تبليغاتX
برگ خشک
 

 به مناسبت  بهار و عید فرخنده نوروز  هدیه دیگری از خودم با تخلص  " احقر " تقدیم میکنم .

ای آه  از  آن طراوت  ،  کز  چهره ات عیان شد

از شوق ماه رویت  ، خندان لب زمان شد

چون آمدی ، چمنزار ، فرش زمردین یافت

 از چشم مست نرگس ،  بستان ،  رخش جوان شد

در دل طرب فکندی ، بر دیده برق حیرت

از سر خیال و اندوه ، از دل ، برون خزان شد

 هر کس تو را ببیند ، ناگه  ، زبان بگیرد

در وصف تو همین بس ، الکن ز تو زبان شد

از دیدن جمالت  ، روی زمانه بشکفت

 شادی زنان هلا زد ، چون چیره بر فغان شد

در فصل نو گل سرخ ، داوودی و بنفشه

بر فصل کهنه از  نو ، گویی که ارمغان شد

با عشق روی لاله ،  وز بوی عطر نرگس

احقر غزلسرا گشت ، بلبل قصیده خوان شد

 

عید فرخنده نوروز را پیشاپیش  به  شما  دوستان  گرامی  شادباش  میگویم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 15:32 توسط |

 

 دیشب داشتم توی نمایشگاهی قدم میزدم  که یه مرتبه دیدم یه آقایی پوستر و تقویم مربوط به یه کاندیدای مجلس  رو به طرفم دراز کرد .  تقویمش  رو گرفتم و به راهم ادامه دادم . چند قدم اون طرف تر آقای جوانی دوباره عکس و تقویم و بروشور تبلیغاتی همون آقای کاندیدا  را میخواست بهم بده که بش  گفتم  دارم  . بلافاصله دستش  رو برد توی جیبش  و عکس  یه  کاندیدای  دیگه  رو  به طرفم  دراز کرد . یه  لحظه  شوکه شدم . بهش  گفتم  تو طرفدار کدوم یکی هستی ؟ داری  برای  دوتاشون تبلیغ میکنی ؟   خندید و جوابم داد  : برادر  زندگی  خرج داره  و ما هم زن وبچه داریم .باید خرجشونو یه جوری در بیاریم . گفتم یعنی از هر دوتاشون برای تبلیغ  پول جداگانه گرفتی  ؟  جواب  داد :  هی   یه  چیزی تو همین  مایه ها .

بعد از اون کلی خدا رو شکر کردم که هیچ بنده ای  رو بی روزی نمیذاره .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 13:57 توسط |

 

چون قرار بر آن بودی تا بیش از هزار طرح نوسازی و عمرانی را که بلدیه مامور ساخت آن بودی   به دست اسمیرک پر توان افتتاح گردد  ،  والی ولایت  جنوب  ، شیخ الشیوخ را بدانها دعوت  نمود . شیخ نیز که بدون اجازه رئیس  تشریفاتش قدمی ننهادی پس از مشورت با وی  گفتی : به دلیل ذیق  وقت  ما تنها از همین فاصله و با اراده قلبی مان  همه طرحهای عمرانی  را افتتاح کرده  و تبرک دهیم   و  برای رتق و فتق  امور به پایتخت  بازگردیم  لیکن پیش از بازگشت ، در سخن را  نیز با شما مردم همیشه بیدار  ( مقصود همان  پاسبانان ، شب زنده داران  و داروغگان )  خواهیم سفت .در همین حین صدای تکبیر و سلام و درود بر شیخ بلند شده و با اشارت دستی از همراهان ، جمعیت ساکت و به سخن وی گوش سپردی . شیخ فرمود : اکنون که به میمنت همت و تلاش ملتی دلیر ،  ما توانسته ایم  قله های بلند افتخار را فتح نماییم  ، دشمنان و اجنبی تباران  را چشم دیدن  نیست  .  مهر و ماه بر حال شما غبطه خوردی  از این مهری که ما به شما ارزانی داشتیم .مهر  ما روزافرون است ومهرپروری در ذات ماست .   در یک کلام بگوییم که ما توانسته ایم ، می توانیم و خواهیم توانست  .بعد از آن نیز شور و ولوله خلق بر پاخاست  و یکصدا گفتی :

