تبليغاتX
برگ خشک
 

در این صحرای لم یزرع

که جز آهن نمی روید  !!!

متاع مهر و همدردی

متاعی قحط و نایاب است .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8:54 توسط |

 

این بار شعری زیبا و پر شور از شاعر گرانمایه رهی معیری را با عنوان " عشق وطن " تقدیم می کنم .امید که مقبول افتد .

سیل آشوب روان گشت به کاشانه ما

سوخت  از  آتش  بیدادگری  خانه   ما

آه  از آن سودپرستان که  ز بی انصافی

طلب  گنج  نمایند  ز  ویرانه  ما

نارفیقان  عوض  مزد  به  ما  زجر دهند

گر چه  خم  گشت  ز  بار رفقا شانه ما

دوست  خون دل ما خورد به جای می ناب

در عوض  زهر  بلا  ریخت  به پیمانه  ما

در ره  عشق وطن از سر و جان خاسته ایم

تا  د ر این  ره  چه  کند  همت  مردانه ما

شرف  خانه خود گر تو و من حفظ کنیم

نشود  خانه  بیگانه   شرف خانه   ما

قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر

ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8:8 توسط |

 

آنچه البته در اینجا نبود قدر و بها

جان ماتم زدگان در قفس خویشتن است

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 12:9 توسط |

دو بیت در باب  شب ، روشنی ، ستاره ، سکوت ، شعر و دریا .

بیا با ما به سوی روشنی ها

زقلب شب بزن نقبی به دریا

ستاره از سکوت شب برآور

بیفشان بر حریم شعر و رویا

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 12:16 توسط |

شعر تندیس  که سال ۷۷  سروده ام بر اهمیت محبت و غم زدایی  تاکید دارد .

غم زدودن از دل تندیس هم نیکوست 

هان !

چه میگوید غمین تندیس سرد ؟

با که می گوید چنین خاموش ؟

لب فروبسته ، به چشم باز ؟

از چه می خواهد بگوید با شما ؟

از سکوت وصبر ؟

                 ***

از چه ،  رویش  ، اینچنین افسرده و غمگین ؟

وان دل پر صبر وی انبوه از اندوه ؟

یا چه دردی در دلش حبس است ؟

فکرش چیست ؟

غربت مرغی اسیر میله های جهل ؟

حسرت آزادی و پرواز از این جسم بی جان ؟

انتظاری از کویر عشق در  روییدن مهری ؟

بارش لبخند از ابر سیاه کینه ها ؟

یا نوازش کردن دست سخاوت بر سر طفل یتیم ؟

هرچه باشد  ،  هرچه گوید  ،

غم زدا  باش  ،

شاد کن جان و دل افسرده ای !

 غم زدایی کن که در قاموس ما :

 "  غم زدودن از دل تندیس هم نیکوست "

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 11:44 توسط |

 

به مناسبت سالروز رحلت آیت الله طالقانی

امروز  ۱۹ شهریور  مصادف با رحلت شیر مرد عرصه پیکار با جهل و سیاهی ، حضرت آیت الله سید محمود طالقانی است . برزگ مردی که با تحقیق و تفحص به شناخت رسیده و منشاء  روشنگری  نسل عظیم  دهه های سی  تا  شصت  هجری شمسی بود .همان دلاوری که برای اثبات  حقانیت عقایدش  سالهای بسیاری را در  زندانهای رژیم خودکامه و ضد بشری  پهلوی  گذرانده بود  و در همان جا  کلاسهای تعلیم و  تفسیر مفاهیم قرآنی  دایر نموده بود .مبارزی که به حق  ، ابوذر زمان  نام گرفته بود  و  از همان ابتدای  تغییر  حکومت  مواضع  انقلابی اش  زبانزد خاص و عام گردید . ایشان در تبلیغ اصول عالیه اسلام فارغ از خرافه پرستی ، تحریف  و قشری -گری با زبانی ساده  مفسر و مبلغ  مفاهیم  قرآن کریم  بود . سلسله کتابهای " پرتوی از قرآن "  بخوبی نشانگر  عظمت وجودی و درک صحیح ایشان  از دین اسلام و تطابق مفاهیم با واقعیات روز  است . در دفاع از آزادی وکرامت انسانی مطلبی را که ایشان در یکی از خطبه های نماز جمعه سال ۱۳۵۸ مطرح فرمودند  نقل قول مینمایم : 

