|
مطلب زیر را یکی از دوستان برام ایمیل کرده که عینا" برای اونهایی که نشنیدند پست میکنم .
داستان عاشقانه ی یک شعر این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم .
شعری زیبا از مهرداد اوستا :
ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
|
آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است
آزمایش اول
در سال 1971 دکتر زيمباردو در دانشگاه استنفورد آزمايشي انجام داد که بار ديگر جهان را لرزاند.
آزمايش فيليپ زيمباردو كه به (( زندان استنفورد)) مشهور شد آنقدر براي جهان تلخ و تكان دهنده بود كه مي توانيد صدها مقاله پيرامون آن در سايت هاي اينترنتي پيدا كنيد
زيمباردو از طريق يک آگهي در يک روزنامه افراد داوطلب را جمع کرد. به داوطلبان گفته شد که آن ها قرار است دو هفته نقش زنداني و زندانبان را بازي کنند و به ازاي هر روز 15 دلار خواهند گرفت. پنجره هاي آزمايشگاه دانشگاه استنفورد را پوشاندند و آنجا را تبديل به زندان کردند. داوطلبان هر کدام در نقش خود (زندانبان و يا زنداني) وارد آزمايشگاه زندان شدند. دوربين هاي مدار بسته، مستقيما رفتار آن ها را براي گروه آزمايش کننده پخش مي کرد. بعد گذشت چند روز خشونت آنچنان بالا گرفت که کنترل داوطلبان از دست خارج شد و دکتر زيمباردو ازمايش را نيمه کاره پايان داد.
واقعا عجيب بود. زيمباردو و گروه او از ميان هفتاد نفر داوطلبي که به دانشگاه آمده بودند، 24 نفري را انتخاب کرده بود که از نظر رواني سالم تر به نظر مي رسيدند. اما همه آن ها در روزهاي پاياني رفتاري کاملا ساديستي از خود نشان مي دادند. زندانبان ها حتي رفتن به دستشويي را هم موکول به اجازه کرده بودند و به هيچ کس اجازه نمي دادند که به دستشويي برود. بعد زنداني ها را به دستشويي بردند و آن ها را مجبور کردند که با دست هاي خالي توالت ها را تميز کنند! بعضي را مجبور کردند بدون لباس روي زمين سفت بخوابند!! در پايان ، کار به شکنجه هاي جسمي و جنسي هم کشيده شد.
زيمباردو کاملا اتفاقي (با انداختن سکه) افراد را به دو گزوه زندانيان و نگهبانان تقسيم کرده بود، اما بعد از آزمايش زنداني ها آنقدر ترسيده بودند که فکر مي کردند زندانبان ها به خاطر جثه بزرگ ترشان انتخاب شده اند. . حقيقت اين بود که هيکل زندانيان و نگهبانان ها با يکديگر زياد تفاوت نداشت. آنچه باعث شده بود زندانيان اينقدر احساس حقارت کنند، لباس آن ها بود. زندانبان ها يونيفرم هاي تميز و اتو کشيده به تن داشتند، در صورتي که لباس زندانيان کرباس بود، آن ها حتي لباس زير هم نداشتند. نگهبان ها باتوم هاي چوبي نيز داشتند و مهم تر اين که عينک هاي آفتابي که با زنداني ها چشم در چشم نشوند.
روز قبل از آزمايش، زندانبان ها را در يک سالن جمع کردند. به آن ها هيچ دستورالعمل خاصي داده نشد. جز اين که حق ندارند از خشونت جسماني استفاده کنند. "شما مسئول کنترل و اداره زندان هستيد، به هر شيوه که مي خواهيد."
اما تنها بعد از گذشت چند روز زندانبان ها چنان خشن شده بودند که زيمباردو هم از آن ها مي ترسيد. زندانبان ها بر عکس زنداني ها مي توانستند در ساعات خاصي به مرخصي و خانه بروند. آن ها انقدر از اين اين قدرت ساديستي خوششان آمده بود که در ساعت هاي اضافه کاري هم آنجا مي ماندند ، بدون اين که توقع افزايش حقوق داشته باشند.
زنداني ها دمپايي پلاستيکي به پا داشتند و به جاي اسم با شماره آن ها را صدا مي زدند. يک زنجير هم به دور پاي آن ها بسته بودند ،تا مدام به آن ها ياد آوري کنند که زنداني هستند، نه موجودات آزمايشي. براي اين که موقعيت طبيعي تر جلوه کند پيش از آزمايش به زندانيان گفته شد که در خانه بمانند و منتظر تماس آن ها باشند. بعد پليس ها را به در خانه آن ها فرستادند تا آن ها را به جرم حمل اسلحه دستگير کنند. پليس ها هنگام دستگيري حقوقشان را به آن ها متذکر شدند. در اداره پليس از آن ها انگشت نگاري شد و بعد با ماشين حمل زنداني به "آزمايشگاه زندان" منتقل شدند.
رفتار زندانبان ها آنقدر بد بود که روز دوم شورشي در زندان آغاز شد. نگهبانان با مهارت "و البته با خشونت" شورش را مهار کردند. بعد زندانيان را به دو گروه تقسيم کردند. بعضي ها را سلول خوب اسکان دادند و بقيه را در سلول هاي بد. به اين ترتيب آن ها در بين زندانيان اين تصور را به وجود آوردند که بين آن ها خبر چين وجود دارد. . اين شيوه به قدري موثر بود که ديگر شورش کلاني در زندان صورت نگرفت. جالب تر از همه اين که در همان زمان اين شيوه عينا در زندان هاي آمريکا صورت مي گرفت. آيا ريشه هاي خشونت طلبي انسان ها در اعماق وجودشان، ريشه ها و سر چشمه هاي مشترکي دارد؟
زيمباردو خودش شخصا اعتراف کرد که آنقدر جذب آزمايش شده بود که از روز سوم خودش هم به عنوان رئيس زندان وارد عمل شد. روز چهارم خبر رسيد که زنداني ها نقشه فرار دارند. زندانبان ها تصميم گرفتند که زندانيان را به يک زندان متروک که ديگر پليس از ان استفاده نمي کرد ، منتقل کنند. خوشبختانه پليس به ان ها اجازه استفاده نداد؛ "به خاطر مسائل بيمه". و اين عصبانيت زندانبان ها را بر انگيخت. در روز هاي بعد سختگيري به اوج خود رسيد. آن ها زندانيان را مجبور مي کردند ساعت ها شنا بروند و يا برايشان آواز بخوانند. آن ها را برهنه مي کردند و به تحقيرشان مي پرداختند. بعد براي شکنجه، غذاي آن ها را به حداقل رساندند.
شب ها وقتي گمان مي شد دوربين ها خاموش است و گروه آزمايش کننده دانشگاه را ترک مي کردند، رفتار هاي ساديستي زندانبان ها به اوج مي رسيد. گروه آزمايش با ديدن صحنه هاي خشونت در نيمه شب به راستي شوکه شدند. بسياري از شرکت کننده ها تا مدت ها از فشار رواني رنج مي بردند. آزمايش در روز ششم تمام شده اعلام کردند. تقريبا تمام زندانبان ها از پايان زود هنگام آزمايش ناراحت بودند.
