تبليغاتX
برگ خشک

 

تقدیم به دن کیشوت  :

 

کدخدایی بود با ریش بلند

زلفهایش زیر دستارش کمند

روزها دستور می داد این هوا

 شامگاهان میخزید زیر عبا

روستایی ها همه فرمانبرش

گاوها جمله به پای منبرش

گاه گفتا مردمان من ایزدم

گر که گاهی لاف از رندی زدم

گاه گفتا جمله ما را رعیتید

ار چه ملا و مکلا ملتید

گاه ملت را همی گفت ای فلان

ای خبیثان و شما ای مجرمان

دور بادا رنگ سبز از بختتان

واژگون خواهم بنای تختتان

در تباهی ها سیاهی رنگ ماست

رنگ عشق و رنگ تخت و سنگ ماست

امر خواهم کرد تا یکسان شوید

یکسر و یکدست و یک پیمان شوید

در قریه هر چه مردم هر وکیل

بایدش سازند همچو ما علیل

مردمی یکدست و یک پا ؛ یک بدن

بی تفاوت ؛ عاشق ما ؛ بی وطن  

سالمان را کوچ گردانیم و هی

عاشقان را میزنیم رگها و پی

کاهدان را حبس و زندان میکنیم

حبس بهر قوم رندان میکنیم

میکشیم از حلقشان بیخ زبان

میکنیم در چشمشان میخ عیان

سبز بودن سبز گفتن ؛ رنگ سبز

در ازآی جان سپردن ؛ اخذ قبض

لافها میزد علیه مردمان

مردمان بی پناه و بی زبان

تا که یک روز از قضای روزگار

دست حق آمد درآوردش دمار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ریش مفلوکش ؛ تراشیدش ز بن

از سر ترس و ز بیم حرف دن

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:38 توسط |

آورده اند که اسمیرک میرزا را ماموریتی فتاد در بلاد ایطالی از توابع امپراتوری روم علیا  و در آن  هنگام وی در کسوت مهندسی خبره بودی  که به قصد خرید تجهیزاتی فنی از جانب کارخانجات تولیدی روغنهای سیاله عازم دیار فرنگ و کارخانه مستقر در بلاد ایطالی شده بودی . عوامل کارخانه سازنده تجهیزات از همان ابتدای ورود اسمیرک میرزا یکی از مهندسین خود را به نام  اسمیرکانو به عنوان راهنما در خدمت  اسمیرک میرزا گماشته  تا کلیه بخشهای  کارخانه  و تجهیزات  مختلف را به ایشان نشان دهند و بازاریابی نمایند .در خلال مدت هفت شبانه روزی که اسمیرکانودر خدمت اسمیرک میرزا بودی همه مناطق مختلف کارخانه  و تجهیزات  و نقاط دیدنی و جالب  شارستان ایطالی  را به وی نشان دادی  . انواع اغذیه حلال و غیر حلال را به  اسمیرک میرزا تعارف نمودی و خوراندی . سرانجام در آخرین روز که زمان وداع  فرا رسیده بود ظهر هنگام و در ضیافت  نهاری که به افتخار اسمیرک میرزا ترتیب داده شده بود و جمع کثیری از کارکنان کارخانه  حضور داشتند اسمیرک میرزا خرسند از پذیرایی اسمیرکانو با نیت آنکه خوبی های اسمیرکانو را جبران نماید رو به جمعیت فرمود : در خلال چند روز اخیر اسمیرکانو منت را بر ما تمام نموده و از اشربه و اغذیه های  خوشمزه و فراوان پذیرایمان بود . شنیده ام که  جناب اسمیرکانو تاکنون ازدواج نکرده اند و   قصد آن دارم که  این همه خوبی و محبتش را جبران نمایم . به محض رسیدن به ولایت ایران با اجازه جناب اسمیرکانو از دخت عم خود برای ایشان خواستگاری خواهم نمود . با گفتن این کلام سکوت جمعیت ایطالی تبار با صدای خنده و قهقهه  حضار شکست و موج خنده  جانانه جمعیت دقایقی  فضای سالن غذاخوری را فرا گرفت . اسمیرک میرزا که متعجب از علت  خنده  حضار بود با حیرت جمعیت را مینگریست و نهایتا"  پرسید مگر ازدواج آقای اسمیرکانو چه عیبی دارد که  شما را اینچنین  به خنده واداشت ؟  صدای قهقهه و خنده حضار این بار بلندتر از پیش بلند شد و اشک ناشی از خنده برخی حاضرین در چشمهایشان راه افتاد . و بعد از چند دقیقه خنده جانانه  یکی از روسای کارخانه  در حالی که بریده بریده میخندید گفت  : براستی  شما نمیدانید چرا  ؟ اسمیرک میرزا با حیرتی بیشتر پاسخ داد : والله که نمیدانم .رئیس مذکور توضیح داد که :   آخر اسمیرکانو بانویی است که تاکنون  چندین خواستگار خوب هم داسته است  اما  خودش آنها را نپسندیده است  و چگونه شما در خلال مدت مذکور متوجه نشدید که وی دختر است نه پسر .