شما تصور کنید ماه  مبارک رمضان  میهمانی را برای  صرف افطار به منزل دعوت کنید . همه گونه غذا و طعام برایش مهیا کنید  اما قبل از  صرف  افطاری به شخصیت و کرامت او توهین نمایید  ، او که گرسنه بوده و صرف  غذا برای حفظ سلامت جسمی اش  سودمند است  ناگهان بر می آشوبد و  از همه غذاها و طعام شما صرف نطر کرده و  منزل شما را به نشانه اعتراض به اهانت تان ترک می کند .

یا مثالی دیگر در مورد حیوانات که آزادی را   به سیر کردن شکم  ترجیح می دهند :

استاد گرانقدر در این مورد فرمودند که : شما حیوانی را  ( مثلا"  گربه ای )  برای چند روز متوالی گرسنه نگه داشته و بعد از آن غذایی  را در اتاقی  گذاشته و  حیوان را برای خوردن غذا به داخل اتاق هدایت کنید . حیوان علاوه بر اینکه به غذایش توجه دارد  مراقب بسته شدن در اتاق نیز هست و به محض اینکه احساس نماید قصد بستن در اتاق و زندانی کردنش را دارید  از غذایتان صرف نظر کرده و فرار از قفس یا  حصار  را ترجیح داده و پا به فرارمی گذارد . او که حیوان است این است و انسانها که شان و منزلتشان  معلوم است  .

یاد و خاطره اش  گرامی باد . 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 8:27 توسط |

 

چند بیت زیر را در  باره صبرهای بی حاصل و  ناشی از  انفعال افراد در  مواقعی که حاضر به انجام کاری نیستند  و در  بخش نظرات در وبلاگ یکی از دوستان گفتم  که فکر کردم برای اینجا هم مفید باشد .

فریاد زنم  زصبر ایوب

ای رهرو راه پر ز آشوب

تا کی همه جام صبر در دست

تا کی همه بی خیال ، چون مست

دستی بزن و چراغ برگیر

سنگی ز مسیر باغ برگیر

+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 8:17 توسط |

 شعر دیگری از خودم . تقدیم به هم آنهایی که هنوز تحت تاثیر  شقاوتها  قرار نگرفته اند .

من  ازآن دورها دیدم

که می آید به سوی خانه ام سنگی

عجب سنگی !!!

بیامد سنگ خارا تند و پرقوت

به سوی منزل امید .

به محض ضربه ای ، ناگه

تمام سقف و پی از هم فرو پاشید

بگفتم سنگ خارا را  :

تو با ما هم کنی نیرنگ ؟

تو با ما نیز داری جنگ ؟

که ما خود نیز از سنگیم ،

جگرسنگیم ،

دل سنگیم ،

خدا ناکرده آخر پر ز نیرنگیم .

جوابم داد خارا سنگ

من ار سنگم ، همه سنگم

پدر ، هم مادرم سنگ است

که ذاتم رنگ و نیرنگ است ،

ولی تو حیرتم ، آخر

چه نسبت  با  ریا  و  رنگ  و  نیرنگ است ؟

چگونه باورم آید

پریزادی چو انسان

گام در راه جفا وجور بگذارد

تنور کینه و ظلمش

 حریم سبز صلح و منزل همسایگان را سخت بگدازد  .

الا  ای آدم سنگی

که نیرنگی

 وخود رنگی

سزایت سنگ  و  جنگ  و  رنگ  و  نیرنگ است.

 

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 14:59 توسط |

در این پست ،  دو دوبیتی از سروده های خودم را تقدیم می کنم .امید که مورد قبولتان  واقع شود .

