باز آمدم

 

بله همانطور که از عنوان  مطلب معلومه  من از مسافرت به شهر دوستان تهرانی  برگشتم و دوباره در شبستان برگ خشک در خدمتتون هستم .

به همین خاطر از استاد عرفان ، مولانا جلال الدین محمد بلخی کمک گرفته و  پست امروز رو تقدیم  میکنم .

باز آمدم  باز آمدم   از پیش آن یار آمدم

در من نگر  در من نگر  بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم  شاد آمدم  از جمله آزاد آمدم .

چندین هزاران سال شد  تا من به گفتار آمدم

آنجا روم  آنجا روم   بالا بدم بالا روم

بازم رهان  بازم رهان   کین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم  دیدی که ناسوتی شدم

 دامش ندیدم ناگهان  در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر  نه مشت خاکی مختصر

آخر صدف من نیستم   من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین   مارا به چشم سر ببین

آنجا بیا ما را ببین   آنجا سبکبار آمدم

ای شمس تبریزی نظر  در کل عالم کی کنی

کاندر بیابان فنا   جانا دل افگار آمدم  

-----------------------------------------------------------------

خوب بعد از این شعر زیبا ،  امروز را که مصادف با عید قربانه و امشب نیز که شب یلداست رو به همه شما دوستان خوب  تبریک میگم .

ضمنا" همین شعر را هنرمند ارزشمند و بزرگوار خانم پریسا با صدای  لطیف و دلنشینش خونده که در اولین فرصت سعی میکنم تو همین پست قرارش بدم .

 

 

چند روزی رخصت

 

دوستان گرامی سلام : 

با عرض معذرت باید به اطلاعتون برسانم که برای چند روزی دارم میرم مسافرت و ممکنه که نتونم مثل الان دائم سربزنم یا مطلبی براتون بنویسم . خواستم پیشاپیش ازتون عذرخواهی کنم . ولی به محض اینکه وقت کردم حتما" انجام وظیفه خواهم کرد .  پس فعلآ با اجازه ، خدا نگدارتون باشه .

ملک دل

 

  غزلی دیگر از خودم را تقدیم میکنم که سالها پیش سروده ام .

صنم آن روز که مهرش به دلم فتنه فکند

عاشقم کرد و گرفتار به زنجیر و به بند

چون نمایاند دو گیسو و رخ همچو مهش

همچو آهو بگرفتم به کمانی به کمند

هر که شد عاشق شیرین برود کوه کنی

مثل فرهاد که با تیشه بسی صخره بکند

عشق و مجنون شدگی را چو یکی عنصر بود

خرده ای برمن مجنون چه روا باد ، مخند

در  ره و سیر تحمل چه مشقت ها رفت

ز صبوری مثلم هست دماوند و سهند

دوش احقر سخنی نغز چنین گفت مرا

ملک دل را همه خوبان جهان جمله شهند

عشق-  دو بیتی

 یک دوبیتی از خودم .

عشق دانی چیست ای صاحب نظر

غرش آبی  است  دائم  در  گذر

غرش آبی پر از جوش و خروش

چون می اندر خمره ای دائم به جوش

لهجه های اصفهانی و شیرازی

 

    شاید قبلا" براتون گفتم که پدرم شیرازیه اما یادم نمیاد گفته باشم که مرحوم مادرم ( روحش شاد )  از اهالی اصفهان بود . خلاصه که فرزند همین آب و خاک به روایت زیست شناسها  موجودی هیبرید  است که از دو لهجه فوق الذکر بهره ها  برده است . مطلبی را که در پی  میخونین  در پست مربوط به غلط غولوطهای دوران کودکی بود که مورد اعتراض کودکی نویسان ( این دیگه چه صیغه ای بود ؟ ) بسیاری قرار گرفت و فرزند آب و خاک نیز تصمیم گرفت  پیشنهاد جدا کردن دو مطلب را استجابت کنه که خدا کنه نتیجه کار  مثل جراحی دوقلوهای ایرانی  ( لاله و لادن ) نشده باشه .

بعضی خاطرات و اصطلاحات مربوط به لهجه های شیرین اصفهانی و شیرازی رو براتون آماده کرده ام که در پی ملاحظه میکنین .البته دو لهجه ذکر شده منحصر به همین چند مورد نیست و این بنده حقیر هم ادعای علم کامل لهجه ها را ندارد و هرگونه شایعه ای رو از همین الان تکذیب میکند .