تجربه زندان استنفورد در رسانه ها بازتاب گسترده اي داشت. اين آزمايش "به پيروي از آزمايش ميلگرم" به آدم ها فهماند خيلي هم به مهرباني هم اميد نبندند. شهروندان بي آزارند، چون دست و پايشان بسته است. کافي است کمي به آن ها مجال بدهي تا وحشيانگي درون خود را آشکار کنند.
دو زنداني استنفورد در روز هاي اول آنچنان تحت فشار عصبي قرار گرفتند که زيمباردو بلافاصله آن ها را با دو نفر ديگر جايگزين کرد. يکي از زنداني ها خود زني کرد. يکي از شدت ترس لال شده بود. "البته معلوم شد او خودش را به مريضي زده تا از آن زندان لعنتي خلاص شود. زيمباردو او را معالجه کرد و به زندان بر گرداند." زنداني شماره 416 آنقدر از رفتار زندانبان ها آزرده بود که دست به اعتصاب غذا زد. او را به سلول انفرادي انداختند. بعد زندانبان ها به زندانيان گفتند: اگر مي خواهند زنداني شماره 416 از انفرادي آزاد شود ،بايد همه پتو هاي خود را تحويل دهند. زندانيان ترجيح دادند همه پتوهاي خودشان را داشته باشند و زنداني شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد. زيمباردو از اين رفتار آنقدر شوکه شده بود که شخصا وارد عمل شد و به زندانبان ها گفتند زنداني انفرادي را آزاد کنند.
بعد زيمباردو به زندانيان گفت که اگر تمام در آمد خود را "روزي 15دلار" به زندانبان ها ببخشند، همان روز آزاد مي شوند. بيشترشان بلافاصله قبول کردند. . زيمباردو نوار هاي زندان را براي پنجاه نفر از دوستانش نمايش داد. تنها يك نفر از آنان – يك زن – گفت كه اين آزمايش غير اخلاقي بوده است. ٤٩ نفر ديگر يا خنديدند و يا آرزو داشتند كاش جاي زندان بان ها بودند
دو ماه بعد از آزمايش، مجري برنامه تلويزيوني توانست زنداني شماره 416 (که بيش از ديگران مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود) و خشن ترين زندانبان (که خود را جان وين مي ناميد) روبه روي هم قرار دهد. آن ها گفتند رفتارشان آن طور بوده چون فکر مي کردند از آن ها چنين انتظاري مي رود و قرار است کليشه زندانيان و زندانبان ها را در سينما بازي کنند. با اين حال هر دو اعتراف کردند ماجرا در ابتدا با بازي کردن شروع شده و بعد اين نقش انقدر دروني شده که کنترل از دستشان خارج شده است. پس از آن اريک فروم نقد تندي بر آزمايش زندان استنفورد نوشت. او گفت:
نتيجه زيمباردو از اين آزمايش بسيار ساده انگارانه بوده است و نتايج حاصل از اين زندان آزمايشگاهي را نمي توان به جامعه واقعي تعميم داد.
زيمباردو به اين انتقاد ها جوابي نداد، چرا که شانس با او يار بود. چند ماه بعد از پايان آزمايش او، رسوايي هاي زندان هاي سن کوئنتين و اتيکا در آمريکا بر ملا شد.
زندانيان اتيکا در سال 1971 شورشي عظيم به راه انداختند. آن ها خواستار امکانات رفاهي، حمام و امکان ادامه تحصيل بودند. شورش با حمله پليس و کشته شدن 40 نفر پايان يافت. رسانه ها نوشتند: زنداني ها در هنگام حمله گلوي گروگان ها را بريده اند. اما بعد خبر رسيد بيشتر گروگان ها با گلوله هاي پليس از پاي در آمده اند. تجربه زندان اتيکا نتايج آزمايش زيمباردو را به کلي تاييد کرد
آدم ها وقتي اجازه بيابند هر کاري را که بخواهند انجام مي دهند. يک افسر پليس وقتي به اين مقام مي رسد، ممکن است به راحتي سو استفاده از ديگران را آغاز کند. در واقع موقيعت است که رفتار آدم ها را شکل مي دهد و نه باورهاي شخصي آن ها.
تجربه زندان استنفورد و اتيکا و سن کوئنتين در هزاره سوم هم تکرار شد. زندان ابو غريب که در زمان رژيم صدام به زندان شکنجه مشهور بود، بعد از حمله آمريکا و سقوط صدام باز هم شکنجه گاه باقي ماند. عکس هايي که از زندانيان برهنه ابوغريب به بيرون نشت کرد، اگر چه براي روزنامه ها بسيار جنجال آفرين بود، اما خبر تازه اي در بر نداشت. سربازان آمريکايي و انگليسي اين بار در عراق به مدل ميلگرم و زيمباردو تجسم بخشيده بودند.
در سال 1984 تنها 4000 زنداني سياسي در اين زندان کشته شده بودند و اجسادشان تحويل کارخانه هاي صابون سازي شده بود. اما در سال ٢٠٠٣ و ٢٠٠٤ وحشي گري تفاوتي با رژيم بعثي سابق نداشت. زندانبان ها سگ ها را به جان زندانيان برهنه مي انداختند. آن ها را با صندلي کتک مي زدند و با پوتين بر روي پاهاي برهنه شان مي پريدند. مردها را مجبور مي کردند لباس زنانه بپوشند و از زندانيان برهنه زن و مرد فيلم برداري مي کردند. يک بار يک زنداني را روي جعبه اي قرار دادند و کيسه هاي ماسه روي سرش گذاشتند و به اعضاي بدنش سيم وصل کردند تا اداي شوک الکتريکي را در آورد. (تکرار عيني آزمايش ميلگرم در دنياي واقعي). زندانبان هاي زندان ابو غريب روي بدن زندانيان دشنام مي نوشتند، به گردن آن ها قلاده مي بستند، لامپ هاي شيميايي را مي شکستند و روي بدن زندانيان مايع فسفري مي ريختند، روي آن ها ادرار ميکردند، اسلحه خود را روي شقيقه شان فشار مي دادند، به آن ها تجاوز جنسي مي کردند. يک بار صورت يک زنداني را به ديوار کوبيدند و بعد خودشان بخيه زدند. عکس هاي بعدي از اين هم تکان دهنده تر بود. عکس هايي كه در آن ها، زن ها و مردهايي کنار اجساد ايستاده بودند و عکس يادگاري انداخته بودند.
زيمباردو گفت بار ديگر کسالت زندانبان ها و احساس قدرت، آن ها را به سوي سوءاستفاده هاي غير انساني و رفتار پورنو گرافيک سوق داده است. زندان ذاتا يک تجربه غير انساني است و در هر دولتي نمود پيدا کند (رژيم صدام و يا آمريکا) به سوءاستفاده خواهد انجاميد. سربازان امريکايي در موقعيتي مشابه زندان استنفورد قرار گرفته بودند و طبيعي بود که دست به چنين کاري بزنند. بعد گفته شد سربازان تحت تاثير مافوق هاي خود در پنتاگون بوده اند و از دونالد رامسفلد مجوز رسمي داشته اند. تفاوتي نداشت. اين مدل هم تجربه تلخ تر از ميلگرم را اثبات مي کرد.
