حکایتی است که می گویند:
استاد حسین ابن منصور نگران حال او بود ، زیرا او کلمه " ان الحق " را بر زبان رانده بود .گفتن این کلام در بین مسلمانان متعصب ،از کفر گویی هم بدتر بود .استاد وی ، جنید ، از عرفای بنام زمان خود بود .وی به شاگردش گفت : " با گفتن این کلام تو به دردسر افتاده ای . من و شاگردان دیگر نیز .اسرار را هویدا مکن و دم فرو بند. "
حسین ابن منصور نیز به احترام استاد ، قول مساعد داد ، اما هر وقت که دچار جذبه می شد، ذکر ان الحق را بر زبان می راند .
سرانجام حسین گفت : " من قول می دهم ، اما هر وقت معشوقم را می بینم ، چنان از کف می روم که دیگر منی در میانه نمی ماند . آن که قول داده است نیست که بر عهد خود استوار بماند . معشوق است که از زبان من غریو بر می کشد و خود را معرفی می کند . "
و آنگاه که ضمیر از پیرایه ها پاک گردید ، عشق متبلور شده و دل منزلگه خدا می شود .
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر به سر ، فکر و عبارت را بسوز
هر کسی را سیرتی بنهاده ایم
هر کسی را اصطلاحی داده ایم
مذهب عاشق ز مذهب ها جداست
عاشقان را مذهب و ملت جداست
خلاصه و مفید :
عید سعید فطر خجسته باد .
مطلب زیر را با عنوان روح خدا از کتاب " مکتوب " نوشته پائولو کوئلیو برایتان انتخاب کرده ام .
روح خدا که در ما حضور دارد ، می تواند مثل یک پرده سینما توصیف شود . روی پرده ، حوادث زیادی اتفاق می افتد ، مردم عاشق میشوند ، جدا می شوند ، گنج می یابند ، کشورهای دوردست را کشف می کنند .
مهم نیست که چه فیلمی پخش می شود . صحنه همیشه همان است . مهم نیست که اشکی ریخته می شود ، چون هیچ چیز نمی تواند سفیدی پرده سینما را لکه دار کند .
درست مثل پرده سینما، خدا هم آن جاست ، پشت مشکلات و لذتهای زندگی هر کس . وقتی فیلم به پایان میرسد ، او را می بینیم .
یک بیت در باب عشق :
عشق ما را تا ثریا می برد
تا حریم فهم و رویا می برد
برای این پست یکی دیگر از غزلهای عرفانی ام را تقدیمتان مینمایم . امید که مقبول افتد .
ساقی ز غم هجرت ، دیوانه شدم ، مجنون
جان از غم عشق تو ، سرگشته شد و دلخون
از داغ فراق تو ، جان و دلم از کف شد
وز بارش خون از چشم ، گردید رخم گلگون
آه از سرمجنونم ، داد از دل رسوایم
ای دوست بیا ، کز هجر ، دل نیز بشد محزون
دائم ز نیاز تو ، من چشم به ره دارم
رخ از چه کنی پنهان ، ای دلبر پرافسون
بر من بنما چهره ، یک لحظه مکن ترکم
چون شور دل شیدا ، هر لحظه شود افزون
هر جای روی ، آیم ، هر خانه شوی ، باشم
القصه بگیرم پی ، گر دورتر از جیحون
هر شب نتوانم خفت ، تا صبح وصال ای دوست
با صبح برون آی از ، چرخ فلک گردون
احقر ، به ره عشقش ، آموخت کلامی خوش
هرکس که شود رهرو ، چون عشق رود در خون
دریغ و درد از بی همزبانی
دریغ از قصه نامهربانی
نیابی هیج کس را محرم دل
سخن ها بر دل چاهی بخوانی
شهادت اسوه عدل و تقوا را به شما تسلیت می گویم .
هشتم مهر روز بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی است . بهمین مناسبت مطلبی را از سایت بی بی سی انتخاب کرده ام و تقدیم می کنم .
'خداوندگار بلخ'
مولانا که به نامهای "مولوی"، "ملای رومی" و "خداوندگار بلخ" نیز مشهور است در سال 604 هجری قمری در شهر بلخ در خانواده حسین خطیبی به دنیا آمد.
![]() | |
| مدرسه بهاولد پدر مولانا در زادگاه او در ولایت بلخ - افغانستان |
مولوی کودکی را در بلخ گذراند و آموزش های اولیه را نزد پدر و برهان الدین محقق ترمذی یکی از رجال علمی همان زمان فرا گرفت.