۱) یه بار تو اصفهان  داشتم یه بار سنگینی رو با زور و زحمت و  دولا دولا  توی حیاط خونه جابجا میکردم که میهمان اصفهانیمون داشت خداحافظی میکرد که برود  . تا چشمش افتاد به من با لهجه اصفهانیش گفت : آخ آخ آخ  قلوه ی بچه دارد میسکولد  ؛ یکی این بارو ازش بسوند . ( یعنی قلوه بچه داره کنده میشه  ؛ یکی این بار رو ازش بگیره ) .

۲) بعضی کلمات  و جملات در لهجه اصفهانی   و نسل قدیمتر اصفهان :

 حاج آقا  = حج آقا  (  haj  aagha  )

  مادر شوهر  یا مادر زن =  خار سو  /  khaarsoo

  جاری ( دو زن که همسر دو برادر باشند .) =   یاد  (  yaad)

  چطور = چیطور  / chitor

  دادا = برادر وکلمه خطاب در مکالمات  مثلا"  به جای این جمله   "  حال شما چطوره آقا ؟  "  میگن  "  حالی شوما چیطورس دادا  ؟  " / hali  shooma  chitores   dada

 سوک   ( sook)= لبه  چیزی ؛  مثلا" به جای  جمله  " اون  کلاغو ببین لب دیواره "  میگن " اون قلاغو  بی بین سوکی تیفالس  "

   / ghelagho   bibin   sooki   tifales   oon

 فعل امر  "  کن "  =  (با عرض معذرت و شرمندگی  ) "  ک ون "  مثلا" جمله  " موهاتو درست کن  " رو  میگن  " موواتو درس  ک ون "  (moovato  doros  koon )  / البته تلفظ کاف در اصفهانی با کاف در فارسی استاندارد خیلی فرق داره که باید تلفظش رو بشنوید تا متوجه بشین چه تفاوتی داره  و به همین خاطر وقتی یه اصفهانی وجه امری  کن را بشنود ذهنش هیچ جای دیگری نمیره  .

چته ؟   (  ترا چه میشود ؟ )  =  چدس  ؟ (chedes) /

از  = از  ( ez )

چرا اینقدر پر حرفی میکنی ؟  =  چرا  انقذه  پر  موگوی ؟    chera  anghazeh  por  moogooy ? ))

چاق و خپل =  گمبلی   gembeli ))

گرد و گلوله  =  گومبولی goombooli ) )

کجا  =  کوجا  kooja ) )

----------------------------------------------------

۳)  کلمات و جملاتی از لهجه شیرازی  قدیم و نسل قدیمتر  :

پس پیلارسال  = سه سال پیش  pas  pilar  sal  ) )

بون  =  بام  ؛ پشت بام  boon))

میشنفی  ؟ =  میشنوی  ؟   mishnofi ? ))

پنجیر  = نیشگون  penjir ) )

کشتیر = ورزش کشتی   koshtir )  )

بیریم =  برویم   birim ))

۴ ) دوبیت شعر هم با لهجه شیرازی از شاعر عامیانه سرای شیراز  " احد ده بزرگی "  :

 -- پوی پتی بسکه زدم پرسه واسی نون ؛ کاکوجون

 zadam   parse  vasey  noon  kakoo joon)  poy  pati  baske )

 -- به لوم اومده دیگه جون ؛ آقام جون  کاکوجون

 Be  lovom   oomade  dige joon  , agham  joon  ,kakoo joon )

 -- انگو اسب عصاری هر چی میرم صب تا پسین

   Engo  asbe  assari  har  chi  miram sob  ta  pasin ))

 -- می بینم پسین بازم هسم تو کادون ؛ کاکو جون

   Mibinam  pasin  bazam  Hassam  too kadoon  kakoo joon ) )

 توضیح ابیات فوق :  از بس پای برهنه برای نان پرسه زدم ، برادر جان  / آقا جان دیگر جانم به لبم آمده ، برادر جان   /هر چه  مثل  اسب عصاری از صبح تا شب راه میپیمایم  /  آخر روز میبینم هنوز توی کاهدان و طویله هستم ، برادر جان /  و  منظور از دور تسلسل بیهوده زندگی آدمهاست  که علیرغم تلاش های زاید الوصف به جایی هم نمی رسند . 

خوب   نمونه هایی کوچک از دو لهجه  اصفهانی و شیرازی  هم  براتون نوشتم  تا  نگید این  "فرزند همین  آب و خاک  "  الکی میگه  که فرزند همین آب و خاکه .

