در این صحرای لم یزرع
که جز آهن نمی روید !!!
متاع مهر و همدردی
متاعی قحط و نایاب است .
این بار شعری زیبا و پر شور از شاعر گرانمایه رهی معیری را با عنوان " عشق وطن " تقدیم می کنم .امید که مقبول افتد .
سیل آشوب روان گشت به کاشانه ما
سوخت از آتش بیدادگری خانه ما
آه از آن سودپرستان که ز بی انصافی
طلب گنج نمایند ز ویرانه ما
نارفیقان عوض مزد به ما زجر دهند
گر چه خم گشت ز بار رفقا شانه ما
دوست خون دل ما خورد به جای می ناب
در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما
در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم
تا د ر این ره چه کند همت مردانه ما
شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم
نشود خانه بیگانه شرف خانه ما
قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر
ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما
آنچه البته در اینجا نبود قدر و بها
جان ماتم زدگان در قفس خویشتن است
بیا با ما به سوی روشنی ها
زقلب شب بزن نقبی به دریا
ستاره از سکوت شب برآور
بیفشان بر حریم شعر و رویا
غم زدودن از دل تندیس هم نیکوست
هان !
چه میگوید غمین تندیس سرد ؟
با که می گوید چنین خاموش ؟
لب فروبسته ، به چشم باز ؟
از چه می خواهد بگوید با شما ؟
از سکوت وصبر ؟
***
از چه ، رویش ، اینچنین افسرده و غمگین ؟
وان دل پر صبر وی انبوه از اندوه ؟
یا چه دردی در دلش حبس است ؟
فکرش چیست ؟
غربت مرغی اسیر میله های جهل ؟
حسرت آزادی و پرواز از این جسم بی جان ؟
انتظاری از کویر عشق در روییدن مهری ؟
بارش لبخند از ابر سیاه کینه ها ؟
یا نوازش کردن دست سخاوت بر سر طفل یتیم ؟
هرچه باشد ، هرچه گوید ،
غم زدا باش ،
شاد کن جان و دل افسرده ای !
غم زدایی کن که در قاموس ما :
" غم زدودن از دل تندیس هم نیکوست "
به مناسبت سالروز رحلت آیت الله طالقانی
امروز ۱۹ شهریور مصادف با رحلت شیر مرد عرصه پیکار با جهل و سیاهی ، حضرت آیت الله سید محمود طالقانی است . برزگ مردی که با تحقیق و تفحص به شناخت رسیده و منشاء روشنگری نسل عظیم دهه های سی تا شصت هجری شمسی بود .همان دلاوری که برای اثبات حقانیت عقایدش سالهای بسیاری را در زندانهای رژیم خودکامه و ضد بشری پهلوی گذرانده بود و در همان جا کلاسهای تعلیم و تفسیر مفاهیم قرآنی دایر نموده بود .مبارزی که به حق ، ابوذر زمان نام گرفته بود و از همان ابتدای تغییر حکومت مواضع انقلابی اش زبانزد خاص و عام گردید . ایشان در تبلیغ اصول عالیه اسلام فارغ از خرافه پرستی ، تحریف و قشری -گری با زبانی ساده مفسر و مبلغ مفاهیم قرآن کریم بود . سلسله کتابهای " پرتوی از قرآن " بخوبی نشانگر عظمت وجودی و درک صحیح ایشان از دین اسلام و تطابق مفاهیم با واقعیات روز است . در دفاع از آزادی وکرامت انسانی مطلبی را که ایشان در یکی از خطبه های نماز جمعه سال ۱۳۵۸ مطرح فرمودند نقل قول مینمایم :
شما تصور کنید ماه مبارک رمضان میهمانی را برای صرف افطار به منزل دعوت کنید . همه گونه غذا و طعام برایش مهیا کنید اما قبل از صرف افطاری به شخصیت و کرامت او توهین نمایید ، او که گرسنه بوده و صرف غذا برای حفظ سلامت جسمی اش سودمند است ناگهان بر می آشوبد و از همه غذاها و طعام شما صرف نطر کرده و منزل شما را به نشانه اعتراض به اهانت تان ترک می کند .
