گفت : بسوز !!!
گفتمش : چاره این سوز بگو
گفت : بساز !!!
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی :
پاییز ، بهاریست که عاشق شده است
پاسخ داد : فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر .
۱ ) ایستاده مردن .
۲ ) نورافشانی در حال سوختن .
۳ ) در پای دوست فنا شدن .
---------------------------------
چو دولت رو نماید بنده ای را همه بیگانگانش خویش گردند
چو برگردد ، به روز نیکبختی در و دیوار بر وی نیش گردند
روزی به جای لعل و گهر، سنگریزه ای
بردم به زرگری ، که بر انگشتری نهد
بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وآنگه به خنده گفت : که این سنگریزه چیست ؟
حیف آیدم ز حلقه زرین ، که این نگین
ناچیز و خوار مایه و بی و قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهر شناس نیست
در زیر پا فکن ، که بر انگشتری خطاست
هر سنگ بد گهر ، نه سزاوار زینت است
با زر سرخ ، سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم : ببخشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه ، لعل نیز زآغوش سنگ خاست
زآنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان ، گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فرا چنگ من بود
خوارش مبین ، که لعل گرانسنگ من بود
روزی به کوهپایه ، من و سرو ناز من
بودیم ره سپر ، به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرده از می عشرت ، ایاغ ها
ناگاه چون پری زدگان ، آن پری فتاد
وز درد پا ، ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر ، دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین ، چو نکو بنگریستم
آگه شدم ، ز حادثه جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای ، بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابرش
وآن مه نهاد بر کف من ، پای نرم خویش
شستم به اشک ، پای وی و چاره ساختم
آن داغ را ، به بوسه لبهای گرم خویش
وین گوهری ، که در نظرت سنگ ساده است
بر پای آن پری ، چو " رهی " بوسه داده است
منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم و دوستمان دارند .
زمین فسرد و زمان مرد و آسمان گم شد
تبارنامهّ خونین عاشقان گم شد
غبار غفلت و تردید آن چنان برخاست
که آفتاب یقین در مه گمان گم شد
محاق دور قمر ریخت بر در و دیوار
یگانه پنجرهّ رو به آسمان گم شد
دریغ و درد که در گرگ و میش حادثه ها
هزار گلهّ انسان بی شبان گم شد
کپک زدند صداها و واژه ها پوسید
ز بس صداقت و ایمان که پای نان گم شد
زبون شدند زبانها و باد استغنا*
چنان وزید که آرامش از جهان گم شد...
هنوز اول عشق است...گر چه معنی عشق
در ابتذال شب آخرالزمان گم شد.
" محمد رضا ترکی "
حب وطن
تا تو گسسته ای زمن ، تاب نمانده در تنم
کیست به یاد چشم تو ، مست ؟ منم، منم ، منم
دور از آن نگاه تو ، وز رخ همچو ماه تو
روز در آه و زاریم ، شب به فغان و شیونم
ای که به غربت این زمان، باده کشی عیان ، عیان
خون دل است در وطن ، جای شراب خوردنم
دل زوطن بریده ای، راه سفر گزیده ای
نیست مرا دلی چو تو ، دل نبود ز آهنم
گر چه در آب و آتشم ، سوزم و گریم و خوشم
گر بودم هزار جان ، جمله فدای میهنم
چند تو خوانیم که : " ها ! " خانه رها کن وبیا ! "
نیست وطن لباس تن ، تا که ز خویش بر کنم
غرب وطن نمی شود ، خانه من نمی شود
شرق کهن نمی شود ، خانه چرا دگر کنم ؟
مهر وطن سرشت من ، دوزخ آن بهشت من
روز و شبان و دم به دم ، دم زوطن ، وطن زنم
" حمید مصدق "
وطن داری
هنوزم ز خردی به خاطر در است
که در لانه ماکیان برده دست
به منقارم آن سان به سختی گزید
که اشکم ، چو خون از رگ ، آن دم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که " هان
وطن داری آموز از ماکیان "
" علی اکبر دهخدا "
صد ها هزاران از شما بی قدر و بی تاثیر
صد ها هزاران از شما بی جرات تغییر
خیل عظیمی از شما خنثی
قشر فزونی از شما بی درد
قدری ، فقط قدری
به قدر لحظه ای جنبش
به قدر ذره ای کوشش
افزون نماید قدر هر هیچی
از خاک بر افلاک خواهد برد
در صحنه حرف و حساب
هر صفر هم گردی است
اما به شرط آنکه افتد در مسیر راست .
وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم ، با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
----------------------------------------------------------
سالها را نشمار ، خاطرات را بیاد آور .
----------------------------------------------------------
بدترین معلم زندگی دنیاست ، چون اول امتحان میگیرد ، سپس درس میدهد .
----------------------------------------------------------
تنها حصار است و حصار
هر یک درون دیگری محصور
وین چشمهایم هم نمی بینند
هیچ ابتدا یا انتهایی را
آیا کجای این حصارم ؟
در ابتدا یا انتها یا نقطه ای دیگر ؟
آیا شود گاهی که من را رهنمایی
تا از فراز آسمان یا خارج از اوهام
وقتی ز روی مهر و همراهی
راه رهایی رهنمون گردد
هان می شود آیا ؟
همه شب خواب را از چشمها میرانم و تا صبحگاهان در رکاب ستارگان بیدارم وآنگاه پاس خود را به خورشید پرتو افشان وا میگذارم . بعد از آن نیز خواب را مدفون خواهم کرد و بیدارم تا صبح بیداری .
همه دنیای ما سرمست از او شد
برگ خشک ُدر خزانی سرد ُ از درختی نحیف و بی طاقت بر زمین فرو غلتید تا در گذر چرخه حیات ُ تبدیل به توش و توان رویش نهالی دیگر و بوته ای هر چند کوچک باشد . به امید رویش همه بذرهای در دل این سرزمین خفته ُ و با یاری جستن از سرچشمه زلال هستی ُ از امروز چراغی در این محنتکده برمی افروزیم .تا چه شود و چه در نظر آید .برگ خشک ُ در حقیقت پایگاه دل است و دلنوشته ها از شعر و نظم و نثر - دیده ها و شنیده ها - خاطرات و دغدغه ها و داستانهای واقعی و شبه واقعی . امید آنکه شبستان تاریک ما از حضور شما روشن گردد .