دشمن جان

 

 طاووس را بدیدم ، می کند پر زخویش

گفتم مکن که پر تو با زیب و با فر  است

بگریست  زار زار  و  مرا گفت : کای حکیم

آگه نه ای که دشمن جان من این پر است ؟

 

 

غلط غولوط های کودکی

 

چندی پیش بنا به ابتکار آقای فرزام الفت  بنیان بازی جالبی گذاشته شد که مرور خاطرات غلط غولوطهای کودکی افراد بود . به عبارت بهتر قرار شد که دوستان وبلاگی در وبلاگهای خود کلمات یا عباراتی را که در کودکی اشتباه تلفظ میکردن بنویسند و در پی این اقدام  سرکار خانم ارغوان اشترانی  نیز با قانونمند کردن این  ایده و دعوت از تنی چند از دوستان دیگر وبلاگی دعوت به شرکت عمومی در این بازی جالب نمودند . من نیز به سهم خود اولین بار از طریق وبلاگ  خانم   " فرانک  گرامی "  با این موضوع آشنا و دعوت شدم . بعد از آن نیز  آقای منوچهر انتظار عزیز ضمن استقبال از طرح اول دست به اقدام جالب دیگری زدند بدین نحو که وبلاگ بخصوصی را با  نام "  کودکانه ها  " ایجاد و از دوستان دعوت نمودند که مطالب خود را پس از نوشتن در سایت خود به ایشان اطلاع دهند تا به سایت  ویژه  کودکانه ها منتقل کنند .  من هم به نوبه خود با فرو رفتن در بحر تفکر و  فلاش بک به گذشته های دور تلاش کردم چیزی بنویسم که شاید معجون جالبی نشده باشد اما چه کنیم که بینوا همین دارد .

1 ) حضرت دلس (  hazrate  dalles ): شاید قبلا" گفته باشم که پدرم شیرازیه اما برای اولین باره که اعتراف میکنم که مادر خدابیامرزم از اهالی اصفهان بود و به همین جهت هر دو لهجه اصفهانی و شیرازی را به قدر کافی شنیده و  آشنایی کافی دارم  . سالها پیش در حدود شش سالگی یکی از پسر دایی هام که تقریبا" چهار سال از من بزرگتر بود از اصفهان به منزل ما  در شیراز اومده بود و هر روز تا حتی بعد از تاریک شدن هوا در کوچه و حیاط قدیمی منزل مون بازی میکردیم . یکی از روزها که هوا تاریک شده بود در کوچه باهم بازی میکردیم که یه مرتبه از دور شیئی نورانی  دیدم وخیلی ترسیدم وبلند داد زدم بچه ها بچه ها حضرت علی  !!!   همه ساکت شدند و پسر داییم که از ما بزرگتر بود و نمیترسید  کم کم جلو رفت و از همون دور با لهجه اصفهانیش داد زد  : بابا این که حضرت دلس !!!   hazrate  dalles (   به فتح دال و تشدید  و کسره لام )  .   دله  ( dalleh )= حلب بیست کیلویی روغن نباتی

2) در لهجه خیلی از شهرها و صحبتهای عامیانه معمولا" بعضی از کلمات  بصورت شکسته گفته میشه مثلا"  تهران = تهرون  /  فراوان = فراوون  /  خراسان =خراسون  /  و غیره . من تا مدتها فکر میکردم  که کلمه "  کازرون  " هم  "کازران "  بوده و بصورت عامیانه میگن  " کازرون "  و یک بار هم در دفتر جغرافیا  نوشته بودم " کازران که " توسط برادرم کشف شد و  مایه نشاط  همگان برای عمری فراهم شد .

3) فکر میکردم که کلمه " ممنون " باید " ممنان " باشه  و وقتی خودمونی و عامیانه حرف میزنن  میگن  " ممنون  " .

4)موقع درس خوندن عادت داشتم  با صدای بلند درس رو برای خودم تکرار کنم . یه روز وقتی که داشتم جواب سئوالی رو  بلند میخوندم  برادرم  که 5  سال  از من بزرگتر بود اومد و گفت یه بار دیگه بخون . خوندم . گفت دفترتو ببینم . دفترم رو بهش دادم و گفت  : بی سواد تو عینک ساز هلندی  رو میگی  عتیک سازهلندی !!!!!!  (  عین با ضمه )

Otik   saz-e  holand)) .و بعد فهمیدم که موقع نوشتن با عجله نوشتم و توی خوندن  گند  زدم .

   ضمنا" من با دعوت  فرانک و آقا اجازه  وارد این بازی شدم   و امیدوارم که توانسته باشم  سهم خودم رو انجام داده باشم .

در همین جا  من هم از دوستان دیگری که دستی بر قلم دارند دعوت میکنم که افتخار داده و غلط غولوطهای خودشون رو بنویسن وبه آقای منوچهر انتظارعزیز  در وبلاگ آقا اجازه یا کودکانه ها اطلاع دهند تا  نوشته آنها به سایت کودکانه ها منتقل شود .