پ ن :

1 )  کارخانه مذکور با انتخاب دختری جوان و زیبا از کارکنان خود  و معرفی وی به عنوان  مهندس راهنما  برای اسمیرک میرزا سعی در دلبری  و تاثیرگذاری برذهن اسمیرک میرزا و گرفتن نتیجه مثبت در معامله تجاری خود  داشت  ولی مهندس با هوش و با آی کیو یعنی همان اسمیرک میرزا اصلا "   متوجه دختر بودن وی نشده بود .

2 ) اگر شما در صدد اعزام کارشناس فنی برای خرید یا گذراندن دوره آموزشی  در خارج از کشور  بودید  ابتدا وی را از لحاظ ضریب هوشی ازمایش کنید تا هزینه های خود را  تلف نکرده باشید .

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 19:44 توسط |

 

 

۱ ) اسمیرک میرزا از رندی پرسید :  راستی امسال بر پشت چی یا کیست ؟  رند حاضر جواب پاسخ داد که : بر پشت بیچارگان و مستمندان .

 

 ۲) شعار عید نوروز  : نوروزتان پیروز ، هر روزتان نوروز .

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 17:45 توسط |

 

 

روان پرور بود خرم بهاری

که گیری پای سروی دست یاری

وگر یاری نداری لاله رخسار

بود یکسان به چشمت لاله و خار

 چمن بی همنشین زندان جان است

صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری

وگر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است

که هر جا نوگلی باشد بهار است

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 23:1 توسط |

 

چند وقت پیش دچار همین بیماری ویروسی سگی که همه رو گرفتار کرده  ؛ شدم .  گاهی اینقدر سرفه میزدم که از شدت سرفه احساس میکردم دل و روده ام داره میاد تو دهنم .

 بعضیا میگفتن افغانیه ؛بعضی میگفتن شاید از مرز پاکستان وارد شده ؛  بعضی میگفتن همراه با زائرها از عراق  یا عربستان اومده ؛ خلاصه هیچکی راستش رو نمیدونست ولی همین قدر میدونستم که داره طاقتم رو میبره . فقط سرفه هم نبود . با سرفه همه اعظای بدنم به لرزه و رعشه می افتاد و سرم دچار درد شدیدی میشد ؛ پشت شانه هام تیر میکشید و گلاب به روتون خلطهای غلیظی هم میومد توی دهنم . به روایت بر و بچه های میدون ؛ دور از جون شوما  دهنم سرویس شده بود .

یکی از روزها  رفتم پیش اوستا سلمونی خودمون حسن آقا . از اونجایی که مشتری همیشگیش بودم بعد از سلام و چاق سلامتی ؛ بعد از تموم شدن کار اولین مشتریش با عین حالی که چند تا مشتری دیگه هم تو نوبتش بودن بفرما زد به ما و ما هم که حال و حوصله مناسبی نداشتیم برای اولین بار از بی نوبتی خیلی کیف کردیم .

 بعد که نشستم رو صندلیش و کارش رو شروع کرد بعضی نگاههای نفرت بار بقیه مشتریها رو تو آینه میخوندم که چه ناسزاهایی بهم میدن . ولی به خودم دلداری دادم که نه با من نیستن . اصلا به من چه ؟ اوستا حسن مغازشه و میخواد مشتریهای خاصش رو یه حالی بده . ربطی به من نداره . هرکه حرفی داره باید به اوستا حسن بزنه .

