تبليغاتX
برگ خشک
گفتمش :  با غم هجران چه کنم ؟

گفت : بسوز  !!!

گفتمش : چاره این سوز بگو

گفت :  بساز !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 8:1 توسط |

وقتی بدنیا میاییم ، در گوشمان اذان میگن .  وقتی از دنیا میریم ، برامون نماز می خونن  . و زندگی چقدر کوتاهه ،  فاصله  اذان تا نماز  !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:56 توسط |

درد است که لبریز  حقایق  شده است

تلخ است که با درد  موافق شده است

شاعر نشدی  وگرنه  می فهمیدی   :

پاییز ،  بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:51 توسط |

موفقیت  حاصل تصمیم گیری درست است و تصمیم درست حاصل تجربه  و جالب اینکه تجربه  اغلب  حاصل تصمیم گیری نادرست است . 
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7:46 توسط |

سنگی در آب می اندازیم و می پنداریم با همین سنگ زدن ، ماه منعکس در آب  بهم می ریزد . مگر می توان با انداختن سنگ پیاپی در آب ،  ماه  را از حافظه آب گرفت  ؟
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 12:49 توسط |

 از چارلی چاپلین پرسیدند :  خوشبختی چیست ؟

پاسخ داد :  فاصله این  بدبختی تا بدبختی دیگر .

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 16:29 توسط |

از سوختن شمع  سه نکته آموختم :

۱ ) ایستاده مردن  .

۲ ) نورافشانی در حال سوختن .

۳ ) در پای دوست فنا شدن .

---------------------------------

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 16:25 توسط |

 امیری اسبی لاغر و رنجور به مردی بخشید  ولی اسب  به اندازه ای نحیف بود که تا به منزل رسید ،  مرد . آن شخص  نامه ای به  امیر نوشت و گفت : یا امیر  اسبی  که به من عطا  فرمودی  چالاک ترین اسب جهان بود ، چون فاصله  دنیا و آخرت  را در یک  ساعت  پیمود .
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 16:55 توسط |

بوذرجمهر گوید :  تمام خوراکی های پاکیزه را خوردم و تمام لذت ها را درک کردم  ،  هیچ لذتی  را بالاتر از سلامت ندیدم . تلخی های  عالم را چشیدم ،  ولی هیچ تلخی  مانند  فقر ندیدم . اگر خواهی از پشیمانی  ایمن شوی  دنباله روی خواهش های  دل مباش . اگر می خواهی مردم خوبی تو را گویند از خوبی آنان بگو .

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 16:46 توسط |

از حکیمی پرسیدند : چند  دوست داری ؟ گفت :  اکنون که  روزگار به کام است و توسن  ایام ؛  آرام چه بگویم  زیرا که دوست را در هنگام سختی و مشقت می توان شناخت .

چو دولت رو نماید بنده ای را                    همه بیگانگانش خویش گردند

چو برگردد ، به روز نیکبختی                    در و  دیوار بر  وی نیش  گردند

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 16:36 توسط |

 روزی به جای لعل و گهر،  سنگریزه ای 

بردم به زرگری ، که  بر انگشتری نهد

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار

 آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد 

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست

وآنگه به خنده گفت :  که این سنگریزه چیست ؟

حیف آیدم ز حلقه زرین ،  که این نگین

ناچیز و خوار مایه و بی و قدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهر شناس نیست

در زیر پا  فکن ، که بر انگشتری خطاست

هر سنگ بد گهر ، نه سزاوار زینت است

با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است ؟

گفتم : ببخشم  زرگر ظاهر پرست را

کای خواجه ، لعل نیز زآغوش سنگ خاست

زآنرو گرانبهاست که همتای آن کم است

آری هر آنچه نیست فراوان  ، گرانبهاست

وین سنگریزه ای که  فرا چنگ من بود

خوارش مبین ، که  لعل گرانسنگ من بود

روزی به کوهپایه ، من و سرو ناز من

بودیم ره سپر ، به خم کوچه باغ ها 

این سو روان  به شادی و آن سو دوان به شوق

لبریز کرده از می عشرت ،  ایاغ ها

ناگاه چون پری زدگان ، آن پری  فتاد

وز درد پا ، ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر ، دویدم و در بر گرفتمش 

کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین ، چو نکو بنگریستم

 آگه  شدم ، ز حادثه جانگزای او

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است

وز سنگریزه ای ، بت من در شکنجه است

من خم شدم به چاره گری در برابرش

وآن مه نهاد بر کف من ، پای نرم خویش

شستم به اشک ، پای وی و چاره ساختم

آن داغ را ، به بوسه لبهای گرم خویش

وین گوهری ، که در نظرت سنگ ساده است

بر پای آن پری ، چو "   رهی  " بوسه داده است

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 18:23 توسط |


بازرگانی  را هزار دینار خسارت  افتاد ُ   پسر  را گفت   نباید  که این  سخن  با کسی در میان  نهی .   گفت  :  ای  پدر  فرمان  تو را  می پذیرم   ولیکن  خواهم   که  مرا  بر  فایده آن  مطلع  گردانی  که  مصلحت  در  نهان  داشتن  چیست  ؟  پدر  گفت :   تا  مصیبت  دو  تا  نشود :  یکی  نقصان  مایه   و دیگر  شماتت  همسایه .


یکی از  صالحان  در خواب ُ  پادشاهی را در بهشت و پارسایی را در دوزخ دید .  پرسید که  موجب  درجات  این چیست و سبب درکات آن چه ؟  که مردم  خلاف  این می پنداشتند !  ندا  آمد که  این پادشاه به ارادت درویشان در بهشت است  و آن پارسا  به تقرب پادشاهان  در دوزخ .

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 16:9 توسط |


 ما بنا به غفلت  همیشه صداهای بلند را میشنویم ، پر رنگها را می بینیم و غافل از این هستیم که خوبها آسان می آیند  ،  بی رنگ میمانند و بی صدا می روند .
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 16:4 توسط |

 
جای ما  در هیچ  سرزمینی   ُ  حتی در  کره زمین  هم نیست ُ

منزل حقیقی ما قلب  کسانی است  که  دوستشان داریم  و  دوستمان  دارند .

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 16:2 توسط |

 

زمین فسرد و زمان مرد و آسمان گم شد
تبارنامهّ خونین عاشقان گم شد

غبار غفلت و تردید آن چنان برخاست
که آفتاب یقین در مه گمان گم شد

محاق دور قمر ریخت بر در و دیوار
یگانه پنجرهّ رو به آسمان گم شد

دریغ و درد که در گرگ و میش حادثه ها
هزار گلهّ انسان بی شبان گم شد

کپک زدند صداها و واژه ها پوسید
ز بس صداقت و ایمان که پای نان گم شد

زبون شدند زبانها و باد استغنا*
چنان وزید که آرامش از جهان گم شد...

هنوز اول عشق است...گر چه معنی عشق
در ابتذال شب آخرالزمان گم شد.

          "  محمد رضا ترکی  "

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 9:27 توسط |

حب   وطن                  

 

         تا تو گسسته ای زمن ،  تاب نمانده در تنم

کیست به یاد چشم تو ، مست ؟  منم، منم ، منم

دور از آن نگاه تو ، وز رخ همچو ماه تو

روز در آه و زاریم ، شب به فغان و شیونم

ای که به غربت این زمان، باده کشی عیان ، عیان 

خون دل است در وطن ، جای شراب خوردنم 

دل زوطن  بریده ای،  راه سفر گزیده ای 

نیست مرا دلی چو تو ،  دل نبود ز آهنم  

گر چه در آب و آتشم  ، سوزم و گریم و خوشم 

گر بودم هزار جان ، جمله فدای  میهنم  

چند تو خوانیم که :  "  ها !  " خانه رها کن وبیا  ! "

نیست وطن لباس تن ، تا که ز خویش  بر کنم  

 غرب  وطن  نمی شود  ،  خانه من نمی شود 

شرق کهن نمی شود ، خانه چرا دگر کنم  ؟  

 مهر وطن سرشت من ، دوزخ آن بهشت من  

روز و شبان و دم به دم ، دم زوطن ، وطن زنم  

 

"    حمید  مصدق    "  

 

وطن داری            

 