شب و سکوت

 

در این پست  هم یک شعر دیگه از خودم را با نام " شب و سکوت " تقدیم میکنم .( تخلص شعری : احقر )

 

شب و سکوت وکویر است و آسمان تار است

ستارگان همه خاموش و دشت غمبار است

صدا زخوف نمی آید از مگس بیرون

که پر زدن به دل شب قرین آزار است

صدای زوزه باد از میان بوته خار

 یگانه صوت رسا و طنین بیعار است

روا مدار خدایا دلی شود غمگین

 "  لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است "

رخ هزار ساله دوران گهی کند سرخاب

ولی عجوز عروسی است پیر و بیمار است

وگر به ره نمی زند این قافله شب تاریک

ز بیم جور حریفان و غدر اغیار است

 چو خانه را نتوان یافت ایمن از دردی

امید احقر و منزل به لطف دادار است

 

تعمیرات   شبستان (وبلاگ )

  

چند وقتی بود که   " فرزند همین  آب و خاک "  بر آن بود تا شبستان ( وبلاگ ) خشت و گلی اش را دستی بر سر  بکشد  و سامانی دهد چونکه  شمایل ظاهری اش را  برخی دوستان نپسندیده و مورد شماتت قرارش داده بودند . احدی از آحاد شفیقان به تذکر گفته بود    :  " آقا چرا این پیوندهای شما آن پایینها ولو مانده است  ؟ " دیگری میگفت   : آقا یه دستی بر یال و کوپالش بکش . خلاصه هر کسی از معایبش سخن رانده بود تا آنجا که خود  به صرافت افتاد نکند شبستانمان  کلنگی شده و  خبر  نشده ایم  . به این سبب  دیروز عصر عزمش را جزم کرده و استاد بالا بیار   !!!  را خبر کرده و با دست جادویی و فوت کوزه گری ایشان در چشم به هم زدنی  ، رویم به دیوار و گلاب  به رویتان   آن را بالا آوردند  ( البته منظورمان همان پیوندهای ولو شده در پایین وب  بود . )  ناگفته پیداست که  فرزند مذکور از همان استاد زبردست   " بالا بیار  !!!   " در گل اندود کردن  در و دیوار شبستان هم استفاده کرده و آنها را نو نوار کرد . بعد از آن هم برگ خشکی  که سوغات سفر به دیار تهران و کوههای سولقان از توابع روستای کن بود را با هزار ترفند و خشکفند به زور آب دهان و سریش بالای شبستان چسبانیدند  .  بعدا" یکی از طبیبان  حاذق در باب فواید رویت  نمای جدیدالاحداث شبستان فرمود که : آن را هزار خاصیت است از جمله افزایش دید چشم و  رغبت مراجعین  . 

خلاصه آنکه مثل خیلی جاهای دیگر  ظاهرش را عوض کردند ،  اما باطنش همان بود که بود  !!!!!!

پندی از خری فهیم  !!

 

 با اجازه جامعه چهارپایان ، علی الخصوص خرهای فهیم وخوش فکر  ، یه مطلبی که حاوی نکته و پندی اخلاقی بود و از طرف سایت وزین  روزنه برام ارسال شده بود رو  تصمیم گرفتم جهت تنوع واثبات اینکه  هر جایی ممکنه کسانی باشند که مایه عبرت آموزی باشند، تقدیم حضور انور شما کنم .مطلب به زبان انگلیسی همراه با ترجمه فارسی آن است .


THE DONKEY ATTITUDE

يه رفتار خر مآبانه


One day a farmer's donkey fell down into a well. The animal cried piteously for hours as the farmer tried to figure out what to do. Finally, he decided the animal was old, and the well needed to be covered up anyway; it just wasn't worth it to retrieve the donkey.


روزي روزگاري یه خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ..يالا

کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد .

!!!!خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد  .

آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب ..اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٌٍرش کنم ..خره هم که پيره  و ارزش اين که بخوام..بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر...

 

He invited all his neighbors to come over and help him. They all grabbed a shovel and began to shovel dirt into the well. At first, the donkey realized what was happening and cried horribly. Then, to everyone's amazement he quieted down.

A few shovel loads later, the farmer finally looked down the well. He was astonished at what he saw. With each shovel of dirt that hit his back, the donkey was doing something amazing. He would shake it off and take a step up.

کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه...خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد.شروع کردعرعرهاي جانسوز سر دادن..از همون هايي که دل هر خري از شنيدنش کباب می شد . پس از  مدت کوتاهي  خر بینوا يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند..

ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه...

کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عر خره نيست که ديد ..عجب خر پر آي _کيويي بوده  و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده..هر بيل خاکي که تو چاه ريخته ميشده ..مي ريخته پشت کمر خره ..اونم خودشو مي تکونده و ميرفته روش مي ايستاده..مث پله...  

As the farmer's neighbors continued to shovel dirt on top of the animal, he would shake it off and take a step up. Pretty soon,
Everyone was amazed as the donkey stepped up over the edge of the well and happily trotted off!

هر چي کشاورز و همسايه هاش..خا ک مي ريختن تو چاه ..خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده....و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر چاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن...به اين ميگن خر

... 

MORAL :اين هم از نتيجه اخلاقي داستان


Life is going to shovel dirt on you, all kinds of dirt. The trick to getting out of the well is to shake it off and take a step up. Each of our troubles is a steppingstone. We can get out of the deepest wells just by not stopping, never giving up! Shake it off and take a step up.


زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک ..مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه ..ولي  میتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين و سعي کنين اونها رو از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر.

ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي..

هر کدوم از مسائل زندگي  ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه..فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار ..

 

بله این هم نتیجه اخلاقی که خر فهیم  یاد داد .

دوبیتی های چراغ دل و غوطه ور به دریا

 

دو تا دوبیتی از خودم را برای این پست تقدیمتان میکنم .

شب غمگین و بی ستاره من

می شود با چراغ دل روشن

یا فروغ دوچشم مست مهی

که سراید ترانه های کهن

 

ای خوشا غوطه ور به دریاها

همچو ماهی که می رود هر جا

می زنم دل به قعر بحر امید

یا که سر در میان صحراها

رویای دل

به مناسبت  روز هفتم آذر ، زادروز تولد "  فرزند همین آب و خاک  "  یکی از شعرهای قدیمی ام را تقدیم میکنم .( ضمنا"  حتما" به خاطر دارید که تخلص شعری این بنده کمترین هم احقر است . )

 

                        دزدیده زیر چشمی ؛ روزی نظر به ما کرد

                                     ارکان دل فرو ریخت ؛ کاشانه ام فنا کرد

تا من نبینمش ؛ زود ؛ با ناز دیده برداشت

                                     در من شراره انگیخت ؛ دانی به دل چها کرد ؟

هر چند لحظه یکبار؛ چون دوخت دیده بر من

                                    از نرگسش شررها ؛  برجان مبتلا کرد

یک بار سیر چشمش ؛ افتاد بر دو چشمم

                                    از شرم ؛ لب گزان شد ؛ نادم چرا خطا کرد

بعد از کمی تامل ؛ طاقت شکست و یکسر

                                    انداخت پرده حجب ؛ با طفل دل صفا کرد

آه از نگاه مستش ؛ افتاد دل به دستش

                                    وانگه به گفت حرفی ؛ با من چه فتنه ها کرد

وامی که داده بودم ؛ از مهر و لطف و مستی

                                     با  لولو نگاهش  ؛  وز غمزه ها  ادا  کرد

افسون نمود ما را ؛ با برق چشم مستش

                                     روحم بر آمد از جان ؛ گویی زتن جدا کرد

وانگه کشید دستی ؛ بر روی من چو عیسی

                                     ناگه جهیدم از جای ؛ از غصه ها سوا کرد

یک واژه گفت بر من ؛ شاید که دل بجوید

                                     از من ملاطفت دید ؛ بر دل چه غمزه ها کرد

از هر دری سخن گفت ؛ از شهر و از وطن گفت

                                    از سوز و از محن گفت ؛ افسانه بر ملا کرد

بنشست در کنارم ؛ آن سرو بی قرارم

                                    بنشاند آتش دل ؛ هر غصه   بر هوا کرد

لبخند قند و شیرین ؛ داروی جان غمگین

                                    بر لعل او عیان شد ؛ هنگامه ای بپا کرد

دستش بسان مرهم ؛ بگذاشت روی قلبم

                                    آشوب دل فرو خفت ؛ درد مرا دوا کرد

 آن شب فروغ ماهش ؛ چون مهر پرتو افکند

                                    وز گوهر نگاهش ؛ روشن چراغ ما کرد

آه و دریغ از آن رو ؛ تنها ؛ شبی بد  و  شد

                                    صد بار شکر ایزد ؛ یک شب به ما وفا کرد

احقر به دام زلفش ؛ افتاده ای چو مجنون

                                    ترکت نمود در عشق ؛ بر آتشت  رها کرد

 

 

 

میلاد نامه فرزند همین آب و خاک

 