زندانبان هاي ابوغريب با پوشاندن سر زندانيان در يک گوني، بيش از هر چيز انسان بودن آن ها را انکار کرده بودند.
اگر شما بر انساني قدرت بيابيد که به خاطر لباس و يا طرز زندگي اش در زندان، شباهتي به انسان ندارد، راحت تر به رفتارهاي غير انساني روي مي آوريد.
آزمایش دوم
استنلي ميلگرم در سال 1963 يک آگهي در روزنامه هاي امريکا به چاپ رساند و از داوطلباني که مي خواستند قدرت حافظه خود را آزمايش کنند، خواست تا آخر هفته به آزمايشگاه او بيايند. در اين آگهي امده بود که اين آزمايش بيشتر از يک ساعت وقت آن ها را نمي گيرد و به هر داوطلب 5 دلار دستمزد داده مي شود. روز مقرر نزديک به صد نفر مقابل آزمايشگاه ميلگرم صف کشيدند. دکتر ميلگرم نگاهي به جمعيت انبوه انداخت. . . آدم ها از بيست تا پنجاه ساله خودشان را به آنجا رسانده بودند. قسمت اول نقشه اش درست از آب در آمده بود.
بعد دکتر ، آن ها را يکي يکي به اتاق آزمايش برد. به آن ها گفت که برنامه آزمايش کمي تغيير کرده و آن ها مي خواهند ميزان تاثير تنبيه بر يادگيري را اندازه گيري کنند. خودش پشت ميزي نشست و از داوطلب (الف) خواست پشت دستگاهي شوک الکتريکي بنشيند. آن دو از پشت ديوار شيشه اي ، شخص سومي را مي ديدند که در اتاق مجاور روي يک صندلي شکنجه نشسته بود و دست ها و پاهايش را بسته بودند. دکتر از شخص سوم سوال مي کرد و هر بار که او اشتباه جواب مي داد، از داوطلب (الف) مي خواست دکمه شوک را فشار دهد. بعد فرياد هاي مرد بيچاره اتاق را پر مي کرد.
دکتر برگه سوال ها را کنار مي گذاشت و دستور مي داد که شوک دوباره تکرار شود. شرکت کننده (الف) که حسابي از ماجرا خوشش آمده بود، باز دکمه را فشار مي داد و بار ديگر فرياد هاي طرف سوم بلند مي کرد. دکتر مي دانست که دستگاه شوک خراب است. شرکت کننده (ب) هم که به صندلي بسته شده بود، يک بازيگر حرفه اي بود و وظيفه داشت بعد از فشار هر دکمه، نقش يک انسان شکنجه شده را بازي کند؛فرياد بکشد، گريه کند و ملتمسانه از آن ها بخواهد که او را رها کنند. اما هيچ کدام از فرياد هاي او، داوطلب (الف) را از فشار دکمه ها باز نمي داشت. دکتر دستور مي داد و داوطلب با هيجان دکمه را فشار مي داد. بعضي وقت ها، داوطلب (الف) خودش وارد عمل مي شد، سوال مي پرسيد، وقتي جواب اشتباه مي شنيد، ولتاژ را بالا مي برد و دکمه را فشار مي داد!
آزمايش هاي ميلگرم واقعا بي رحمانه بود، اما بي رحمي انسان ها را هم بر ملا مي کرد.
او با اين آزمايش ساده نشان مي داد ، انسان ها بيشتر از آن که به حال زير دستان خود دل بسوزانند، نگران اطاعت از دستورات ما فوق هستند. آدم ها بيشتر از آن که به وجدان خود فکر کنند، تحت تاثير موقعيتي قرار مي گيرند که در آن قرار گرفته اند.
پيش از آزمايش ميلگرم، آدم ها هنوز در اين فکر بودند که چگونه سرباز هاي نازي حاضر شده بودند روزانه پنج هزار نفر را در کوره هاي آدم سوزي بيندازند و عين خيالشان هم نباشد، آيا آن ها تحت تاثير مواد مخدر و يا هيپنوتيزم بودند؟
آزمايش هاي ميلگرم جوابي براي اين سوال پيدا کرد.
سربازها اگر چه مجبور به کاري غير انساني شده بودند، پيش از هر چيز به اطاعت و تبعيت مي انديشيدند. آن ها هنگامي که با شليک گلوله ديگران را از پا در مي آوردند و ميليون ها نفر را در گورهاي دسته جمعي مي ريختند، حتي لحظه اي هم به وجدان خود رجوع نمي کردند. پشت دستگاه شکنجه نشسته بودند و بعد از شنيدن هر فرمان دکمه را فشار داده بودند.
دکتر ميلگرم در مقاله اي با عنوان "خطرات سر سپاري" نوشت :
من در آزمايش هاي خود نشان دادم که که يک انسان عادي حاضر است صرفا به خاطر دستور يک دانشمند پيش پا اُفتاده ، انسان ديگري را تا حد مرگ عذاب دهد. جيغ هاي مرد شکنجه شونده هيچ اثري بر وجدان او ندارد. انسان ها دوست دارند وقتي دستوري به آن ها داده مي شود تا آخر ان را عملي کنند.
در همان سال ها بود که گروه (پينک فلويد) در البوم ديوار خود سرود:
"وقتي بزرگ شديم و به مدرسه رفتيم/معلم هايي بودند که هر طور مي توانستند/بچه ها را آزار مي دادند/با طعنه زدن/و افشا کردن هر نقطه ضعفي که آن ها با وسواس پنهان کرده بودند/اما در شهر همه خوب مي دانستند/وقتي معلم ها شب به خانه بر مي گردند/زنان چاق و رواني شان/آن ها را ميان انگشتشان فشار مي دهند/تا جانشان در آيد."
شش سال بعد، در اوج جنگ ويتنام، ميلگرم نامه اي از يک سرباز آمريکايي دريافت کرد که در سال 1963 در آزمايش او شرکت کرده بود. سرباز نوشته بود:
"من نمي دانستم چرا در آن لحظه بايد کسي را عذاب دهم. اما حالا که در جنگ هستم مي فهمم که تنها عده معدودي از آدم ها وقتي کاري خلاف وجدانشان انجام دهند، متوجه اشتباهشان مي شوند. در جنگ هر روز و هر ساعت تجربه اتاق شکنجه تکرار مي شود. ما تحت تاثير دستور ما فوق دست به کارهاي مي زنيم که با اعتقاداتمان تضاد کامل دارد."
ميلگرم مدت ها درباره آزمايشش در روزنامه ها حرف زد و مصاحبه کرد.
او مي گفت :قدرت مطلق، فساد مطلق مي آورد. انسان هايي که ناگهان در جايگاه قدرت قرار گرفته اند، طبيعت حيواني خود را بر ملا مي کنند و از آزار دادن ديگران لذت مي برند. اما ايا قدرت ذاتا فساد آور است؟
باسلام مطلبی را که در باره روشهای برقراری ارتباط با دیگران هست و یکی از دوستان برام ایمیل کرده برای شما عینا" پست میکنم که امیدوارم برای شما هم مفید باشه
.
|
ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روشهای منحصر به فردی
داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش
ارتباطی وجود دارد. نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطافپذیری میدانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسانها را همانند موجودات دریایی میتوان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهیهای كپور، كوسهها و دلفینها. دسته اول: ماهیهای كپور هستند كه همیشه ماهیهای قربانیاند زیرا پیوسته توسط دیگر ماهیها خورده میشوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسانها نیز چنین هستند؛ یعنی برخی از انسانها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی میكنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص میشوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.