 یه کم که گذشت  اولین سرفه رو زدم و بعدش هم دومی و سومی و حسابش از دستم در رفت .  اوستا حسن که داشت روی گوشم رو صفا میداد گفت  : اهه ؛ حالت خیلی خرابه . چته ؟ گفتم اوستا نپرس . گفت چیه آخه ؟ بگو شاید  حاجیت  بتونه کاری واست  بکنه .   گفتم : حاجیم ؟ گفت : نوکرتو میگم . دوباره نفهمیدم کیو میگه ؛ پرسیدم ؛ نوکرم ؟ گفت : آره غلامت  و تو آینه دیدم که  صورتش یه کم قرمز شده و  سرشو خم کرده و به خودش اشاره میکنه  . تازه دوزاریم افتاد که خودشو میگه . در حالی که از خنگی خودم لجم گرفته بود و واسه اینکه کم نیاورده باشم  ؛ با شرمندگی گفتم : چاکرتم اوستا . دستت درد نکنه .  ولی  ؛ اوستا  ببخشینا ؛ طبیب های حاذق نتونستن بفهمن چه دردی دارم اونوقت اوستا حسن میخواد واسم چیکار کنه ؟  اوستا حسن گفت : شوما بفرما چته ؛ درمونت با حاجیت . گفتم نوکرتم اوستا ؛ تا حالا خیلی از مهربونی و دست خیرداشتن و بذل و بخشش شوما به در و همسایه  شنیده ام  ؛  ولی از دوا و درمون کردن ناخوشا نشنیده بودم . گفت : اوستا فدات شه ؛ شوما فقط بفرما چه خیرته  : دوا و درمونت مثل آب خوردنه واسه حاجیت . گفتم والا چند وقتیه که سرفه های شدید میزنم و امونم رو بریده این سرفه ها . میگن شاید افغانی یا عراقیه . توی آینه اوستا  رو دیدم که لبخند رضایت بخشی زد و گفت : درمونت پیش حاجیته . گفتم :  دمت گرم اوستا . حالا باید چیکار کنیم ؟ گفت : دو سیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ سرمیکشی  درسته درست میشی . سرفه ات هم میره پی کارش .

گفتم : به همین راحتی ؟ گفت آره جون اوستا .

دوباره  گفتم : آخه فقط سرفه که نیست ؛ سردرد و استفراغ هم هست . با سرفه ها سرم هم به درد میوفته و میخواد بترکه . گفت  : غصه نداره که  . گفتم چطور ؟ گفت : درمونت پیش حاجیته . گفتم : درمونش چیه اوستا  ؟ گفت : دوسیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ میخوری ؛ موتورت میزون میزون میشه . 

نمیدونم چرا از زبونم در رفت دوباره گفتم : اوستا حقیقتش بعضی وقتا گلاب به روت استفراغ هم میکنم که از فیه خالدونم  هر چی باشه میریزه تو حلقم . حتی احساس میکنم زبون کوچیکم هم داره کنده میشه از زور سرفه و استفراغ .  گفت : نگرونی که نداره  ؛ درمونت پیش غلامته . این دفعه تا اومدم بگم کدوم غلامم ؛  یادم اومد که خودش رو میگه . حرفم رو خوردم و گفتم : اوستا نوکرتم به مولا ؛ درمونش چیه ؟ نجاتم بده از این وضع کوفتی . گفت : دو سیر خاکشیر نم میکنی ؛ دم میکنی ؛ رادیاتت صاف صاف میشه جون حاجیت .

یه مرتبه بی اختیار مثل اینکه هوش و هواسم اومده باشه سر جاش ؛ پرسیدم اوستا حسن  : این خاکشیر مگه چه دواییه که برای همه دردی تجویز میکنی ؟  مگه چقدر خاصیت داره که همه چیزو خوب میکنه ؟  گفت : سی سال تجویز کردم ؛ خورده اند ؛ امتحان کرده اند  و هیچکی شاکی نشده .

نیگاهی تو آینه به خودم کردم و دیدم خیلی از موهای روی گوشهام رو برداشته  و بلا نسبت شوما  گوشهام مثل گوشهای  ؛  ایران دوگوش  ؛  شده  وهمزمان  اوستا   گوش راستم  رو داد  دم قیچیش  و درد تا اعماق وجودم پرید  . همین درد هم بود که باعث شد  یه مرتبه به خودم بیام  و ببینم اوستا از اول توی پیشونی من خونده  که عبدالشوت قرنین  !!  هستم  و سر از هیچ چیز در نمیارم و ساده لوحی تو ذاتمه . برای همین با خیال راحت هر جفنگی خوردم داده .   برای همه دردام ؛  یه نسخه   پیچیده  . فرقی هم نکرده  چه مرگم بوده  . ذات الریه  یا بلانسبت سرورای خودم  بواسیر ؛ دل درد یا درد مفصل  ؛ زخم معده یا اثنی عشر ؛ ناخوشی قلب یا اعصاب ؛ فشار خون یا ببخشید  فشارهر جای دیگه  . برای همه دردها  و نابسامانیها  یه نسخه   پیچیده و دلیل هم داره واسه خودش .  چون  نسخه رو گرفتم و رفتم ؛  استفاده کردم ولی  در صورتی که بهتر نشدم ؛ شاکی نشدم . بقیه هم مث من . بیچاره اوستا که علم غیب نداشته بفهمه چند تا از مریضاش ناقص شدن ؛ چند تاشون به رحمت خدا رفتن ؛ چند تاشون درد  تو وجودشون  شدت گرفته یا برای همیشه با درد و ناخوشی دست و پنجه نرم کردن تا یه روزی یه جایی قالب تهی کنن ؛ چند تاشون به جای اینکه بیماری عصبیشون درمون بشه  ؛ روانی شدن و به کوه و بیابون زدن ؛ خلاصه  اینکه مشکل اوستا نیست . اوستایی که  مهر و محبتش زبونزد همه کاسبای محل ؛ فک و فامیل  و رفقاشه !! مشکل ما  بلانسبت شوما  ؛ بی غیرتاس که وقتی رو به  بهبودی نرفتیم ؛  کلمون رو کار ننداختیم ببینیم عیب از کجاس  .  کلمون  مث ساعتی که عقربه هاش زنگ زده باشن  یا باتریش ته کشیده باشه  بدرد هیچ چیزی نخورده .

