امروز  19  اردیبهشت  سالروز هفتمین ماه از هجرت دوقلوهای خوشگل و نازمون بود . بردیای عزیز و آرمیتای خوشگل . بعد از مدتها من و مادرشون رفتیم در اتاقشون رو باز کردیم و لباسهاشون رو درآوردیم و خاطرات هر کدومشون رو با هر لباس دوباره زنده کردیم ؛ اشک ریختیم و گریه کردیم . توی کیف کودکستان آرمیتا نقاشیهاش رو دیدم که خیلی ظریف  و با دقت کشیده بود و رنگ کرده بود . مداد رنگیش و مداد پاک کنش رو  .لیوان مخصوص آب خوردنش . همیشه وسایلش رو خیلی با وسواس و دقت زیاد نگهداری میکرد  . بر خلاف بردیا که با شیطونیهاش زیاد روحیه نگهداری نداشت . چند دقیقه ای  گذشت که خدا کمک کرد تلفن زنگ خورد و من هم فورا" به خانم گفتیم لطفا" جواب بده . وقتی که رفت توی هال تلفن را برداره  فرصت رو غنیمت شمردم و در اتاق را دوباره قفل کردم تا فرصتی دیگه باز بریم سراغ وسایلشون و با یادشون گریه کنیم . البته یک تفاوت عمده در رفتار من و خانمم وجود داره و اون اینه که من با یاد کردن و مرور خاطراتشون بعد از اضطراب و ناراحتی آرام میشم ولی اون برعکس تا چند روز تپش قلب و ناراحتی شدید داره . خلاصه درد بزرگیه که تا ابد با ما خواهد بود . امید آنکه هیچکس  به درد ما گرفتار نشه .