یا مثالی دیگر در مورد حیوانات که آزادی را به سیر کردن شکم ترجیح می دهند :
استاد گرانقدر در این مورد فرمودند که : شما حیوانی را ( مثلا" گربه ای ) برای چند روز متوالی گرسنه نگه داشته و بعد از آن غذایی را در اتاقی گذاشته و حیوان را برای خوردن غذا به داخل اتاق هدایت کنید . حیوان علاوه بر اینکه به غذایش توجه دارد مراقب بسته شدن در اتاق نیز هست و به محض اینکه احساس نماید قصد بستن در اتاق و زندانی کردنش را دارید از غذایتان صرف نظر کرده و فرار از قفس یا حصار را ترجیح داده و پا به فرارمی گذارد . او که حیوان است این است و انسانها که شان و منزلتشان معلوم است .
یاد و خاطره اش گرامی باد .
چند بیت زیر را در باره صبرهای بی حاصل و ناشی از انفعال افراد در مواقعی که حاضر به انجام کاری نیستند و در بخش نظرات در وبلاگ یکی از دوستان گفتم که فکر کردم برای اینجا هم مفید باشد .
فریاد زنم زصبر ایوب
ای رهرو راه پر ز آشوب
تا کی همه جام صبر در دست
تا کی همه بی خیال ، چون مست
دستی بزن و چراغ برگیر
سنگی ز مسیر باغ برگیر
من ازآن دورها دیدم
که می آید به سوی خانه ام سنگی
عجب سنگی !!!
بیامد سنگ خارا تند و پرقوت
به سوی منزل امید .
به محض ضربه ای ، ناگه
تمام سقف و پی از هم فرو پاشید
بگفتم سنگ خارا را :
تو با ما هم کنی نیرنگ ؟
تو با ما نیز داری جنگ ؟
که ما خود نیز از سنگیم ،
جگرسنگیم ،
دل سنگیم ،
خدا ناکرده آخر پر ز نیرنگیم .
جوابم داد خارا سنگ
من ار سنگم ، همه سنگم
پدر ، هم مادرم سنگ است
که ذاتم رنگ و نیرنگ است ،
ولی تو حیرتم ، آخر
چه نسبت با ریا و رنگ و نیرنگ است ؟
چگونه باورم آید
پریزادی چو انسان
گام در راه جفا وجور بگذارد
تنور کینه و ظلمش
حریم سبز صلح و منزل همسایگان را سخت بگدازد .
الا ای آدم سنگی
که نیرنگی
وخود رنگی
سزایت سنگ و جنگ و رنگ و نیرنگ است.
گفتی که به ناله ات دهم گوش
گیرم همه خاطرت در آغوش
یک بوسه دهم ترا ، ستانم
جانت که شوی خراب و مدهوش
-------------------------------------------
گفتم که مکن دلم چنین ریش
ای مه رخ و ای بت جفاکیش
از دولت و مکنتت بیفشان
گاهی درمی به دست درویش
---------------------------------------------------------------
زندگی اجبار است ، مرگ انتظار است ، عشق یک بار است ، جدایی دشوار است ولی یاد دوست زیباست .
( دکتر علی شریعتی )
---------------------------------------------------------------
بر این باورم که نخستین نشان انسانهای حقیقتا" بزرگ ، فروتنی است .
( جان راسکین )
---------------------------------------------------------------
عشق میوه تمام فصلهاست و دست همه کس به شاخسارش میرسد .
( مادر ترزا )
---------------------------------------------------------------
کسی که فکر نمی کند بندرت دم فرو می بندد.
( نیوتن )
جواب مردم دیوانه را نباید داد
----------------------------------------------------
در چنین عهدی که نزدیکان زهم دوری کنند
یاری غم بین، که از من یک نفس هم دور نیست
----------------------------------------------------
محبت ، آتشی کاشانه سوز است
دهد گرمی ، ولیکن خانه سوز است
----------------------------------------------------
به روی تربت من برگ لاله افشانید
که رنگی از دل حسرت نصیب من دارد
----------------------------------------------------
خیال روی تو را می برم به خانه خویش
چو بلبلی ، که برد گل به آشیانه خویش
سرگرم دوستانم و با خویش دشمنم
این بارنیز غزلی از سروده های خودم را با نام طواف تقدیمتان میکنم .( توضیح آنکه در این شعر از نام کوچکم " سراج " به عنوان تخلص استفاده کرده ام .)