دسته دوم: كوسه ماهیها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار میگیرند. برای اینكه من برنده شوم تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسهماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب میآید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم یا حداقل در زندگی حرفهای یا شخصی خود با كوسههایی برخورد كرده باشیم. دنیای سازمانها و دنیایی كه ما در آن كار میكنیم از دیرباز دنیای كوسهها تلقی میشود كه گاه صحبت از كاركنانی میشود كه برای رسیدن به مقامهای بالا یكدیگر را میدرند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمانها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمانهای دیگر حمله میكنند. به طور خلاصه انسانهایی را میتوان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.
دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفینها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی میكند. او هیچ كمبودی ندارد و میخواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی میكنند تا خود را به گروه برساند. داستانهای زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفینها جان انسانها را نجات دادهاند. پژوهشهای انجام شده در ساندیهگو نشان دادهاست كه دلفینها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوشترین موجودات روی زمین دانستهاند. تحقیق زیر روحیه همكاری و روشهای برنده- بازنده و برنده- برنده را به خوبی آشكار میسازد. در ساندیهگو پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسهها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفینها حملهور شدند. دلفینها فقط میخواستند با آنها بازی كنند ولی كوسهها بیوقفه به آنها حمله میكردند. سرانجام دلفینها به آرامی كوسهها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسهها حمله میكرد آنها به ستون فقرات پشت یا دندههایش میكوبیدند و آنها را میشكستند. به این ترتیب كوسهها یكی بعد از دیگری كشته میشدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی میكردند در استخر دیده شدند. ارتباط هدایت شده در جهت راهحلها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفهای و شخصی ارائه میدهد. كوسه تمایزی انجام نمیدهد. در دنیای او برای برنده شدندیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفینها بسیار انعطافپذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیصهای پربار زندگی میكنند. بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر ساندیهگو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبهرو میشود چه اتفاقی میافتد؟ كوسه حمله میكند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است ولی دلفین با انعطافپذیری خاص خود فرار میكند و میگوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی میكنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله میكند و دلفین فرار میكند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگنظری ندارد، بنابراین مجددا حمله میكند. دلفین كه میبیند دیگر چارهای ندارد میگوید: من آنقدر انعطافپذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شوم پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمیشود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را میبخشد و طوری با او رفتار میكند كه انگار یك دلفین است. تاكید كتاب راهبرد دلفینی این است كه روحیه انعطافپذیری و همكاری دلفینی میبایستی در همه ادارات، سازمانها، موسسات، مدارس، خانوادهها وحتی زوجها تعمیم یابد زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفینهایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطافپذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمیشود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم .
|
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم
خر زده قُوَت کرد ( زور زد).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده
!”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن
بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست
که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در
سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر
پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد
و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع
متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را
به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال
و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم
.
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه
محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند
.
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار
من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش
حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او
فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی
!
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده
بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد
!
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص
شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا
کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش
!
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به
جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست
!
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را ، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی
دُم نبوده است.
*دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا
مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت:
”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا
بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت:
]چه خدمتی برایتان انجام دهم؟
" دکتر وین والتر دایر "
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم ؟
شب و سکوت وکویر است و آسمان تار است
ستارگان همه خاموش و دشت غمبار است
صدا زخوف نمی آید از مگس بیرون
که پر زدن به دل شب قرین آزار است
صدای زوزه باد از میان بوته خار
یگانه صوت رسا و طنین بیعار است
روا مدار خدایا دلی شود غمگین
" لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است "
رخ هزار ساله دوران گهی کند سرخاب
ولی عجوز عروسی است پیر و بیمار است
وگر به ره نمی زند این قافله شب تاریک
ز بیم جور حریفان و غدر اغیار است
چو خانه را نتوان یافت ایمن از دردی
امید احقر و منزل به لطف دادار است
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
نوروز باستانی فرخنده باد .
هشتم مارس ، روز جهانی زن بر شیرزنان آزاده و هموطن گرامی باد .
این هم آخرین سروده ام تقدیم به دوستان خوب وبلاگی .
ای کاش نبود هیچکس را غم نان
آرامگه و پناه و آب و درمان
هر درد , دوا و خانه را سامان بود
آرام خیال من و ما و انسان