ما همه آواره تو اسمیرک جان

واله و بیچاره تو اسمیرک جان

پس از آن  اسمیرک میرزا  این سخن را  نیک افتاد و  غلامان را فرمود تا  خلق الله را به سکه های زری که از تجار به رسم خراج  اخذ شده بود  خوشنود گردانند . از طرفی والی عباس آباد  نیز سیاهه ای از اسامی خادمین و غلامان و چاکران تدارک دیدی  تا بعد از عزیمت اسمیرک میرزا به مرکز  ، ایشان  را نیز از هدایا و سکه های سیم و زر بهره مند گردانند . درچندین طریق و گذرگاه نیز ، وقتی که  بزرگ مهرورزان  شیخ الشیوخ  با  سربازانی دون پایه  چشم در چشم شدی و رودررو   و ایشان بوسه بر دست و پای اسمیرک میرزا زدی ، در دم غلامان و چاکران را فرمود که  به آن سربازان درجات امیری اعطا کنند  و بلادرنگ  درجات امیری را با دست خویش بر شانه ایشان متبرک نمود .  چون مردمان را این وقایع دیدی و شنیدی  ، در بوسه زنی دست و پای و اعضای  شیخ الشیوخ سبقت گرفتی و هر یک به نوایی رسیدی .

در یکی از مجالس که اسمیرک میرزا شیخ الشیوخ  ، مشغول وعظ  و ارشاد خلق بودی ،  پیرزنی  عجوز  پیش آمدی و در حالی که  نوزادی بر دست داشتی  شیخ را فرمودی  ،  یا شیخ  این طفل  شیرخواره    نوه دختری ام بوده و در حال  ،  وی را حالی نزار است. از کرمت منتی گذاشته و وی را شفای عاجل ده . شیخ نیز که بر نفس و  دم خویش ایمان داشتی  کودک را پیش خواندی و  از بزاق دهان  متبرکش  قطراتی در دهان طفل چکاندی . چکاندن بزاق دهان شیخ همان و هلاکت طفل بیگناه همان . بعد ها طبیب الاطبا طبیب حاذق خطه جنوب و حومه ،  علت هلاکت را  مسمومیت تریاق  تشخیص دادی و گفتی شیره تریاق  بوده نه  بزاق   .

کلام کوتاه آنکه  ،  پس از یک روز گشت و سیاحت و رتق و فتق امور  ، اسمیرک میرزا به مرکز عزیمت نمودی و همه کارها به سامان شد .

تا مجالی و حکایتی دیگر باقی بقایتان .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:5 توسط |

 