 هنوزم  ز خردی  به  خاطر در است

که در لانه ماکیان  برده دست 

    به منقارم آن سان  به  سختی گزید 

که اشکم ،  چو  خون از رگ  ،  آن دم جهید

 پدر  خنده بر گریه ام زد که "  هان     

 وطن داری آموز  از  ماکیان     "

 

  "    علی اکبر  دهخدا   "  

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 9:5 توسط |

امروز ۱۷ مردادبنام روز  خبرنگار  نامگذاری  شده است .  و من می گویم  روز  سربازان  بی دفاع  خط مقدم سرزمین حقیقت . سرزمینی که مرز نمی شناسد و  در محدوده مکانی و زمانی خاصی  نمی گنجد .بی دفاع و بی سلاح  با  کوله باری از   احساس  مسئولیت در  رساندن صدای حق  به ناشنوا ترین  گوشها و دورترین  نقاط  .  روزتان خجسته  وحق  یارتان باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:15 توسط |

ای صفر های پشت اعداد صحیح

صد ها هزاران از شما بی قدر و بی تاثیر

صد ها هزاران از شما بی جرات تغییر

خیل عظیمی از شما خنثی

قشر فزونی از شما  بی درد

قدری ،  فقط  قدری

به قدر لحظه ای جنبش

به قدر ذره ای کوشش

افزون نماید قدر هر هیچی

از خاک بر افلاک خواهد برد

در صحنه حرف و حساب

 هر صفر هم گردی است

اما به شرط آنکه افتد در مسیر راست  .

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 11:55 توسط |

یار نزدیکتر از من  به  من  است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه  کنم ، با که توان گفت که او

در کنار  من  و  من  مهجورم

----------------------------------------------------------

سالها را نشمار ، خاطرات  را  بیاد آور .

----------------------------------------------------------

بدترین معلم زندگی  دنیاست ،  چون اول  امتحان میگیرد ،  سپس درس میدهد .

----------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 8:5 توسط |

A candle loses nothing , if it,s used to light another one.

شمع چیزی را از دست نمی دهد ؛ در صورتی که شمع دیگری را روشن کند .
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 14:23 توسط |

در پیش رویم آنچه می بینم  ُ

تنها  حصار است و  حصار 

هر یک درون دیگری  محصور

وین چشمهایم هم نمی بینند

هیچ ابتدا  یا  انتهایی را 

آیا  کجای  این  حصارم ؟

در ابتدا  یا انتها  یا نقطه ای دیگر  ؟

آیا  شود گاهی  که  من را رهنمایی

تا از  فراز آسمان یا  خارج از اوهام

وقتی  ز روی  مهر  و همراهی

راه  رهایی رهنمون گردد

هان  می شود آیا  ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 10:49 توسط |

سکوت   ُ  نشان آرامش است و وقار   ُ اما به همان اندازه نیز  نشان سکون و بی تحرکی است و از این روست که از حضرتش  گریزانم  .

همه شب خواب را از چشمها  میرانم و تا صبحگاهان  در رکاب ستارگان بیدارم  وآنگاه  پاس  خود را به  خورشید پرتو افشان وا میگذارم . بعد از آن  نیز  خواب را مدفون  خواهم کرد و بیدارم تا  صبح بیداری  .

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 10:40 توسط |

بنام   آنکه  هستی  هست  از او شد

همه دنیای  ما  سرمست  از  او  شد

برگ خشک  ُدر خزانی سرد  ُ  از  درختی نحیف و بی طاقت  بر زمین فرو غلتید  تا در گذر چرخه حیات  ُ تبدیل  به توش و توان  رویش نهالی دیگر و  بوته ای هر چند کوچک  باشد . به امید رویش همه بذرهای در دل این سرزمین خفته ُ  و با یاری جستن از سرچشمه  زلال  هستی ُ  از امروز   چراغی در این محنتکده   برمی افروزیم .تا چه شود و چه در نظر آید .برگ خشک ُ  در حقیقت پایگاه  دل است و دلنوشته ها از شعر  و نظم و نثر - دیده ها و شنیده ها - خاطرات و  دغدغه ها و داستانهای  واقعی و  شبه واقعی . امید آنکه شبستان تاریک  ما از  حضور  شما روشن  گردد

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 10:8 توسط |