طواف خسته دلان کن ؛ چو خیر میخواهی
به دستگیری ایشان ؛ رهی ز هر آهی
تو بی سبب مکن از خویش سائلی را دور
گرت بود به سر ؛ دعوی خداخواهی
ز آه کوخ نشینان ؛ شود دگرگون کاخ
به اوج عرش رسد از صفا ؛ سبک کاهی
دعای گوشه نشینان ؛ شود ترا همراه
گرت خیال فقیران به سر ؛ بود گاهی
امید خوش ؛ مبر از خاطری که آزردی
که از وفای رفیقان خویش می کاهی
اسیر بخل و حسد شد ؛ ز جور ؛ یوسف مصر
ولی ز صبر ؛ پیمبر ؛ برون شد از چاهی
بدار توشه راهت ؛ سراج مهر و صفا
بگیر دست ضعیف و فتاده در راهی
-- زندگی ،دریای متلاطمی است که قطب نمای آن محبت است .
--آنکه غالب بر زبان است ، در امان است .
-- شرافت به ادب وخرد است ، نه به ثروت و مال .
--خورشید صفت ، با همه کس یک رو باش .
--سعادت وشادکامی ما ، به میزان محبت ماست .
--ده درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند .
-- نعمتهای خود را بشمار ، نه محرومیتهای خود را .
--هرگز اشکی را که از شادی می ریزد پاک مکن .
--فاتح ترین افراد جسورترین افرادند .
--بر سنگی مردن ، بهتر که نان فرو مایگان خوردن .
لب دریا نشسته چشم بر امواج ،
پیاپی موجهای پرخروش وپر تلاطم را ،
که بر بالای سنگ و صخره ها می خورد ،
بی وقفه ،
بدون پلک خوردن ، بی نظر ،
نظاره می کردم .
شتابان و خشن ، امواج ،
بر ساحل یورش می برد ،
همانند غریو گرد شهنامه ،
رجز می خواند .
کمی سوی جلو می رفت و
بر ساحل یورش می کرد .
چنان رزم آوران ، با ساحل رنجیده ،
می جنگید .
سپس با استقامتهای خارا سنگها ،
وقتی که سر ، بر سنگها می خورد ،
سرافکنده ، زخود بیزار ،
به سمت بستر دریا ،
همان مادر که زاییدش ،
عقب می رفت .
تو گویی سنگ خارا ، با همه آرامی اش،
در حال پیکار است .
سپر سینه ،
به دل کینه ،
شررافکن ،
دماغ موج را بر خاک میمالد .
نه یکبار و نه یکصد بار ،
صدها بار .
که هردم موج در کار است ،
پیاپی ،
می کند فکری و مکری ،
حیله ای ،
جوری ،
و آنگه ،
بی تامل، بی ترحم ،
بر حریم ساحل رنجیده می تازد .
ای دوست براه دل نگونم کردی
وز خانه عافیت ، برونم کردی
خوشنام بدم به شهر عقل و ایمان
در مسلخ عشق ، سرنگونم کردی
زان روز که دل فتاد در چنگ دلت
با مهر و مرام خود فسونم کردی
وان گوشه چشم ، تا نمودی و جمال
با تیر نگاه ، غرق خونم کردی
دیوانه شدم ، خانه به صحرا کردم
سر سلسله ره جنونم کردی
تا باده عاشقانه ام نوشاندی
مستانه بدم ، تو صد فزونم کردی
من راه زخود ، بجز تو ، جایی نبرم
شیدای خودت به صد فنونم کردی
احقر به غزل گفت که ای ساقی جان
رسوای همه عهد وقرونم کردی
شبم سیاه و غم انگیز ، خانه ها تاریک
شرار و فاجعه ، در کوچه های بس باریک
و سوی چشم من اینک نمی کند یاری
کجاست معبر روشن به کوی غمخواری ؟
بر حسن شورانگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ، فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد ، فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد ، سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا ، در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا ، بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی ، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ، دور از بداندیشم کند