آورده اند که اسمیرک میرزا را عزم بر آن شد تا بر بندگان و رعایا منت گذارده و از بلاد عباس آباد  زیارتی کند  . چاکران و خادمان جان نثار  ، از مدتها پیش  در گذرها علم وکتل آویخته و با نقوش و  نوشته جات غلوگونه  قدومش را خوشامد گفتند .هر یک از والیان و دست اندر کاران  ولایتی  و حکومتی سعی در ربودن گوی سبقت در مجیزگویی از دیگری داشت .یکی گفتی : شیخنا بزرگ مهرورزان اسمیرک میرزا   ،  خداوند علم  است و ادب و کل عالم را چونان وی نباشد .  دیگری گفتی : آنگاه که  سپهر دامان گشود شیخ الشیوخ  را بهر حاکم نمودن عدالت و مهر ،  به زمینیان  تحفه داد . آن دیگر گفتی : عدل و انصاف و داد  را ، خداوندی به از وی نباشد .  خلاصه از مجیزیات هر کسی سخنی راندی و زیاده گفتی .  از طرفی  ،  خادمان وچاکران را که بیم جان شیخ الشیوخ اسمیرک میرزا میرفت  ، عزم کردی تا امرا و والیان ولایت و شارستان را فرموده ، کل گزمه ها و پاسبانان و جیره خوران راماهها پیشتر ،  از نقاط دور و نزدیک فراخوانده و به بلاد مذکور گسیل دارند تا  ولایت را از ظن توطئه تهی گردانند و  راهزن ، شورش مرد یا زنی  یا  ستمدیده ای  قصد جان شیخ یا حتی خیال آنرا نکند . گزمه ها و پاسبانان نیز که بر حسب سابقه آگاه  بودندی که  در این سفر چه منافع و سودهایی خسبیده  ، با  حرص و ولع  وصف ناپذیری  مشتاق اعزام  و انجام وظیفه بودندی . ابتدا  گزمه ها در محل ها و گذرهایی که گمان میرفت  گذر شیخ  باشد شبانه روز فانوس روشن کرده ، در معابر کمین کردی و  اقسام بیرق آویختندی .  بلدیه را فرمودی تا  راهها و قطاع را  پاکیزه و جاروب کشیده و  خالی از کثافات کنند . هر یک از مریدان در وصف کرامات شیخ سخنها رانده و مقالات نوشتی  به حدی که در ولایت عباس آباد از شرق تا غرب  قحطی کاغذ و جوهر فتادی  . به فرمان والی و امیر لشکر ولایت ، کل  راهها  را  پاسبان و مامور گماشته تا توطئه ها خنثی گردد .  در معابر و بازار و حجره ها و اماکن عام  برخی با لباس مبدل فال گوش ایستاده و مکالمات مردمان را بشنیدی  تا مگر جانیان  و اجنبی تباران  را فرصت خیانت نباشد .خلاصه انکه همه کلاسهای درس و بحث مکتبخانه ها و حوزه های علمی و دینی به پاس قدوم پر خیر و برکتش تعطیل و همگان را به پیشباز گسیل داشتندی . کلیه حقوق بگیران حکومتی و ولایتی و مزدوران  در این امر اجیر شده تا  جمعیتی عظیم گرد آید . از سحرگاهان عده ای مامور بر  دروازه شارستان به انتظار نشسته و تیزچشمان و ریز بینان  همچو عقاب  راه ورود به شارستان را پی زدندی  و با شنیدن صدا  یا  آوایی  به گمان اینکه قافله شیخ  آید  هلهله  کردندی .  پس از چندی  بالاخره انتظار به پایان رسیده و شیخ الشیوخ  اسمیرک میرزا  و جمعیت کثیر  در  رکاب  ،  با  شور  و ولوله و هیاهو  وارد شهر شدی  اما پیش از ورود به هر شارع و گذری ، چهار سگ با نژاد رومی   با شامه های  تیز هر گونه شیئ مشکوکی را کشف نمودی . روایات بسیار بود  و برخی گفتی خراج  شش ماه بلاد جنوب را در ازای بیع آنها پرداخته بودندی  .  جمعیت گرد امده از اقصی نقاط ولایت و حکومت شیخ ،  به تصوری که شاید زیارت شیخ دردی درمان کند هر یک تعجیل کردی و با  بی تابی مشتاق زیارت بودی . جمع کثیری از مالباختگان و غارت شدگان و فقرا  هر یک با عریضه ای در دست در مسیر شیخ در کمین بودی و با تلاش دوچندان مترصد ملاقات  رودررو  بودی . شیخ نیز  در میان سیل مزدوران و اجیر شدگان مسلح به انواع شمشیرهای ابدیده ،  سوار بر مرکبی  برای جمعیت دست تکان دادی . گاه نیز از میان دیوار جمعیت صورت شیخ را دیدی که تبسم فرموده و ابراز احساسات کردی . افزون از دویست نفر مامور دریافت عریضه های آحاد مالباختگان و غارت شدگان و فقرا بودی . در این اثنا جمعیتی نیز که از قبل توجیه شده بودی  یکصدا و هماهنگ در وصف شیخ شعارها گفتی و فریاد  " صل علی محمد   اسمیرک الدین  خوشامد   "  سر دادی  .

ادامه دارد .........