امروز بیت فوق این گونه اصلاح شد .
رها بودم رها هستم رهایی خواهم از خویشم
ترا ای دوست میخواهم رهاتر از دل ریشم
شد محرم باز رنگ شط عشق
از حسین اطهرم آرد به یاد
پرده اشکی است پیش چشم من
در غم اسطوره حق و جهاد
پر شده دجله ز اشک و سوز من
هم زمین و هم زمان و هم بلاد
تیر شیطان و سپاه کفر و ظلم
زخم چرکین بر دل خونین نهاد
چشمها شد کاسه خون شط سرخ
ای خدا اینگونه غمگین کس مباد
حق بود در خون وضو سازی کنون
از برای حق و توحید و معاد
کوه ظلم و دشت زور کربلا
خواهم از ایزد که ویرانش کناد
ایزد منان سزای حیله را
بر یزید و آل بو سفیان دهاد
رایت خونین و سرخ کربلا
درس عشق است و معرف های راد
پرچم خونخواهی و عشق حسین
ای مسلمانان برافرازید به داد
افسوس که خانه مرا دود گرفت
یک شعله هر آنچه را که می بود گرفت
آتش چو فتد بسوزد و دود کند
ای آه که آتش ستم زود گرفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندی بعد :
-------------
هر کو ستمی کرد کجا بود گرفت
از ظالم خونخواره کسی سود گرفت ؟
محمود که گور می فکندی همه را
دیدی که چگونه گور محمود گرفت ؟
کدخدایی بود با ریش بلند
زلفهایش زیر دستارش کمند
روزها دستور می داد این هوا
شامگاهان میخزید زیر عبا
روستایی ها همه فرمانبرش
گاوها جمله به پای منبرش
گاه گفتا مردمان من ایزدم
گر که گاهی لاف از رندی زدم
گاه گفتا جمله ما را رعیتید
ار چه ملا و مکلا ملتید
گاه ملت را همی گفت ای فلان
ای خبیثان و شما ای مجرمان
دور بادا رنگ سبز از بختتان
واژگون خواهم بنای تختتان
در تباهی ها سیاهی رنگ ماست
رنگ عشق و رنگ تخت و سنگ ماست
امر خواهم کرد تا یکسان شوید
یکسر و یکدست و یک پیمان شوید
در قریه هر چه مردم هر وکیل
بایدش سازند همچون ما علیل
مردمی یکدست و یک پا ؛ یک بدن
بی تفاوت ؛ عاشق ما ؛ بی وطن
سالمان را کوچ گردانیم و هی
عاشقان را میزنیم رگها و پی
کاهدان را حبس و زندان میکنیم
حبس بهر قوم رندان میکنیم
میکشیم از حلقشان بیخ زبان
میکنیم در چشمشان میخ عیان
سبز بودن سبز گفتن ؛ رنگ سبز
در ازآی جان سپردن ؛ اخذ قبض
لافها میزد علیه مردمان
مردمان بی پناه و بی زبان
تا که یک روز از قضای روزگار
دست حق آمد درآوردش دمار
آورده اند که اسمیرک میرزا را ماموریتی فتاد در بلاد ایطالی از توابع امپراتوری روم علیا و در آن هنگام وی در کسوت مهندسی خبره بودی که به قصد خرید تجهیزاتی فنی از جانب کارخانجات تولیدی روغنهای سیاله عازم دیار فرنگ و کارخانه مستقر در بلاد ایطالی شده بودی . عوامل کارخانه سازنده تجهیزات از همان ابتدای ورود اسمیرک میرزا یکی از مهندسین خود را به نام اسمیرکانو به عنوان راهنما در خدمت اسمیرک میرزا گماشته تا کلیه بخشهای کارخانه و تجهیزات مختلف را به ایشان نشان دهند و بازاریابی نمایند .در خلال مدت هفت شبانه روزی که اسمیرکانودر خدمت اسمیرک میرزا بودی همه مناطق مختلف کارخانه و تجهیزات و نقاط دیدنی و جالب شارستان ایطالی را به وی نشان دادی . انواع اغذیه حلال و غیر حلال را به اسمیرک میرزا تعارف نمودی و خوراندی . سرانجام در آخرین روز که زمان وداع فرا رسیده بود ظهر هنگام و در ضیافت نهاری که به افتخار اسمیرک میرزا ترتیب داده شده بود و جمع کثیری از کارکنان کارخانه حضور داشتند اسمیرک میرزا خرسند از پذیرایی اسمیرکانو با نیت آنکه خوبی های اسمیرکانو را جبران نماید رو به جمعیت فرمود : در خلال چند روز اخیر اسمیرکانو منت را بر ما تمام نموده و از اشربه و اغذیه های خوشمزه و فراوان پذیرایمان بود . شنیده ام که جناب اسمیرکانو تاکنون ازدواج نکرده اند و قصد آن دارم که این همه خوبی و محبتش را جبران نمایم . به محض رسیدن به ولایت ایران با اجازه جناب اسمیرکانو از دخت عم خود برای ایشان خواستگاری خواهم نمود . با گفتن این کلام سکوت جمعیت ایطالی تبار با صدای خنده و قهقهه حضار شکست و موج خنده جانانه جمعیت دقایقی فضای سالن غذاخوری را فرا گرفت . اسمیرک میرزا که متعجب از علت خنده حضار بود با حیرت جمعیت را مینگریست و نهایتا" پرسید مگر ازدواج آقای اسمیرکانو چه عیبی دارد که شما را اینچنین به خنده واداشت ؟ صدای قهقهه و خنده حضار این بار بلندتر از پیش بلند شد و اشک ناشی از خنده برخی حاضرین در چشمهایشان راه افتاد . و بعد از چند دقیقه خنده جانانه یکی از روسای کارخانه در حالی که بریده بریده میخندید گفت : براستی شما نمیدانید چرا ؟ اسمیرک میرزا با حیرتی بیشتر پاسخ داد : والله که نمیدانم .رئیس مذکور توضیح داد که : آخر اسمیرکانو بانویی است که تاکنون چندین خواستگار خوب هم داسته است اما خودش آنها را نپسندیده است و چگونه شما در خلال مدت مذکور متوجه نشدید که وی دختر است نه پسر .
پ ن :
1 ) کارخانه مذکور با انتخاب دختری جوان و زیبا از کارکنان خود و معرفی وی به عنوان مهندس راهنما برای اسمیرک میرزا سعی در دلبری و تاثیرگذاری برذهن اسمیرک میرزا و گرفتن نتیجه مثبت در معامله تجاری خود داشت ولی مهندس با هوش و با آی کیو یعنی همان اسمیرک میرزا اصلا " متوجه دختر بودن وی نشده بود .
2 ) اگر شما در صدد اعزام کارشناس فنی برای خرید یا گذراندن دوره آموزشی در خارج از کشور بودید ابتدا وی را از لحاظ ضریب هوشی ازمایش کنید تا هزینه های خود را تلف نکرده باشید .
۱ ) اسمیرک میرزا از رندی پرسید : راستی امسال بر پشت چی یا کیست ؟ رند حاضر جواب پاسخ داد که : بر پشت بیچارگان و مستمندان .![]()
۲) شعار عید نوروز : نوروزتان پیروز ، هر روزتان نوروز .![]()
![]()
![]()
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
وگر یاری نداری لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جان است
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
وگر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
چند وقت پیش دچار همین بیماری ویروسی سگی که همه رو گرفتار کرده ؛ شدم . گاهی اینقدر سرفه میزدم که از شدت سرفه احساس میکردم دل و روده ام داره میاد تو دهنم .
بعضیا میگفتن افغانیه ؛بعضی میگفتن شاید از مرز پاکستان وارد شده ؛ بعضی میگفتن همراه با زائرها از عراق یا عربستان اومده ؛ خلاصه هیچکی راستش رو نمیدونست ولی همین قدر میدونستم که داره طاقتم رو میبره . فقط سرفه هم نبود . با سرفه همه اعظای بدنم به لرزه و رعشه می افتاد و سرم دچار درد شدیدی میشد ؛ پشت شانه هام تیر میکشید و گلاب به روتون خلطهای غلیظی هم میومد توی دهنم . به روایت بر و بچه های میدون ؛ دور از جون شوما دهنم سرویس شده بود .
یکی از روزها رفتم پیش اوستا سلمونی خودمون حسن آقا . از اونجایی که مشتری همیشگیش بودم بعد از سلام و چاق سلامتی ؛ بعد از تموم شدن کار اولین مشتریش با عین حالی که چند تا مشتری دیگه هم تو نوبتش بودن بفرما زد به ما و ما هم که حال و حوصله مناسبی نداشتیم برای اولین بار از بی نوبتی خیلی کیف کردیم .
بعد که نشستم رو صندلیش و کارش رو شروع کرد بعضی نگاههای نفرت بار بقیه مشتریها رو تو آینه میخوندم که چه ناسزاهایی بهم میدن . ولی به خودم دلداری دادم که نه با من نیستن . اصلا به من چه ؟ اوستا حسن مغازشه و میخواد مشتریهای خاصش رو یه حالی بده . ربطی به من نداره . هرکه حرفی داره باید به اوستا حسن بزنه .