گفتی که به ناله ات دهم گوش

گیرم  همه  خاطرت  در  آغوش

یک   بوسه دهم  ترا   ،  ستانم

جانت که شوی خراب و مدهوش

-------------------------------------------

گفتم که مکن دلم چنین ریش

ای مه رخ و  ای  بت جفاکیش

از  دولت  و  مکنتت   بیفشان

گاهی درمی به دست درویش

 

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 14:38 توسط |

رها کردن پله قبلی ، برای صعود به پله بعدی یک ضرورت          اجتناب ناپذیر ، برای همه آنهایی است که آرزوی صعود دارند.

---------------------------------------------------------------

زندگی اجبار است ، مرگ انتظار است ، عشق یک بار است ، جدایی دشوار است  ولی یاد دوست زیباست .

                                                               ( دکتر علی شریعتی )

---------------------------------------------------------------

بر این باورم که نخستین نشان انسانهای حقیقتا" بزرگ ، فروتنی است .

                                                               ( جان راسکین )

---------------------------------------------------------------

عشق میوه تمام فصلهاست و دست همه کس به شاخسارش میرسد .                                                

                                                              ( مادر ترزا )

---------------------------------------------------------------

کسی که فکر نمی کند بندرت دم فرو می بندد.

                                                             ( نیوتن )

 

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 13:15 توسط |

خموش باش، گرت پند می دهد عاقل

جواب   مردم   دیوانه  را   نباید   داد

----------------------------------------------------

در چنین  عهدی  که  نزدیکان  زهم  دوری  کنند

یاری غم بین، که از من یک نفس هم دور نیست

----------------------------------------------------

محبت ، آتشی  کاشانه سوز  است

دهد گرمی ، ولیکن خانه سوز است

----------------------------------------------------

به  روی  تربت  من  برگ لاله  افشانید

که رنگی از دل حسرت نصیب من دارد

----------------------------------------------------

خیال روی تو را می برم به خانه خویش

چو بلبلی ، که برد گل به آشیانه خویش

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:17 توسط |

 در دوستی چو شمع ، ز جانم دریغ نیست

سرگرم  دوستانم   و   با  خویش  دشمنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:3 توسط |

این بارنیز  غزلی از سروده های خودم را با نام طواف تقدیمتان میکنم .( توضیح آنکه  در این شعر از نام کوچکم  " سراج " به عنوان تخلص استفاده کرده ام .)

 

طواف خسته دلان کن ؛ چو خیر میخواهی

به دستگیری ایشان ؛  رهی ز هر آهی

تو بی سبب مکن از خویش سائلی را دور

گرت بود به سر ؛  دعوی خداخواهی

ز آه کوخ نشینان ؛  شود دگرگون کاخ

به اوج عرش رسد از صفا ؛  سبک کاهی

دعای گوشه نشینان ؛  شود ترا همراه

گرت خیال فقیران به سر ؛  بود گاهی

امید خوش ؛  مبر از خاطری که آزردی

که از وفای رفیقان خویش می کاهی

اسیر بخل و حسد شد ؛ ز جور ؛  یوسف مصر

ولی ز صبر ؛  پیمبر ؛  برون شد از چاهی

بدار توشه راهت ؛ سراج مهر و صفا

بگیر دست ضعیف  و فتاده  در راهی

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 17:30 توسط |

 

 -- زندگی  ،دریای متلاطمی است که قطب نمای آن محبت است .

 --آنکه غالب بر زبان است ،  در امان است .

-- شرافت به ادب وخرد است  ، نه به ثروت و مال .

--خورشید صفت ، با همه کس یک رو  باش .

--سعادت وشادکامی ما  ، به میزان محبت ماست .

--ده درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند .

-- نعمتهای خود را بشمار ، نه محرومیتهای خود را .

--هرگز اشکی را که از شادی می ریزد پاک مکن .

--فاتح ترین افراد جسورترین افرادند .

--بر سنگی مردن  ، بهتر که نان فرو مایگان خوردن .