بعد از مدت کوتاهی که تو حال و خیالات خودم بود  ؛ یه مرتبه به خودم اومدم و تو آینه اوستا و کله خودم رو دیدم که اوستا کل موهای روی گوشام  و حول و حوش شقیقه  رو برداشته  و داره به سمت بالاتر که مغزم بود پیشروی میکنه و باز هم میگه :  سی سال  امتحان شده و هیچکی شاکی نشده .

 گفتم اوستا نوکرتم همین قدر بسه ؛ دیگه بالاتر نرو ؛ دستت درد نکنه  ؛ همین حالاشم  به اندازه کافی گوشامو دراز کردی .بیشترش فاز نمیده . منم خاطره خوبی از امتحان و شاکی شدن ندارم . ولی شاید بد نباشه از اون  نم کرده و دم کرده خاکشیرت بزنم تو رگ ؛تا  چون ملین هست ؛  کله ام که کار نیوفتاده ؛ بلکه  شیکمم رو به کار بندازه و صفا بده  تا  یه آه و نفس راحتی از ته دل بکشم  ؛ شاید سبک بشم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 10:14 توسط |

 

 مریدی به مرادش بسیار ارادت داشت و از کمالات و اعجازات مرادش بطور افراطی دفاع میکرد . مثلا" میگفت هر وقت که شیخ بخواهد جایی راهی شود کفشهایش جلو پایش جفت میشوند . یکی از رندان بر او خرده گرفت که : من این قول را نپذیرم ، که خلاف عقل است . مرید بر گفته اش اصرار کرد و رند در ملاقاتی که با شیخ داشت در حضور مرید مسئله را از شیخ پرسید و شیخ نیز با فروتنی تمام پاسخ داد که خیر صحت ندارد اما مریدان به ما ارادت دارند و آنها کفشها را جفت میکنند . پس از آن رند به مرید مذکور ریشخند زد که دیدی شیخ گفت درست نیست . مرید متعصب در حالی که رگهای گردنش بیرون زده بود گفت : شیخ غلط کرده ، من میدانم که کفشهایش پیش پایش جفت میشوند . !!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 15:55 توسط |

 

گفتم : درست رو بخون .

 گفت :درس که نون و آب و نشد .

گفتم :چرا نشد ؟

 گفت : آخه خیلی ها بدون درس هم  ، هم نون دارن و هم آب ، اونم از نوع زیادش .

 گفتم : بابا درس رو بخاطر اینکه معلوماتت خوب بشه بخون .

 گفت : که چی بشه ؟

گفتم : که یه چیزایی سرت بشه همه روت حساب باز کنن .

گفت : مگه اونهایی که خیلی میدونن ماشین حسابن تو این خراب شده ؟

 گفتم نه ولی حرفشون رو میخونن .

گفت : کی میگه اینجوریه ؟ براشون تره هم خورد نمیکنن .

گفتم :اگه برای دنیات خوب نباشه حتما" واسه آخرتت یه سودی داره .

گفت : ای بابا حالا که زنده ام اگه دردی ازم درمون نکنه میخوام اون دنیا هم سودی نداشته باشه .

گفتم : با تو نمیشه حرف زد ، همش استدلال میاری .

گفت : مگه باید لال باشم تا فکر کنی مطیعم ؟

گفتم: بابا خر ما از کره گی دم نداشت .

گفت : کدوم خر ؟

گفتم : خودمو میگم .ولم کن بابا اااااااااااااا .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:0 توسط |

 

سلام بر دوستان خوب وبلاگی .به عرض مبارکتون برسونم که سفر پربار ما به دیار فرنگ مدتی است که تموم شده و با دستهایی پر از  سوغاتی به وطن  برگشته ایم . بله سفر مون دوهفته ای بود و در طول سفر ازپنج شهر  مختلف آلمان شامل چهار بندر و شهر برلین پایتخت  و بندر روتردام هلند دیدن کردیم .جای همه شما دوستان خوبم در همه جا و همه اوقات خالی بود .از آنجاییکه ماموریت کاری بود وموضوعش بیشترمربوط به بحثهای تخصصی کارمان بود ؛ بیشتر در مورد موضوعاتی که برای عموم  جالبه براتون صحبت میکنم .