یه کم که گذشت اولین سرفه رو زدم و بعدش هم دومی و سومی و حسابش از دستم در رفت . اوستا حسن که داشت روی گوشم رو صفا میداد گفت : اهه ؛ حالت خیلی خرابه . چته ؟ گفتم اوستا نپرس . گفت چیه آخه ؟ بگو شاید حاجیت بتونه کاری واست بکنه . گفتم : حاجیم ؟ گفت : نوکرتو میگم . دوباره نفهمیدم کیو میگه ؛ پرسیدم ؛ نوکرم ؟ گفت : آره غلامت و تو آینه دیدم که صورتش یه کم قرمز شده و سرشو خم کرده و به خودش اشاره میکنه . تازه دوزاریم افتاد که خودشو میگه . در حالی که از خنگی خودم لجم گرفته بود و واسه اینکه کم نیاورده باشم ؛ با شرمندگی گفتم : چاکرتم اوستا . دستت درد نکنه . ولی ؛ اوستا ببخشینا ؛ طبیب های حاذق نتونستن بفهمن چه دردی دارم اونوقت اوستا حسن میخواد واسم چیکار کنه ؟ اوستا حسن گفت : شوما بفرما چته ؛ درمونت با حاجیت . گفتم نوکرتم اوستا ؛ تا حالا خیلی از مهربونی و دست خیرداشتن و بذل و بخشش شوما به در و همسایه شنیده ام ؛ ولی از دوا و درمون کردن ناخوشا نشنیده بودم . گفت : اوستا فدات شه ؛ شوما فقط بفرما چه خیرته : دوا و درمونت مثل آب خوردنه واسه حاجیت . گفتم والا چند وقتیه که سرفه های شدید میزنم و امونم رو بریده این سرفه ها . میگن شاید افغانی یا عراقیه . توی آینه اوستا رو دیدم که لبخند رضایت بخشی زد و گفت : درمونت پیش حاجیته . گفتم : دمت گرم اوستا . حالا باید چیکار کنیم ؟ گفت : دو سیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ سرمیکشی درسته درست میشی . سرفه ات هم میره پی کارش .
گفتم : به همین راحتی ؟ گفت آره جون اوستا .
دوباره گفتم : آخه فقط سرفه که نیست ؛ سردرد و استفراغ هم هست . با سرفه ها سرم هم به درد میوفته و میخواد بترکه . گفت : غصه نداره که . گفتم چطور ؟ گفت : درمونت پیش حاجیته . گفتم : درمونش چیه اوستا ؟ گفت : دوسیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ میخوری ؛ موتورت میزون میزون میشه .
نمیدونم چرا از زبونم در رفت دوباره گفتم : اوستا حقیقتش بعضی وقتا گلاب به روت استفراغ هم میکنم که از فیه خالدونم هر چی باشه میریزه تو حلقم . حتی احساس میکنم زبون کوچیکم هم داره کنده میشه از زور سرفه و استفراغ . گفت : نگرونی که نداره ؛ درمونت پیش غلامته . این دفعه تا اومدم بگم کدوم غلامم ؛ یادم اومد که خودش رو میگه . حرفم رو خوردم و گفتم : اوستا نوکرتم به مولا ؛ درمونش چیه ؟ نجاتم بده از این وضع کوفتی . گفت : دو سیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ رادیاتت صاف صاف میشه جون حاجیت .
یه مرتبه بی اختیار مثل اینکه هوش و هواسم اومده باشه سر جاش ؛ پرسیدم اوستا حسن : این خاکشیر مگه چه دواییه که برای همه دردی تجویز میکنی ؟ مگه چقدر خاصیت داره که همه چیزو خوب میکنه ؟ گفت : سی سال تجویز کردم ؛ خورده اند ؛ امتحان کرده اند و هیچکی شاکی نشده .
نیگاهی تو آینه به خودم کردم و دیدم خیلی از موهای روی گوشهام رو برداشته و بلا نسبت شوما گوشهام مثل گوشهای ؛ ایران دوگوش ؛ شده وهمزمان اوستا گوش راستم رو داد دم قیچیش و درد تا اعماق وجودم پرید . همین درد هم بود که باعث شد یه مرتبه به خودم بیام و ببینم اوستا از اول توی پیشونی من خونده که عبدالشوت قرنین !! هستم و سر از هیچ چیز در نمیارم و ساده لوحی تو ذاتمه . برای همین با خیال راحت هر جفنگی خوردم داده . برای همه دردام ؛ یه نسخه پیچیده . فرقی هم نکرده چه مرگم بوده . ذات الریه یا بلانسبت سرورای خودم بواسیر ؛ دل درد یا درد مفصل ؛ زخم معده یا اثنی عشر ؛ ناخوشی قلب یا اعصاب ؛ فشار خون یا ببخشید فشارهر جای دیگه . برای همه دردها و نابسامانیها یه نسخه پیچیده و دلیل هم داره واسه خودش . چون نسخه رو گرفتم و رفتم ؛ استفاده کردم ولی در صورتی که بهتر نشدم ؛ شاکی نشدم . بقیه هم مث من . بیچاره اوستا که علم غیب نداشته بفهمه چند تا از مریضاش ناقص شدن ؛ چند تاشون به رحمت خدا رفتن ؛ چند تاشون درد تو وجودشون شدت گرفته یا برای همیشه با درد و ناخوشی دست و پنجه نرم کردن تا یه روزی یه جایی قالب تهی کنن ؛ چند تاشون به جای اینکه بیماری عصبیشون درمون بشه ؛ روانی شدن و به کوه و بیابون زدن ؛ خلاصه اینکه مشکل اوستا نیست . اوستایی که مهر و محبتش زبونزد همه کاسبای محل ؛ فک و فامیل و رفقاشه !! مشکل ما بلانسبت شوما ؛ بی غیرتاس که وقتی رو به بهبودی نرفتیم ؛ کلمون رو کار ننداختیم ببینیم عیب از کجاس . کلمون مث ساعتی که عقربه هاش زنگ زده باشن یا باتریش ته کشیده باشه بدرد هیچ چیزی نخورده .
بعد از مدت کوتاهی که تو حال و خیالات خودم بود ؛ یه مرتبه به خودم اومدم و تو آینه اوستا و کله خودم رو دیدم که اوستا کل موهای روی گوشام و حول و حوش شقیقه رو برداشته و داره به سمت بالاتر که مغزم بود پیشروی میکنه و باز هم میگه : سی سال امتحان شده و هیچکی شاکی نشده .
گفتم اوستا نوکرتم همین قدر بسه ؛ دیگه بالاتر نرو ؛ دستت درد نکنه ؛ همین حالاشم به اندازه کافی گوشامو دراز کردی .بیشترش فاز نمیده . منم خاطره خوبی از امتحان و شاکی شدن ندارم . ولی شاید بد نباشه از اون نم کرده و دم کرده خاکشیرت بزنم تو رگ ؛تا چون ملین هست ؛ کله ام که کار نیوفتاده ؛ بلکه شیکمم رو به کار بندازه و صفا بده تا یه آه و نفس راحتی از ته دل بکشم ؛ شاید سبک بشم .
مریدی به مرادش بسیار ارادت داشت و از کمالات و اعجازات مرادش بطور افراطی دفاع میکرد . مثلا" میگفت هر وقت که شیخ بخواهد جایی راهی شود کفشهایش جلو پایش جفت میشوند . یکی از رندان بر او خرده گرفت که : من این قول را نپذیرم ، که خلاف عقل است . مرید بر گفته اش اصرار کرد و رند در ملاقاتی که با شیخ داشت در حضور مرید مسئله را از شیخ پرسید و شیخ نیز با فروتنی تمام پاسخ داد که خیر صحت ندارد اما مریدان به ما ارادت دارند و آنها کفشها را جفت میکنند . پس از آن رند به مرید مذکور ریشخند زد که دیدی شیخ گفت درست نیست . مرید متعصب در حالی که رگهای گردنش بیرون زده بود گفت : شیخ غلط کرده ، من میدانم که کفشهایش پیش پایش جفت میشوند . !!!!!!!!