در حال حاضر در ولسوالی بلخ – در ولایت بلخ - محلی وجود دارد که به گمان بیشتر کاوشگران و باستان شناسان مدرسه بها ولد، پدر مولانا است.
بخش های وسیعی از این ساختمان تاریخی در درازنای زمان ویران شده ولی هنوز قسمتی از آن برجای است که دولت های افغانستان و ترکیه تلاش دارند آن را احیا و حفظ کنند.
خانواده بهاولد مقارن حمله مغول ( 617 هجری قمری) شهر بلخ را ترک می گویند و پس از رفتن به شهر های سوریه، شام، بغداد و لارنده عاقبت در شهر قونیه یکی از بلاد روم شرقی در کشور ترکیه مسکن گزین می شوند. مولوی زمانی که شهر بلخ را ترک می کند نزدیک به سیزده سال دارد.
به همین مناسبت مولوی را ملای رومی نیز می خوانند.
دلیل رفتن خانواده مولانا از بلخ را برخی تذکره نگاران دشمنی محمد خوارزم شاه حاکم بلخ با بهاولد نیز خوانده اند که گفته می شود سرچشمه این دشمنی امام فخررازی متکلم نامور قرن هفتم خورشیدی بوده است.
مولوی در مثنوی خود به گونه طعنه آمیز گاهی به امام فخر رازی اشاره می کند.
اندرین ره گر خرد رهبین بدی
فخر رازی راز دار دین بدی
'قمار عاشقانه'
مولوی به عنوان عارف و شاعر مشهور زبان فارسی دری زمانی مطرح می شود که با صوفی شوریده حال در قونیه به نام شمس تبریزی آشنا می شود.
|
قمار
|
در اثر این آشنایی مولوی که تا آن زمان به سنت نیاکان مشغول درس و تعلیم علوم اسلامی بود و به روایتی بیش از چهارصد شاگرد داشت، یک باره درس و تعلیم را به توصیه شمس تبریزی رها می کند و به شاعری و سماع اشتغال می یابد.
در تفکر عارفانه، چنین حالتی را "بیرون شدن از عالم قال و رسیدن به عالم حال" تعبیر می کنند.
در مورد این که شمس با مولوی چه کرد و چرا او زندگی پر از حشمت و جلال خود را ترک گفت و به عارفی شوریده تبدیل شد، سخن بسیار گفته اند.
دکتر عبدالکریم سروش، اندیشمند و مولوی شناس معاصر به این باور است که شمس مولوی را در برابر یک قمار قرار داد، قماری که معلوم نبود مولوی برنده آن باشد.
ولی شمس به او گفت که شرکت در این قمار خود پاداش آن است. نام این قمار را دکتر سروش قمار عاشقانه گذاشته است.
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قماری دیگر
دکتر سروش می گوید شمس به مولوی گفت که آن چه را دارد اعم از نام و نان باید ترک بگوید تا به عوالمی دیگر غیر از عوالم دنیای ظاهری دست پیدا کند.
مولوی در بیان آن چه که شمس از او خواسته غزلی نیز در دیوان شمس تبریزی دارد.
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو راه بری
شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم
خلوت نشینی های مولوی با شمس سبب عناد مریدان و شاگردان او شد و سرانجام باعث شد که این دو یار نزدیک را از هم جدا سازد.
دیوان کبیر که مجموعه غزلیات مولوی است از سوی او به نام دیوان شمس مسمی شد.
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
پس از شمس، مولوی تلاش می کند تا گمشده خود را در افراد دیگری بجوید و به همین دلیل سر دوستی با صلاح الدین زرکوب و پس از مرگ او با حسام الدین چلبی باز می کند.
|
زیارتگاه ارادتمندان
|
هدف از نوشتن مثنوی کتابی در راه و رسم طریقت خوانده شده تا شاگردان و مریدان را به کار افتد.
عمده نظرات فلسفی و عرفانی مولوی در مثنوی به شکل قصه و تمثیل بیان شده است.
این کتاب را عبدالرحمان جامی شاعر وعارف قرن نهم هجری خورشیدی "قرآن پهلوی" و نویسنده آن را کسی خوانده که پیامبر نیست ولی کتاب دارد.
در سنت اسلامی تنها پیامبران صاحب کتاب خوانده می شوند.
من چه گویم وصف آن عالی جناب
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی معنوی مولوی
هست قرآن در زبان پهلوی
مولوی در قرن بیست و یک
مولوی در سال 672 هجری قمری در شهر قونیه وفات می کند و در همین شهر نیز در جوار پدرش بها ولد دفن می شود.