 چیزهای جالبی که همون ساعات اول متوجهش شدیم این بود که  :

 ۱) توی فرودگاه هامبورگ آقایی بنام توماس  اومده بود دنبالمون که فردا صبح متوجه شدیم  مدرک دکترای حمل و نقل داره  و چند مبحث دوره آموزشی را  همین  آقای دکتر توماس ارائه خواهد داد  .علیرغم اینکه از درجه علمی بالایی برخوردار بود فردی بسیار متواضع و خاکی بود  و بعدا" متوجه شدیم که این رفتار عمومی مردم است نه رفتار فردی آقای توماس .

 

۲) مردم همه سرشون به کار خودشون گرم بود و با هیچ کس کاری نداشتند  . اصلا" غم و غصه دیگرون رو نمیخوردند !!!   مثل اینکه  از این شعر شیخ اجل سعدی علیه الرحمه هیچ بویی نبردن که میگه : بنی آادم اعضای یکدیگرند / که در افرینش زیک گوهرند .

۳) همه آزادند هر جور که دلشون میخواد زندگی کنند و کسی در صدد ارشاد اجباری دیگری نیست . البته تبلیغ میکنند که مثلا" عیسی مسیح  اله و عیسی مسیح بله  ولی بستگی به افراد داره که توجه کنند  یا نکنند و اگه توجه نکردند ؛ کافر محسوب نمیشند .

 

۴)نظم و انظباط اجتماعی خیلی مشهوده و بجز در موارد بسیار نادر شما پلیس را به چشم خودتون نمیبینید .

 

۵)قیمتهای اجناس مقطوعه و جالبه که قیمت هر جنس در شهر و روستا یکی بود . اصلا" مردم بلد نبودند چانه بزنند و در اصل لازم نبود کسی برای خرید اجناس چانه بزنه .

 

۶)اینقدر فرهنگ عجیبی داشتند . در مورد همه چیز راست میگفتند  و به عبارتی دروغ گفتن هنوز بلد نشده بودند  بیچاره ها  !!!!! . ( عجیبه نه ؟)

 

۷)خلاصه اینکه مردم عجیبی داشت .خیلی از دنیا   !!!   پرت بودن .  نه دو دوزه بازی ، نه قالتاقی ، نه دروغ  ،سادگی و صداقت از سر و روشون میبارید . اینطوری بگم که دنیاشون با ما فرق میکرد !!!!!

 ۸) از افراط و تفریط عاطفی خبری نبود . یعنی مثل ما بیخودی و زیاده از حد قربون صدقه هم نمیرفتند  و برای همین وقتی که یکی از روسای بندر دویسبورگ در زمان خداحافظی با تک تک ما دست داد و خداحافظی کرد از اظهار محبتش همه ما تعجب کردیم  و حتی از تحیر بهش میخندیدیم که این طرف معلومه آلمانی نیست یا تحت تاثیر رفتار ما شخصیتش عوض شده .

۹)عده قابل توجهی رو دیدیم که صبح یکشنبه به کلیسا میرفتند و بر خلاف تصور بعضی ها که فقط ما دیندار هستیم  !!!!!  و بس ، اونها هم هنوز آدم معتقد داشتند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 14:18 توسط |

 

راستش امروز اومدم از شما دوستای خوبم خداحافظی کنم . نه  !! فکر بد نکنین قهر نکردم یا خسته نشدم از نوشتن . راستش برنامه ای جور شده میخوایم دوسه هفته ای بریم سفر .سفر کاری که همون ماموریته . آره جون داش .دو تا نگرانی و ناراحتی دارم . اول دوری از بچه های گلم ( بردیا و آرمیتا )  تو این مدت و دوم فراق روی گل شما دوستای خوبم . تصمیم دارم هر وقت برای بچه هام  دلم تنگ شد به عکسهاشون که همرام هست نیگاه کنم . برای درمون دلتنگی شما هم باید یه راهی پیدا کنم . هان !!میتونم بیام وبلاگتون سر بزنم اگه فرصت داشتم و امکانش بود .  

البته سعی میکنم حتی الامکان سر به وبلاگم بزنم و یه چیزایی  قلمی کنم . ولی خوب حلال کنین اگه این داشتون رو مدتی ندیدین . 

قول میدم بعد از برگشتن از سفر حتما" عکشهاش   رو براتون نمایش بدم . پس  خدانگهدار تا فرصتی دیگر .