گفتم : درست رو بخون .
گفت :درس که نون و آب و نشد .
گفتم :چرا نشد ؟
گفت : آخه خیلی ها بدون درس هم ، هم نون دارن و هم آب ، اونم از نوع زیادش .
گفتم : بابا درس رو بخاطر اینکه معلوماتت خوب بشه بخون .
گفت : که چی بشه ؟
گفتم : که یه چیزایی سرت بشه همه روت حساب باز کنن .
گفت : مگه اونهایی که خیلی میدونن ماشین حسابن تو این خراب شده ؟
گفتم نه ولی حرفشون رو میخونن .
گفت : کی میگه اینجوریه ؟ براشون تره هم خورد نمیکنن .
گفتم :اگه برای دنیات خوب نباشه حتما" واسه آخرتت یه سودی داره .
گفت : ای بابا حالا که زنده ام اگه دردی ازم درمون نکنه میخوام اون دنیا هم سودی نداشته باشه .
گفتم : با تو نمیشه حرف زد ، همش استدلال میاری .
گفت : مگه باید لال باشم تا فکر کنی مطیعم ؟
گفتم: بابا خر ما از کره گی دم نداشت .
گفت : کدوم خر ؟
گفتم : خودمو میگم .ولم کن بابا اااااااااااااا .
سلام بر دوستان خوب وبلاگی .به عرض مبارکتون برسونم که سفر پربار ما به دیار فرنگ مدتی است که تموم شده و با دستهایی پر از سوغاتی به وطن برگشته ایم . بله سفر مون دوهفته ای بود و در طول سفر ازپنج شهر مختلف آلمان شامل چهار بندر و شهر برلین پایتخت و بندر روتردام هلند دیدن کردیم .جای همه شما دوستان خوبم در همه جا و همه اوقات خالی بود .از آنجاییکه ماموریت کاری بود وموضوعش بیشترمربوط به بحثهای تخصصی کارمان بود ؛ بیشتر در مورد موضوعاتی که برای عموم جالبه براتون صحبت میکنم .
چیزهای جالبی که همون ساعات اول متوجهش شدیم این بود که :
۱) توی فرودگاه هامبورگ آقایی بنام توماس اومده بود دنبالمون که فردا صبح متوجه شدیم مدرک دکترای حمل و نقل داره و چند مبحث دوره آموزشی را همین آقای دکتر توماس ارائه خواهد داد .علیرغم اینکه از درجه علمی بالایی برخوردار بود فردی بسیار متواضع و خاکی بود و بعدا" متوجه شدیم که این رفتار عمومی مردم است نه رفتار فردی آقای توماس .
۲) مردم همه سرشون به کار خودشون گرم بود و با هیچ کس کاری نداشتند . اصلا" غم و غصه دیگرون رو نمیخوردند !!! مثل اینکه از این شعر شیخ اجل سعدی علیه الرحمه هیچ بویی نبردن که میگه : بنی آادم اعضای یکدیگرند / که در افرینش زیک گوهرند .
۳) همه آزادند هر جور که دلشون میخواد زندگی کنند و کسی در صدد ارشاد اجباری دیگری نیست . البته تبلیغ میکنند که مثلا" عیسی مسیح اله و عیسی مسیح بله ولی بستگی به افراد داره که توجه کنند یا نکنند و اگه توجه نکردند ؛ کافر محسوب نمیشند .
۴)نظم و انظباط اجتماعی خیلی مشهوده و بجز در موارد بسیار نادر شما پلیس را به چشم خودتون نمیبینید .
۵)قیمتهای اجناس مقطوعه و جالبه که قیمت هر جنس در شهر و روستا یکی بود . اصلا" مردم بلد نبودند چانه بزنند و در اصل لازم نبود کسی برای خرید اجناس چانه بزنه .
۶)اینقدر فرهنگ عجیبی داشتند . در مورد همه چیز راست میگفتند و به عبارتی دروغ گفتن هنوز بلد نشده بودند بیچاره ها !!!!! . ( عجیبه نه ؟)
۷)خلاصه اینکه مردم عجیبی داشت .خیلی از دنیا !!! پرت بودن . نه دو دوزه بازی ، نه قالتاقی ، نه دروغ ،سادگی و صداقت از سر و روشون میبارید . اینطوری بگم که دنیاشون با ما فرق میکرد !!!!!
۸) از افراط و تفریط عاطفی خبری نبود . یعنی مثل ما بیخودی و زیاده از حد قربون صدقه هم نمیرفتند و برای همین وقتی که یکی از روسای بندر دویسبورگ در زمان خداحافظی با تک تک ما دست داد و خداحافظی کرد از اظهار محبتش همه ما تعجب کردیم و حتی از تحیر بهش میخندیدیم که این طرف معلومه آلمانی نیست یا تحت تاثیر رفتار ما شخصیتش عوض شده .
۹)عده قابل توجهی رو دیدیم که صبح یکشنبه به کلیسا میرفتند و بر خلاف تصور بعضی ها که فقط ما دیندار هستیم !!!!! و بس ، اونها هم هنوز آدم معتقد داشتند .
راستش امروز اومدم از شما دوستای خوبم خداحافظی کنم . نه !! فکر بد نکنین قهر نکردم یا خسته نشدم از نوشتن . راستش برنامه ای جور شده میخوایم دوسه هفته ای بریم سفر .سفر کاری که همون ماموریته . آره جون داش .دو تا نگرانی و ناراحتی دارم . اول دوری از بچه های گلم ( بردیا و آرمیتا ) تو این مدت و دوم فراق روی گل شما دوستای خوبم . تصمیم دارم هر وقت برای بچه هام دلم تنگ شد به عکسهاشون که همرام هست نیگاه کنم . برای درمون دلتنگی شما هم باید یه راهی پیدا کنم . هان !!میتونم بیام وبلاگتون سر بزنم اگه فرصت داشتم و امکانش بود .
البته سعی میکنم حتی الامکان سر به وبلاگم بزنم و یه چیزایی قلمی کنم . ولی خوب حلال کنین اگه این داشتون رو مدتی ندیدین .
قول میدم بعد از برگشتن از سفر حتما" عکشهاش رو براتون نمایش بدم . پس خدانگهدار تا فرصتی دیگر .
سلام بر شما دوستان خوب وبلاگی . بالاخره بعد از مدتی طولانی امروز اراده کردیم تا چند تا از عکسهای دوقلوهامون رو در وبلاگ بذارم . در این مدت هم دوستان خوب بسیاری پیگیری میکردن و لحظه شماری که عکسهای جدید رو ببینند . از همشون عذرخواهی میکنم بخاطر اینکه قول داده بودم و ملت رو منتظر گذاشته بودم . این شما و این هم آقا بردیا و خانم آرمیتا . حالا برای اینکه یه کم چاشنی هیجان قاطیش کنم یه نظرسنجی میذارم و خواهش میکنم که در این نظرسنجی شرکت کنید و بگین که از نظر شما چقدر بهم شبیهند ؟ به نفرات اول تا سوم برنده هم جایزه ای نفیس اهدا میشود به شرط قرعه !!!!![]()
تو ضیح اینکه در تصویر اول در این پست آقا بردیا سمت چپ و خانم آرمیتا در سمت راست نشستوندمشون !!! ( چون بچه ها تو این سن و سال که نمیتونن درست بشینن و من برای عکس گرفتن مجبور شدم طوری به هم تکیه بدمشون که هوای همدیگه رو داشته باشند .