آورده اند که در عهد نوح نبی در روز هفتم آذر ماه سنه .....  جلالی خورشیدی در شارستان شیراز از توابع بلاد پارس که همان پارسه و استخر دوران هخامنشی بود ، طفلی به غایت شیرین و خوش سیما دیده به جهان گشود . از آنجا که همگان در نامگذاریش سر به جیب حیرت فرو برده بودند رندی عالم سوز  ، ذکری دهان دوز بر زبان راند و نام   "   فرزند همین آب و خاک " را  توصیه فرمود . این قول را بر همگان نیک آمد و  به گوش جان پذیرفتند . طفل  بسته زبان را ،  به محض گشایش  دیدگان و مشاهده  آدمیان و عالم ناهمگون اطراف خویش ، دل گرفت و  با هراسی غیر قابل توصیف فریاد بر آورد که من از این دیده گشودن پشیمانم و با آوای بلند  گریه و زاری کردن آغاز نمود . اطرافیان را  که قدرت درک لسان وی نبود  ، شادی و هلهله آمد که نوزادمان  پای به هستی نهاد ، بی خبر از آنکه طفل  حلق دریده  را  آمدن  ، خوشایند نیست .  با هر  آواز گریه طفل  ، غریو  شادمانی  در منزل فزون تر می شد . اوضاع بدین سان رفت و رفت تا طفل ، گوشت و استخوانی گرفت و  عمر از شش سالگی نیز گذشت . در این ایام بود که خدایگان منزل را عزم بر آن شد تا وی را به مکتب  فرستند و " بابا نان داد    - بابا آب داد  "  آموزند .اوضاع به همین منوال مرور کرد  تا وی پای به دوران جوانی نهاد و عزم آن کرد تا بهر سد جوع و کسب معاش  و یافتن مکانی دنج و دور از جماعت آدمیان ، به بلاد گمبرون  که در آن ایام نامش به بندرعباس  تغییر یافته بود  هجرت کند . هجرت این موجود مهجور خود اتکا همان و  سکنی گزیدن در دیار غربت همان .خلاصه آنکه خود نیز گاه بر زبان میراند که بعید است  تا آخر عمر مرا از این غربت کده گریزی باشد ویا حتی راه گریزی  !!! و بدینسان   " فرزند همین آب و خاک "  من باب رفع  خستگی و ارامش درون گاهگاهی این زمزمه را بر زبان میراند که :  بندریم من والا  بندریم من والا بندریم من ....

آری  هفتم آذر ماه جلالی هر سال زادروز پشیمانی از گشایش دیدگان و تکرار حسرت دیرینه اوست .

( اگر سنه  میلاد را با نقطه هایی مزین دیدید  نه به سبب خوف از بروز اسرار محرمانه تولد بود ، بل به سبب کبر سن وی را دیگر  حافظه محکمی نیست تا به یاد آرد که  چه و چه !!!!! زیرا حکما" تصدیق می فرمایید که هم دوران نوح نبی بودن یعنی چه  !! )

تا وقتی و فرصتی دیگر خدای  همراهتان .

 

پایتخت نامه ( بخش سوم )

 

ادامه از بخش دوم :

تو  تاکسی که نشستی  درد دل راننده باز میشه . اول میپرسه کجا تشریف می برین آقای مهندس ؟  مثلا" میگین : صاب تشریف باشین ، با اجازتون میرم بندرعباس . بعد  با آه و افسوس می پرسه میگن بلیط هواپیما هم گرون شده ؟  مثلآ شما جواب میدین : بله  ، تازگیها دوباره گرون شده . دوباره میگه  حالا قیمت بلیط  بیست هزار تومن هست ؟ میگی  :  نه بیشتر شده .، الان شصت هزار تومنه .  میگه یه نفر ؟  شما میگی : بله پس چند نفر ؟ خلاصه  بعد از کلی   "  میگه میگی "  میفهمی که بیچاره تو عمرش حتی داخل سالن فرودگاه هم نرفته . شاید مشتاق بشی که ازش در مورد خونواده اش  بپرسی  .