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 15:0 توسط |

 

سلام بر شما دوستان خوب وبلاگی . بالاخره بعد از مدتی طولانی امروز اراده کردیم تا چند تا از عکسهای دوقلوهامون رو در وبلاگ بذارم . در این مدت هم دوستان خوب بسیاری پیگیری میکردن و لحظه شماری که عکسهای جدید رو ببینند . از همشون عذرخواهی میکنم بخاطر اینکه قول داده بودم و ملت رو منتظر گذاشته بودم . این شما و این هم آقا بردیا و خانم آرمیتا .  حالا برای اینکه یه کم چاشنی هیجان قاطیش کنم یه نظرسنجی میذارم  و خواهش میکنم که در این نظرسنجی شرکت کنید و بگین که از نظر شما چقدر بهم شبیهند ؟ به نفرات اول تا سوم برنده هم جایزه ای نفیس اهدا میشود به شرط قرعه  !!!!

 تو ضیح اینکه در تصویر اول در این پست آقا بردیا سمت چپ و خانم آرمیتا در سمت راست نشستوندمشون   !!! ( چون بچه ها تو این سن و سال که نمیتونن درست بشینن و من برای عکس گرفتن مجبور شدم طوری به هم تکیه بدمشون که هوای همدیگه رو داشته باشند .    )

 

در تصویر زیر هم آقا بردیا را میبینین که مثل شیر نشسته و توی دوربین زل زده .

 

 

 در تصویر شماره ۳  هم دوباره آقا بردیا رو مشاهده میفرمایین که بعد از کلی سعی و تلاش  من و مادر بچه ها برای خندوندن بچه ها ،  دلش به حالمون سوخته و لبخند ملیحی زده که قربون این لبخندش برم من .

 

در تصویر شماره ۴  هم خانم آرمیتا رو مشاهده میفرمایین که وقتی جای آقا بردیا  قرار گرفت و تلاش ما رو دید برای به خنده انداختنش هیچ مقاومتی نکرد و لبخندید  !!! تا ما دلمون راحت بشه و لحظات دلنشینی رو ثبت کنیم .

 

 

و در این قسمت هم وقتی من دیدم که شما دوستان خوب و با صفا اینقدر مجذوب عکسها شدین و بهنشاط روحی دچار شدین  تصمیم گرفتم که یه هدیه خوب و صمیمانه بهتون تقدیم کنم . این یه شاخه گل رو با عشق و علاقه تقدیم میکنم به روح پاک و صمیمیتون .

 

داستان ما به سر رسید ولی شما  باز هم به ما سر بزنین . تنهامون نذارین تو رو خدا .

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 12:42 توسط |

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 10:7 توسط |

·   

·        روزی روزگاری  در بلاد اسمیرکیه  ؛ حاکمی زیستی که مردمان  وی را " رئیس قدم خیر " خواندی. وجه تسمیه وی بدان سبب بودی که به هر جای که قدم نهادی آن مکان به ویرانی و تباهی رفتی وچنانچه سخنی از کاری یا قلمی از اقلام ارزاق عموم بر زبان راندی بر قیمتش افزودی یا دست بر چیزی نهادی ورم کرده و تورم گرفتی !!!!.  اگر گفتی فی المثل  مرغ را در خوان نعمت مردمان ارزان کنیم  ؛ به سرعتی حیرت آور قیمت مرغ سر بر فلک کشیدی و گویی که پرواز نمودی و از دسترس دور گشتی . چنانچه گفتی که مواجب دبیران و رعایا افزاییم  ؛  مواجب ایشان نزول کردی و خود به گدایی  افتادی .  چنانچه سخن راندی که فلان نعمت فراوان کنیم یا ارزان نماییم ؛ بر آن جنس قحطی مطلق فتدی و گران شدی . خلاصه آنکه هر کس با دگری دشمنی داشتی ؛ دشمن خویش را به  " قدم خیر "  حواله کردی و چنین گفتی که مثلا"  " ای فلان ؛ برو و دست قدم خیر بر سرت تا برکت بر تو بارد " !!!! . یا چنین که  "  خدایا خیر و برکت قدم خیر را از این فلان  دریغ مدار " . باری دشمنان نیز از وی هراس داشتی  تا نکند رگ دوستی اش گل کند و قصد مراوده با آنان کند که سیل تباهی و ویرانی ببارد .  مردمان از نفسش هراس داشتی و گاه سخن گفتن وی گفتندی که  " ترا به شیر مادرت سخنی از ما مگوی که در رنج و تعب نیفتیم .  یا  ما را به خیر تو امید نیست ؛  شر مرسان " . روزی از ایام  غلامان و خادمان  وی را خبر آوردی که در بلاد استکبار  نمایندگان کل عالم گرد آمدی و بر اوضاع گیتی نظر دهندی . قدم خیر نیز هوس کردی که بدانجا راهی شده و همگان را در آن مکان عیادت کرده و نصیحت فرماید .  بلاد استکبار در آن ایام از آبادترین بلاد و شارستانهای گیتی بود که اقتصادی پویا و روان داشتی   اما چه دانستی که قدم خیر با نفس آتشین و دم  مخرب خود اوضاع را دگرگون نماید . بدین جهت و در جهالت محض مجوز ورود  قدم خیر صادر نمودی و قدم خیر نیز با خدم و حشم فراوان بدانجا عزیمت کردی . در روز موعود هر یک از حکام  سخنی گفتی از دوستی و صفای همسایگی و کسب حلال و مراودات نیکو با همسایگان . قدم خیر نیز بالا رفتی و داد از عدالت و مهر و محبت بر آوردی و اینکه جهان را مهری نیست و بزرگ مهرورزان ما باشیم و بس . ما بر آنیم تا آبادی خویش را نیز بر شما ارزانی داریم . همین چند کلام در وصف جهان و جهانیان بس بود تا  نفسش اثر کند و  سیل تباهی بر جهانیان باریدن گیرد . از فردای آن روز صرافی ها و  بازار و کسبه ورشکستندی و کارگاهها و کارخانجات صنایع مختلفه  به رکود روی نهادی .  طلای همه ولایات و ممالک همچون خاکستر شدی و پولشان چونان سکه سیاه و بی ارزش  از رونق افتادی . کسی را خبری نبود تا چه شده ؛ مگر مردمان ولایت اسمیرکیه  که بر سابقه  " رئیس قدم خیر " آگاه بودی .  نفس نحس وی کارگر بودی ودوست و دشمن را زمین گیر نموده بودی . ازآن پس تا این زمان  هر که را قصد آزار و اذیت دیگری بود ؛ وی را به نفس"  قدم خیر "حواله کردی  .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:58 توسط |