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 16:34 توسط |

  برای امروز یکی از شعرهای  دیگرم را که با غزل پست قبلی  متفاوت است  تقدیم می دارم ، امید آنکه مقبول افتد .

لب دریا نشسته چشم بر امواج ،

پیاپی موجهای پرخروش وپر تلاطم را ،

که بر بالای سنگ و صخره ها می خورد ،

بی وقفه ،

بدون پلک خوردن ، بی نظر ،

نظاره می کردم .

شتابان و خشن ، امواج ،

 بر ساحل یورش می برد ،

همانند غریو گرد شهنامه ،

 رجز می خواند .

کمی سوی جلو می رفت و

بر ساحل یورش می کرد .

چنان رزم آوران ، با ساحل رنجیده ،

می جنگید .

سپس با استقامتهای خارا سنگها ،

وقتی که سر ، بر سنگها می خورد ،

سرافکنده ، زخود بیزار ،

به سمت بستر دریا ،

همان مادر که زاییدش ،

عقب می رفت .

تو گویی سنگ خارا ، با همه آرامی اش،

در حال پیکار است .

سپر سینه ،

به دل کینه ،

شررافکن ،

دماغ موج را بر خاک میمالد .

نه یکبار و نه یکصد بار ،

صدها بار .

که هردم موج در کار است ،

 پیاپی ،

 می کند فکری و مکری ،

حیله ای ،

جوری ،

و آنگه ،

بی تامل، بی ترحم ،

بر حریم ساحل رنجیده می تازد .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 8:34 توسط |

بعد از برگشت از سفر ، برای امروزتان  یکی از غزلهای عرفانی و سروده خودم را تقدیم می کنم .(ضمنا" تخلص شعری ام  "  احقر "  است که در اکثر شعرهام  استفاده کرده ام .)

ای دوست براه دل نگونم کردی

وز  خانه  عافیت  ،   برونم کردی

خوشنام بدم به شهر عقل و ایمان

در مسلخ عشق ، سرنگونم کردی

زان روز که دل  فتاد  در  چنگ دلت

با مهر و مرام خود  فسونم کردی

وان گوشه چشم ، تا نمودی و جمال

با تیر نگاه ،  غرق خونم  کردی

دیوانه شدم ، خانه به صحرا کردم

سر سلسله  ره جنونم  کردی

تا باده عاشقانه ام نوشاندی

مستانه بدم ، تو صد فزونم کردی

من راه زخود  ، بجز تو  ، جایی نبرم

شیدای خودت به صد فنونم کردی

احقر به غزل گفت که ای ساقی جان

رسوای همه عهد وقرونم کردی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 8:42 توسط |

دو بیت شعری  که در پی  می آید در ارتباط با صحبت و دغدغه یکی از دوستان از وضع شعر امروز سرودم  که قبلا" در بخش نظرات  برای آن دوست گرانقدر  نوشته شده بود  که فکر کردم بد نباشد اگر در این پست هم قرارش بدهم .

شبم  سیاه و  غم انگیز ،  خانه ها  تاریک

شرار و فاجعه  ، در کوچه های بس باریک

و سوی  چشم من  اینک  نمی کند  یاری

کجاست  معبر روشن  به  کوی غمخواری ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 13:2 توسط |

ساقی بده پیمانه ای ، زآن می که بی خویشم کند

بر حسن شورانگیز تو  ،   عاشق تر  از  پیشم  کند

زان  می  که  در  شبهای غم  ،  بارد  فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم  ،  فارغ  ز  تشویشم  کند

نور سحرگاهی دهد  ،  فیضی که می خواهی دهد

با  مسکنت شاهی دهد  ،  سلطان  درویشم  کند

سوزد  مرا  سازد  مرا  ،  در  آتش  اندازد  مرا

وز  من  رها  سازد  مرا   ،  بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی  ، سودای هستی از رهی

یغما  کند اندیشه را  ،  دور  از  بداندیشم   کند

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 12:33 توسط |