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 14:35 توسط |

 

  با دعوت سالی گرامی ( وبلاگ بابا لنگ دراز )  ما هم به  یک بازی دعوت شدیم .  بازی از این قراره که هر کس تعداد هفت تا از ترانه یا تصنیف های مورد علاقه اش رو توی وبلاگش بنویسه . بازی زیاد سختی نبود ، مخصوصا" برای ما که همیشه یه چیزی زیر لب زمزمه می کنیم . خوب زیاد حاشیه نمیرویم و صاف  میرویم سر اصل مطلب : ترانه یا تصنیف های مورد علاقه من بیشتر ترانه هایی هستند که در  شعر  و آهنگ چیزی برای گفتن داشته باشند و فقط سرگرمی و وقت گذرانی نباشه یا خواننده آنها شاهکاری به خرج داده باشه . پس لطفا"  انتظار نداشته باشین  که از خواننده های امروزی که بیشترشون از خانواده قهر کرده اند و جز اهانت به ساحت هنر کاری دیگری نکرده اند ،  چیزی  بنویسم یا  یاد کنم .

1)اولین تصنیف مورد علاقه ام که  اغلب زمزمه میکنم  " مرغ سحر "  است که شعرش از  ملک الشعرای بهاراست  و  تصنیف را تاج اصفهانی ، نادر گلچین ، هنگامه اخوان و استاد شجریان  خوانده اند .

 

2)تصنیف بعدی " تا به تو افتدم نظر یا  چهره به چهره  " با اجرای استاد شجریان است که شعرش رو طاهره قره العین قزوینی گفته و بخشی از تصنیف اینه :

 تا به توافتدم نظر چهره به چهره  رو به رو

شرح دهم غم تو را  نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

 

3)  " باز آمدم  باز آمدم  " با صدای پریسا و با شعری از  مولانا جلال الدین محمد بلخی ( البته قبلا" قمرالملوک وزیری و هنگامه اخوان نیز آنرا  خوانده اند .)  :

باز آمدم  باز آمدم   از پیش آن یار آمدم

در من نگر  در من نگر   بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم   از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد   تا من به گفتار آمدم

......... و  تصنیف هایی دیگر از همین خواننده  همچون " همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما "   - " چشم بی سرمه سیاهش نگرید "  -  " الا ای پیر فرزانه "  - " ای یوسف خوش نام ما " – " ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "

 

4) "  از کفم رها  " که شعر از عارف قزوینی و توسط افراد زیر در سالهای مختلف اجرا شده : استاد شجریان ، سیما مافیها ، مرضیه   .

از کفم رها  شد قرار دل

نیست دست من اختیار دل

 

5)"  غوغای ستارگان " با  صدای پروین  :

 امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

 

۶) "  الهه ناز " با صدای مخملی استاد بنان  و شعر کریم فکور :

 باز ای الهه ناز با دل من بساز

کاین غم جان گداز برود ز برم

گردل من نیاسود  از گناه تو بود

بیا تا از سر گنهت گذرم

خوب مثل اینکه 7 تا تصنیف را نام بردم  و  ترانه های مورد علاقه بسیاری مانده اند، پس من ادامه میدم و با یه معذرت خواهی از طراحان بازی موضوع رو ماست مالی میکنم .

 

۷)" به رهی دیدم برگ خزان  " با صدای بانوی آواز ایران مرضیه و شعر بیژن ترقی :

به رهی دیدم برگ خزان   پژمرده زبیداد زمان    از شاخه جدا بود

چو زگلشن رو کرده نهان    در رهگذرش باد خزان   چون پیک بلا بود

 

۸) " طاووس زیبا "  با صدای مرضیه  ، شعر  رحیم معینی کرمانشاهی  و آهنگ  پرویز یاحقی :              

   ( باراخلاقی ترانه را دفت بفرمایید ـ در مذمت غرور بی جا  )  