 

سلام بر دوستان عزیز وبلاگی   و عذرخواهی بخاطر تاخیر طولانی در ارائه عکس دوقلوهای نازنینم . میدونم که منو درک میکنین و  خلف وعده های این برادرتون رو می بخشین .

عکسهایی رو که مشاهده میکنین مربوط به روزهای اول تولد بچه هاست . یعنی حدود ۳۵  روز پیش . بعد از اون هم مرتب عکس گرفتم که به مرور توی وبلاگم میگذارم . از همه دوستان عزیزی که مرتب سر زدند و خبری از عکس نبود عذرخواهی میکنم . در این پست تعداد سه قطعه عکس تقدیم میشه  و  در اولین فرصت نیز از مجموعه آخرین عکسهاشون  تقدیمتون میکنم .

۱) عکس بالا  ،  یکی از عکسهایی است که همزمان هر دوتاشون توی عکس هستند

 

این هم آرمیتا خانوم ننه نقلی ماست که جثه اش از بردیا کوچکتره  و بعضی از دوستان اعتراض میکنند و میگن  که بردیا حقش رو خورده ولی من برای اینکه از این جور اتهامات بهمون نبندند اول عکس اونو چاپ کردم بعد بردیا .

 

بله ، این هم آقا بردیای ما که با چه دردسری  تونستم یه عکس  نسبتا" خوب ازش بگیرم . چون همش یا خواب بود یا در دست و پا زدن که نمیشد عکس خوبی ازش گرفت .

۳) میتونین در طرح نظرسنجی وبلاگم شرکت کنین و بگویید که  از نظر شما ، این دوقلوها چقدر بهم شبیه هستند  و آیا اصلا" شباهتی رو می بینین یا خیر ؟

در اولین فرصت سری جدید عکسهاشون رو براتون توی وبلاگم میذارم .

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 13:11 توسط |

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 15:45 توسط |

 

اول از هر چیز عذرخواهی منو بپذیرین . بعد از اون باید بگم که مدتی بود  منتظر رسیدن دو تا مهمون عزیز بودیم و بهمین خاطر مشغله های زیادی داشتم و در حال آماده کردن مقدمات پیشواز از اونها بودیم . راستش باید مقدار زیادی  وسایل  میخریدم و اتاقشون رو آماده میکردم که به محض اینکه رسیدند  همه چیز مهیا باشه . آخه نمیدونین که چقدر برامون عزیزند . بچه هامون رو میگم . آره دوقلوها ی ناز و مامانی . 

  عصر روز سه شنبه ۲۵  تیرماه  هشتاد و هفت در بیمارستان دنای شیراز  متولد شدند .  یه پسر بود و یه  دختر . یعنی اینجوری بگم که خداوند مهربون اونقدر به ما لطف و عنایت داشت که یه مرتبه یه دختر و یه پسر ناز ارزانی داشت .و بهتر از همه تقارن تولد اونها با میلاد مولای متقیان حضرت علی (ع ) و  همزمانی با روز پدربود که این فرزند حقیر هم در روز پدر ، پدر شد

امروز هم نهمین روز تولدشونه  و دنیای زیبایی رو برای ما  رقم زده اند .