راستی شما چند تا بچه داری ؟  جواب میده بابا ما که نمیتونیم با هواپیما جایی بریم . هنوز خدا قسمتمون نکرده بچه داشته باشیم . پارسال با همین پیکان رفتیم مشهد خیلی با حال بود .  لامصب اینقدر راه میرفت که نگو . من میترسیدم گازش بدم . از صد تا هواپیما هم بهتره برای ما که پولشو نداریم . خوش بحال شما آقای مهندس ، شما همیشه با هواپیما سفر میکنین ؟ میگی : آخه راه طولانیه . فکرشو بکن از بندر عباس تا تهران  هزار و هفتصد کیلومتره .  چقدر تو راهی ؟  حقیقتش مجبوریم با هواپیما بریم . ( اونم تو دلش لابد میگه چه اجبار خوبی   ، کاشکی ما هم مجبور میشدیم یه بار هم که شده با هواپیما بریم مشهد ، و تازه خبره نداره که  کسانی هستن که همه سال رو مرتب بین  لوس آنجلس و میشیگان و فرانکفورت  برای دیدن دختر یا پسر دلبندشون  در پروازن  و همیشه از قبل بلیطهای پروازشون رو خریده اند  )

بعد برای اینکه دلداریش داده باشی میگی خوش بحالت با ماشین خودت میری مسافرت هرجا  که دلت خواست میزنی کنار  صفا میکنی .  بچه هات شاید خواستن یه جای سرسبزی نهار بخورن ، میزنی کنار سر تلمبه آب  کیف روزگارو  میکنی . اینجاست که  اونم  ارضا میشه  و میگه آره بابا  هیچی مث  ماشین خود آدم نمیشه .  آقای خودتی  . شاید بچه دسشتشویی داشت ، خسته شدی میزنی کنار  باحال نهارتو میخوری .  خلاصه  تهرون شهر تضادها و اختلافات عجیبه .   

پایتخت نامه ( بخش دوم )

 

 ادامه از بخش اول :

سر چهار راه  یا میدون  بالای شهر  ، توی پیاده رو که راه میری   دختر و پسرای ژیگول  زیادی می بینی که بعضی پسرا ابروهاشونو برداشتن و موهاشونو پشت سرشون گیس کردن یا به سلیقه خودشون آزاد گذاشتن و ریختن رو شونه هاشون  ، ولی همه اینها از یه قشر طبقاتی نیستن و گاهی هیچ وجه اشتراکی جز شکل ظاهری شون با هم ندارند . بعضی هاشون از پایین شهر اومدن  برای کسب درآمد  ( از راه جیب بری و کف زنی و فروش کراک و شیشه و از این جور مطاع ها  ) و بعضی هاشون هم که آبرومند ترند کارهای موجه تری دارند مثل راننده آژانس  بودن و فروشنده پرنده های سخنگو به از ما بهترون و پیک موتوری و کارگران ساختمانی و نقاش ساختمان و غیره . بعضی هاشون هم بچه مایه دارا هستن که همین مشخصات ظاهری دارند با این تفاوت که مثلا"  کفش ورزشی پاشون به اندازه همه سر و وضع  اون قبلی قیمتشه  مضاف بر اینکه یه موبایل  آخرین مدل تو بازار هم تو دستشونه و مدام یا دارن اس ام اس برای  زیدشون میفرستن  یا با صدای بلند به موسیقی رپ اون گوش میدن و اگه تعقیبشون کنی میبینی  آخر کار رفت سوار یه ماشین پرادو شد و پر گاز به مردم فخری فروخت و از محل دور شد .

و در مورد دخترا هم از اونجایی که هر دو قشر ضعیف و  غنی را در یک ظاهر شبیه به هم میبینی ممکنه  اگه حرفه ای نباشی به اشتباه بیفتی . چون از هر دو قشر رو تو میادین میبینی ولی اگه یه کم فکر کنی  متوجه میشی که اونی که از پایین شهر اومده معمولا" توی پیاده رو یه گوشه ای ایستاده و مرتب اینور و اونور  رو  زاغ میزنه  تا نفرش بیاد و  بغیر از یه دست  کیف و کفش و لباس مرتب و یه گوشی موبایل نسبتا" معمولی که برای کارش جور کرده  و سر و صورتش رو  ناشیانه هفت رنگ کرده چیز دیگه ای نداره  ولی ظاهر دختر مایه دار   بالا شهری علاوه بر اینها که از لحاظ قیمتی زمین تا آسمون با اولی متفاوته  با ماشین  سی فایو  یا  کوراندو  میاد سر  قرار و به محض اینکه در ماشینش باز میشه بوی ادکلن و صدای  بلند موسیقی رپش میزنه بیرون . بعد هم خوب که دقت میکنی به جای روسری  یه شال کوچیک با رنگ تند و ده سانتی انداخته وسط  سرش  و  آرایش ملایم و ماهرانه ای هم کرده .

ادامه دارد .....