در کنار گلبنی خوشرنگ وبو طاووس زیبا

با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا

 از غرورش هرچه من گویم یک از صدها نگفتم

نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم

تاج رنگینی به سر داشت

خرمنی گل جای پر داشت

در میان سبزه هر سو

بی خبر از خود گذر داشت

هر زمان برخود نظر بودش سراپا

نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا

بی خبر از کار دنیا

من که خود مفتون هر نقش و جمالم

هر زمان پابند یک خواب و خیالم

خوش بدم گرم تماشا

چوشد ز شور او

فزون غرور او

پای زشتش شد هویدا

هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

چو غنچه بسته شد

پرش شکسته شد

تا بدید این زشتی پا

هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

من همان  طاووس مستم

چتر خود نگشاده بستم

یک جهان ذوق وهنر

هستم ولی با صد دریغا

سینه ای بی کینه دارم

روح چون آیینه دارم

گنج شعر و شور و حالم

این همه نقدینه دارم

جلوه آن مرغ شیدا

 گفته جان پرور من

پای آن طاووس زیبا

هستی رنج آور من

 

۹) "  سروی و بیدی " با صدای مرضیه  ، شعر رحیم معینی کرمانشاهی و آهنگ پرویز یاحقی :           ( در مذمت  خودپسندی )

سروی و بیدی   بر لب جویی  گرم سخن بودند

بی خبر از خود   هر چه تو گویی  چون دل من بودند

سرو دل آرا   مست و طرب زا بر سر ناز آمد

بید کهن را    دید و بگفتا    کز تو چه باز آمد

من که تو بینی   سر کش و سبزم    شاهد گلشن ایجادم

مست غرورم و آزادم من

کرده به قامت   شور قیامت    پیکر خرم و آزادم 

غرق سرورم و دلشادم من

آسیب خزان هرگز   کی برگ و برم ریزد

گر برف زمستانها    یکجا به سرم ریزد

چون پیری    که دهد پندی   به سخن بید آمد

من آشفته سر  ای جوان جهان دیده ام

ز من بشنو که دلسردی خزان دیده ام

ز گشت زمان چه دانی  ؟

تو را هرگز کسی سایه ای  نبیند به بر

که بگذارد خسی یا گلی در آن سایه سر

چه حاصل ز سر گرانی ؟

اگر افتاده حالم   وگر بشکسته بالم

همین بس مرا   که هر کس مرا    بخواند به سایبانی

 

۱۰) " جمعه " با صدای  فرهاد سوادکوهی ( مهراد )  و شعر شهیار قنبری  و آهنگ  اسفندیار منفرد زاده  ( اولین بار اجرا در فیلم خداحافظ رفیق  - سال 1350 )  :

توی قاب خیس این پنجره ها      عکسی از جمعه خونین میبینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا      تو چشاش ابرای سنگین میبینم

داره از ابر سیاه خون میچکه    جمعه ها خون جای بارون میچکه

..........

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 9:23 توسط |

 

 سخنی  از دکتر علی شریعتی :

  "  امام حسین (ع) بیشتر از آب  ،  تشنه لبیک بود ، افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند .  "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 8:55 توسط |

 

شعر طبیب درد را با تخلص شعری ام  " احقر "  تقدیم میکنم .

ای موج پر نشیب ، کجا می بری مرا

ای روزگار عجیب ، کجا می بری مرا

این بحر پر فراز و فرود ، خانه من است

وز خانه با فریب ،  کجا می بری مرا

دوزخ ، اگر بری ، فروزان سراچه ای است

اندر میان لهیب ، کجا می بری مرا

طوفان حادثه هر دم  به  ما وزد

ای باد ناشکیب ، کجا می بری مرا

با جزر روزگار،  زمانه عقب نشست

ای آشنای غریب ،  کجا می بری مرا

از عشق و عقل هرآنکس برد نصیب

بی قسمت و نصیب ، کجا می بری مرا

در این سرای محقر چو گم شوم

در دشت صد جریب  ، کجا می بری  مرا

آنکس که شست را ، ز جمالش برید ، دید

بی رویت حبیب  ؛ کجا می بری مرا

احقر دواش بود چو مجنون طبیب درد

بی مرهم و طبیب ، کجا می بری مرا   

 

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:43 توسط |