آرامگاه مولوی و خانواده او در شهر قونیه همه ساله زیارتگاه ملیون ها ارادتمند مولوی از سراسر جهان است.
مولوی به دلیل افکار بلند انسان دوستانه نه تنها برای دری زبانان شخصیتی مهم است بلکه در بیشتر نقاط جهان به اندیشه های او ارج گذاشته می شود.
مولوی بارها در مثنوی و دیوان شمس به این جهان وطنی و بی مرز بودن افکار خود اشاره می کند.
از دیگر مسایل مورد توجه انسان قرن بیست یکمی به اندیشه های مولانا به باور بسیاری از مولوی پژوهان جهان کثرت گرایی، فرا رفتن از ظاهر مذاهب و ادیان به عمق آنان، انسان دوستی، دیگر پذیری و توجه به معنویت است.
زیر بنای همه تعالیم مولوی برای انسان ها عشق است:
هرکه را جامه زعشقی چاک شد
او زحرص و عیب، کلی پاک شد
شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
این دنیی دون ، وفا ندارد به کسی
در این دل خاک ، مرده ها خفته بسی
در بخش اول داستان گفتم که دربان تعمیرگاه بعد از سئوال و جواب اولیه مرا به آقای صبوری حواله داد واینک ادامه آن :
بعد از اون گفت : آقا اگه بیشتر از این سئوال دارین باید بری پیش آقای صبوری . گفتم اون دیگه کیه ؟ گفت : مسئول تعمیرگاهه . بیشتر از اون معطل نشدم . یه راست رفتم داخل تعمیرگاه و از دور دیدم نزدیک چاله سرویس تعداد زیادی آدم یه نفر رو دوره کردن . گفتم باید خودش باشه . خودمو با زحمت بهش رسوندم و بعد از سلام علیک گفتم : آقای صبوری ماشین من رو هم بذازین تو نوبت . گفت چه مشکلی داره ؟ جواب دادم از کارخونه زنگ زدن برای اصلاح سیستم سوختش بیارم . نه گذاشت و نه برداشت و گفت : حالا که قطعه تموم کردیم آوردی ؟ منو می گین ؛ مثل یخ وا رفتم . گفتم : مرد حسابی مگه من می دونم کی قطعه دارین کی ندارین ؟ یا مگه مسئول هماهنگی و تامین قطعه کارگاه شما منم ؟ در ثانی خودتون به من زنگ زدین که در فلان تاریخ بیا تعمیرگاه وآدرس تعمیرگاه رو هم اون خانومی که زنگ زد داد . در جوابم گفت : اول ما زنگ نزدیم و از دفتر تهران بوده . بعد از اون بدون هماهنگی با ما بوده و از وضع ما خبر ندارن و فقط کار برای ما درست می کنن . گفتم : این مشکلات داخلی شما که به مشتری مربوط نمی شه و با این حرفها هم مشکل من حل نمی شه . گفت : ما دوهفته است که درخواست قطعه دادیم ولی هنوز نفرستاده اند . منم اینجا یه کارمندم . در همین موقع یکی از اون طرف گفت این چه کارخونه ایست که بعد از دو سه سال که از تولیدش میگذره هنوز ماشینهاش یکی یکی میسوزن ؟ یکی دیگه از روبرو گفت : من نمی دونم کی پشت سر این کارخونست که هیچکی کاریش نداره ؟ حتما" مال آقازاده هاست یا سهامدارشن . شایدم مال خود آقا بزرگهاس .دیگری گفت : همه جا از بالا تا پایین خرابه . بغل دستی من یواشکی زیر گوش من گفت : راست میگه مخشو که می بینیم خرابه از پایینش خودش بهتر خبر داره . یه آقای دیگه گفت : پولهای بی زبونمونو دادیم دست آدمای با زبون تا مثلا" ماشین مرتبی بخریم برای زن و بچه مون ولی هر وقت می خوایم سوار ماشین بشیم زن و بچه مون استرس دارن که نکنه آتییش بگیره . از وقتی که دایی زنم هم گفته که یه ماشین وقتی آتییش گرفته درهاش قفل شده و همه سرنشیناش جزغاله شدن ترسمون بیشتر شده . خانمم هم مرتب میگه مرد ؛ آخه این دلیجان آتش رو عوضش کن . میگم با چی ؟ میگه با یه ماشین بهتر . میگم آخه تو این بی صاحاب شده چی درست و حسابی تولید میشه ؟ هر چی بخریم همینجوریه . میگه نه ؛ زری خانم که آرایشگاه داره میگه یه زامبیا خریدیم مثل عروسه . حرف نداره ؛ سوختش هم خیلی کمه . باب سهمیه بندی بنزینه . میگم اولا" زامبیا نه و زانتیا ، دوما" مثل اینکه نفست از جای گرمی بلند میشه ؛ آخه از کجا بیارم زانتیا بخرم . بعد از اون ما با پنج تا بچه قد ونیم قد که تو زانتیا جامون نمی شه . باید پولامون رو جمع کنیم یه مینی بوس بخریم که نه مشکل بنزین داشته باشیم نه مشکل جا .خلاصه چانه اون آقاهه گرم شده بود و درد دل می کرد . دوباره به آقای صبوری پیله کردم که من نمی دونم ، باید همین امروز مشکل منو حل کنی . گفت: برادر من ؛ آقای من ؛ فکر میکنی من کیم؟ رئیس ایران خودرو ؟ من اینجا فقط همین هماهنگی ها رو انجام میدم . گفتم : آخه همین کارت رو هم که خوب انجام ندادی . گفت : والا زبونم مو درآورد بسکه از صبح برای مردم توضیح دادم . یکی دیگه پولشو می گیره و سود می بره ؛ دعوا و اخم و تخمش مال ماست . گفتم آخه چرا اینقدر بی نظمی ؟ اینجا صاحاب و بزرگتر نداره ؟ گفت : برو بابا دلت خوشه ؛ کجاش منظمه و صاحاب داره که اینجاش داشته باشه . در اوج عصبانیت ناگهان مثل اینکه آ ب سردی ریختن رو سرم . یه لحظه ساکت شدم و به خودم اومدم دیدم عجب حرفی زد . گفتم : داداش ؛ نوکرتم ؛ مثل اینکه تو هم دلت خونه . با این حرفت آرومم کردی . و بعد از اون در حالی که راهمو کشیده بودمو از تعمیرگاه می اومدم بیرون با خودم زمزمه میکردم : " کجاش صاحاب داره که اینجاش داشته باشه ."
" پایان "
نمی دونم از چی و از کجا بنویسم ؟ آخه یکی دوتا که نیست. هر جایی دست بذاری پره از ناهنجاری و ناهماهنگی . مثلا" همین پریروز بعد از کلی زنگ زدن از طرف ایران خودرو که مثلا" ما طرح فراخوان راه انداختیم و باید کلیه ماشینهای تولیدی سال ۸۳ و ۸۴ در نزدیکترین زمان ممکن به نمایندگی ها مراجعه کنن تا از سیستم سوختشون رفع نقص بشه از روز قبل مرخصی گرفتم و طبق وقتی که از دفتر تهران تعیین کرده بودن به نمایندگی مذکور رفتم . بگذریم از اینکه باید ساعت ده میرفتم و روزهای کاری ماه رمضان کوتاهه و تعداد مراجعات زیاد . وقتی که به محل تعمیرگاه ایران خودرو رسیدم دقیقا" ساعت ۱۰ بود ونمی دونین چقدر فیس کردم که سر ساعت رسیدم . حتی ثانیه شمارش هم مو نمی زد . ماشین رو بیرون از تعمیرگاه پارک کردم ،چون جلوی در زنجیری انداخته بودن . پیاده شدم و بعد از قفل کردن ماشین ۴۰۵ نوک مدادیم رفتم داخل تعمیرگاه اما اینقدر شلوغ بود که سگ هم صاحابش رو نمیشناخت . خلاصه بعد از کلی سئوال از کسانی که اونجا لول میخوردن فهمیدم که اول باید با اون اقایی که خودکار و یه کاغذ دستشه و تو تعمیرگاه می چرخه هماهنگی کرد . به سمتش رفتم و بعد از سلام و علیک که زیاد هم تحویلم نگرفت قصه را گفتم . نه گذاشت و نه بر داشت و گفت : بابا چرا حالا میای ؟ گفتم ک آخه از کارخونه گفتن حالا بیام ، خودشون از تهران ساعت و تاریخ مراجعه را تعیین کردن . الآن هم که ساعت ۱۰ و سه دقیقه اس . گفت : نه عمو الآن که قطعه اش تموم شده میای ؟ گفتم : مرد حسابی من که خبر از قطعات شما ندارم و ثانیا" خودم که سر خود بلند نشدم بیام . از تهران چند بار زنگ زدن و گفتن بیام .
ادامه دارد ........
با من وهمرهم تویی ، در همه لحظه های من
در شعف و غم دلم ، در همه های های من
در همه روز و در شبم ، در همه یاس و در نوید
در همه حال با منی ، ای سبب صفای من