پایتخت نامه  ( بخش اول )

 

مطلبی که در این پست و احتمالا" چند پست بعدی با عنوان پایتخت نامه تقدیمتون میشه ، دغدغه ایست که مدتها  ذهنم رو به  خودش مشغول کرده بود و میخواستم در  موردش چیزی بنویسم . سفر تهران بهانه ای شد تا بحث رو دنبال کنم . ضمن اینکه مطالب گفته شده  شاید لزوما" در تهران یا شهر دیگری به صورت یکجا  و  با این شدت و  حدت وجود نداشته باشد ، اما واقعیاتی است در زیر پوست بیمار اجتماع فقرزده و جهل زده ما . بیماری که طبیب و غمخوار  دلسوزو حاذقی هم ندارد .

سلام خدمت همه دوستان و سروران . بعله  !!!!  همون طور که حدس زدین  از سفر برگشتم و کلی  خاطره دارم از شهر بی در و پیکر تهرون یا به قول  خیلی عامیانه اش  تیرون . بله شهر تضاد ها ، اختلاف طبقات و عجایب . شهری که همه جور آدم با همه جور سطح زندگی  می بینی . هرکدوم هم راههای درآمد خودشون رو دارن . یکی رو میبینی کنار پیاده رو ایستاده و پشت در بسته یه مغازه بساط کرده .بهتر بگم مثلا" رو یه تیکه مقوا نوشته : "  نماز و روزه قضا پذیرفته میشود . " یا اونطرفتر به فاصله  فقط پانصد متر  آقایی رو میبینی که  با ماشین  دویست و پنجاه میلیونیش  کراوات زده سبیلهاشو چخماقی کرده و موهاشو  پشت سرش بسته و با تانی و احتیاط از  در  کنترل دار منزلش که بی شباهت به  منزل جنتلمنهای  انگلیسی نیست بیرون میاد . منزلی که  یه نفر باغبون   ، حداقل یه نفر نگهبون و  یه نفر کارگر نظافت  و راننده اختصاصی داره . تو  یه خیابون دیگه وقتی از پیاده رو رد میشی مرتب بغل گوشت  پچ پچ  میکنن  "  کوپن برنج و گوشت و ..... خریداریم  "  .در حالی که تو  یه محله دیگه  افتخار  خانوم خونه اینه که اصلا"  لازم نیست برای کارهای پیش پا افتاده  تو ترافیکهای سنگین  از خونه خارج بشه . کافیه فقط  یه زنگ بزنه پیکهای موتوری و مثل برق پیداشون میشه . همه کارها رو از طریق همین پیکها انجام میده . حتا شده که تا مبلغ  ده هزار دلار هم با همین پیکها جابجبا  کردند .لباس بردن برای خشکسویی و خرید منزل و تهیه بلیط هواپیما و خلاصه همه کارهای پیش پا افتاده !! . یعنی خانوم مجلله  لازم نیست پاشو از خونه بیرون بذاره . البته  برای انجام بعضی کارها باید شخصا" خودشون تشریف ببرن بیرون . مثل  تماشای کنسرت فلان گروه موسیقی که از اروپا  اومدن و شمال تهرون  برگزار میشه  یا مثلا" خرید لباسهای شب مخصوص مهمانیهای مجلل که همه مهمونهاش  از  زندگی بچه هاشون  توی آمریکا و اروپا صحبت میکنن . برای خرید فرشهای ابریشمی هم که قراره سوغاتی ببرن خارج نیاز نیست به خودشون زحمت بدن . آقا سعید یا آقا  مجید که بچه های خوبی هم هستن با یه تلفن هفت هشت مدل قالیچه و فرش دست باف  تبریز و نایین رو با کارگر میفرستن خونه  تا خانوم با  کمک  اقای خونه و همسایه ها ، یک یا چند تاشو انتخاب کنن . بعد هم زنگ میزنن همون کارگر دوباره میاد و اضافی هاشو میبره مغازه . تو  یه محل  میبینی بچه ها در عرض دو ونیم متری کوچه با دمپایی  و توپ پلاستیکی سه پوست شده  فوتبال میکنن و گرد وخاکی از  زمین  خاکی شون راه انداختن و تو  محله بالای شهر می بینی ساعت مشخصی از روز سرویس میاد به نگهبان منزل میگه پسر آقای مهندس نیومده بیرون ؟ آخه ترافیکه برای تمرین فوتبالش دیر میشه . الآن دیره باید زود برسیم .بعد آقای مهندس ناراحت میشه که چرا کامی جونو دیر بردی تمرین . زمین تمرین هم خیلی مجهزه چون شهرداری برای اونهایی که مالیات بهتری میدن یا نمیدن  ( و سری تو سرا دارن ) باید بهتر کار کنه .تو اون زمین هم همه جور وسیله ورزشی گذاشتن تا نکنه خدای نکرده به بچه های از ما بهترون  بد بگذره یا نتونن اندامشون رو  روی  فرم نگه دارن .

دنباله دارد .........