)
![]()

در تصویر زیر هم آقا بردیا را میبینین که مثل شیر نشسته و توی دوربین زل زده .![]()

در تصویر شماره ۳ هم دوباره آقا بردیا رو مشاهده میفرمایین که بعد از کلی سعی و تلاش من و مادر بچه ها برای خندوندن بچه ها ، دلش به حالمون سوخته و لبخند ملیحی زده که قربون این لبخندش برم من .![]()

در تصویر شماره ۴ هم خانم آرمیتا رو مشاهده میفرمایین که وقتی جای آقا بردیا قرار گرفت و تلاش ما رو دید برای به خنده انداختنش هیچ مقاومتی نکرد و لبخندید !!! تا ما دلمون راحت بشه و لحظات دلنشینی رو ثبت کنیم . ![]()

و در این قسمت هم وقتی من دیدم که شما دوستان خوب و با صفا اینقدر مجذوب عکسها شدین و بهنشاط روحی دچار شدین تصمیم گرفتم که یه هدیه خوب و صمیمانه بهتون تقدیم کنم . این یه شاخه گل رو با عشق و علاقه تقدیم میکنم به روح پاک و صمیمیتون . ![]()
داستان ما به سر رسید ولی شما باز هم به ما سر بزنین .
تنهامون نذارین تو رو خدا . ![]()

·
· روزی روزگاری در بلاد اسمیرکیه ؛ حاکمی زیستی که مردمان وی را " رئیس قدم خیر " خواندی. وجه تسمیه وی بدان سبب بودی که به هر جای که قدم نهادی آن مکان به ویرانی و تباهی رفتی وچنانچه سخنی از کاری یا قلمی از اقلام ارزاق عموم بر زبان راندی بر قیمتش افزودی یا دست بر چیزی نهادی ورم کرده و تورم گرفتی !!!!. اگر گفتی فی المثل مرغ را در خوان نعمت مردمان ارزان کنیم ؛ به سرعتی حیرت آور قیمت مرغ سر بر فلک کشیدی و گویی که پرواز نمودی و از دسترس دور گشتی . چنانچه گفتی که مواجب دبیران و رعایا افزاییم ؛ مواجب ایشان نزول کردی و خود به گدایی افتادی . چنانچه سخن راندی که فلان نعمت فراوان کنیم یا ارزان نماییم ؛ بر آن جنس قحطی مطلق فتدی و گران شدی . خلاصه آنکه هر کس با دگری دشمنی داشتی ؛ دشمن خویش را به " قدم خیر " حواله کردی و چنین گفتی که مثلا" " ای فلان ؛ برو و دست قدم خیر بر سرت تا برکت بر تو بارد " !!!! . یا چنین که " خدایا خیر و برکت قدم خیر را از این فلان دریغ مدار " . باری دشمنان نیز از وی هراس داشتی تا نکند رگ دوستی اش گل کند و قصد مراوده با آنان کند که سیل تباهی و ویرانی ببارد . مردمان از نفسش هراس داشتی و گاه سخن گفتن وی گفتندی که " ترا به شیر مادرت سخنی از ما مگوی که در رنج و تعب نیفتیم . یا ما را به خیر تو امید نیست ؛ شر مرسان " . روزی از ایام غلامان و خادمان وی را خبر آوردی که در بلاد استکبار نمایندگان کل عالم گرد آمدی و بر اوضاع گیتی نظر دهندی . قدم خیر نیز هوس کردی که بدانجا راهی شده و همگان را در آن مکان عیادت کرده و نصیحت فرماید . بلاد استکبار در آن ایام از آبادترین بلاد و شارستانهای گیتی بود که اقتصادی پویا و روان داشتی اما چه دانستی که قدم خیر با نفس آتشین و دم مخرب خود اوضاع را دگرگون نماید . بدین جهت و در جهالت محض مجوز ورود قدم خیر صادر نمودی و قدم خیر نیز با خدم و حشم فراوان بدانجا عزیمت کردی . در روز موعود هر یک از حکام سخنی گفتی از دوستی و صفای همسایگی و کسب حلال و مراودات نیکو با همسایگان . قدم خیر نیز بالا رفتی و داد از عدالت و مهر و محبت بر آوردی و اینکه جهان را مهری نیست و بزرگ مهرورزان ما باشیم و بس . ما بر آنیم تا آبادی خویش را نیز بر شما ارزانی داریم . همین چند کلام در وصف جهان و جهانیان بس بود تا نفسش اثر کند و سیل تباهی بر جهانیان باریدن گیرد . از فردای آن روز صرافی ها و بازار و کسبه ورشکستندی و کارگاهها و کارخانجات صنایع مختلفه به رکود روی نهادی . طلای همه ولایات و ممالک همچون خاکستر شدی و پولشان چونان سکه سیاه و بی ارزش از رونق افتادی . کسی را خبری نبود تا چه شده ؛ مگر مردمان ولایت اسمیرکیه که بر سابقه " رئیس قدم خیر " آگاه بودی . نفس نحس وی کارگر بودی ودوست و دشمن را زمین گیر نموده بودی . ازآن پس تا این زمان هر که را قصد آزار و اذیت دیگری بود ؛ وی را به نفس" قدم خیر "حواله کردی .
سلام بر دوستان عزیز وبلاگی و عذرخواهی بخاطر تاخیر طولانی در ارائه عکس دوقلوهای نازنینم . میدونم که منو درک میکنین و خلف وعده های این برادرتون رو می بخشین .
عکسهایی رو که مشاهده میکنین مربوط به روزهای اول تولد بچه هاست . یعنی حدود ۳۵ روز پیش . بعد از اون هم مرتب عکس گرفتم که به مرور توی وبلاگم میگذارم . از همه دوستان عزیزی که مرتب سر زدند و خبری از عکس نبود عذرخواهی میکنم . در این پست تعداد سه قطعه عکس تقدیم میشه و در اولین فرصت نیز از مجموعه آخرین عکسهاشون تقدیمتون میکنم .
۱) عکس بالا ، یکی از عکسهایی است که همزمان هر دوتاشون توی عکس هستند

این هم آرمیتا خانوم ننه نقلی ماست که جثه اش از بردیا کوچکتره و بعضی از دوستان اعتراض میکنند و میگن که بردیا حقش رو خورده ولی من برای اینکه از این جور اتهامات بهمون نبندند اول عکس اونو چاپ کردم بعد بردیا .

بله ، این هم آقا بردیای ما که با چه دردسری تونستم یه عکس نسبتا" خوب ازش بگیرم . چون همش یا خواب بود یا در دست و پا زدن که نمیشد عکس خوبی ازش گرفت .
۳) میتونین در طرح نظرسنجی وبلاگم شرکت کنین و بگویید که از نظر شما ، این دوقلوها چقدر بهم شبیه هستند و آیا اصلا" شباهتی رو می بینین یا خیر ؟
در اولین فرصت سری جدید عکسهاشون رو براتون توی وبلاگم میذارم .