خلاصه  از همون روز تا به حال هم مشغول بچه داری و تر و خشک کردن اونها هستیم . خدا قسمت همه دوستان وبلاگی که تا به حال مجرد  موندن بکنه که ببینن چه لذتی داره داشتن نوزادی که خودشو شیرین میکنه .

قول میدم در اولین فرصت هم عکسهاشون رو  توی وبلاگم بذارم .  راستی این رو هم بگم که برای پسرمون دو تا اسم  انتخاب کردیم . اول علیرضا بخاطر تقارن تولدش با میلاد حضرت علی ( ع )و اسم دومش بردیا ( نام پسر کوچکتر کورش کبیر )  و اسم دخترمون  آرمیتا  ( که به زبان پهلوی به معنای پاک و مقدسه ) .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13:37 توسط |

 

 

طوطیان شکر شکن اخبار  و راویان هشیار چنین نقل کرده اند از بلاد و دیار  که زمانی نه چندان دیر  در این دیار ،  امیری بود پرکار  که کوشا و پر تلاش بود در رفع دغدغه های ملت از چنگ اغیار  .آری اسمیرک میرزا  که روزان و شبان را در فکر و ذکر  دغدغه های رعیت و  زیر دست  ،  دست از پای  نشناختی ، همه هم و غم خویش را صرف  رفع مشکلات عمه  و عم  ( یا زادگان ایشان )  نمودی و فرصت خاراندن سر پر دردسر را نداشتی . زیرا که چراغی را که در خانه روا بود به مسجد حرام خوانده بودند . ایشان نیز که قصد تخطی از این اصل را حتی در مخیله خود نمی گنجانید در  اجرای آن بسی میکوشید .  از  اهم  مسائلی که اسمیرک میرزا را به خود مشغول داشته بود  ارزانی و ارزانی داشتن بر  خویشان و ارحام بود  که با تمام توان و استعداد در اعطا و اجرای آن  اهتمام میورزید . به نحوی که مایل بود همه چیز را بر آنان ارزانی دارد  و آنکه را  در این راه موافقتی نداشت  چوب حراج و اخراج مینواخت . آخر خدای را خوش نبود که گرانسری نموده  و با  امر ملوکانه  اسمیرک میرزا  گرانی کنند و همین گرانی ، آفت دوستی  اسمیرک میرزا با  اقوام و  طوایف موافق بود .

خلاصه که  چاکران و خادمان دربار ملوکانه را فرموده بود تا  از شیر مرغ تا جان آدمی را ارزان کنند و در معرض خرید خویشان نهند  تا از این جهت  ، خویشی  در رنج و تعب نباشد .  چاکران و خادمان که گاه از بی لیاقتی شان  سخنها میرفت در اجرای امر ملوکانه ناموفق بوده  ، بنحوی که  قادر به ارزان نمودن شیر مرغ نشده لیکن جان آدمیزاد را مفت تر از  جسد حیوانات بیابان کرده بودند  و پس از آن آدمی جماعت را قدری نبود . به هر حال ارزانی حاصل شده بود تا امر ملوکانه محقق شود   و این  هم از برکات وجود شخص شخیص اسمیرک میرزا دامت اضافاته  !!  بود .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 15:37 توسط |

 

شما آنچه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلا به عنوان يك باور انتخاب كرده ايد. (برايان تريسي)

 

 

به هر چيزي كه مي انديشيد،‌ايمان بياوريد و اگر با اطمينان انتظارش را بكشيد، مطمئنا به آن دست مي‌يابيد. (داستايوسكي)

 

 

زياد از حد  ، خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتند که انتظارش را نداري .(مارکز)

 

 

دنيا و آخرت از آن کسي است که به خالق و مخلوقش عشق بورزد و شادي ها را فقط براي خود نخواهد .

 

 

 

براي انسانهاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد ، زيرا آنان بر اين باورند كه : يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت .

 

 

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد. ( ارنست همينگوی)

 

 

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم .

 

 

بسيار دعا كن ; زيرا دعا كليد هر رحمتى است و مايه روا شدن هر حاجتى و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمى آيد. هيچ درى نيست كه بسيار كوبيده شود مگر آن كه بزودى به روى كوبنده باز گردد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 8:17 توسط |

امروز میخوام سایت  " یک پزشک  "را به شما معرفی کنم که واقعا" سایت بسیار جالب و متنوعی است . در گوشه هایی از همین سایت یک کتاب و یک فیلم معرفی شده است که در دنباله ،مطلبی  از همین سایت را میتوانید  بخوانید .

فیلم «اتاقک غواصی و پروانه»، زندگی واقعی «ژان-دومینیک باوبی» Jean-Dominique Bauby سردبیر سابق مجله مد و زیبایی «اًل» Elle را به تصویر می‌کشد:

ژان-دومینیک باوبی در حالی که زندگی پر زرق و برق و تؤام با خوشگذرانی و تن‌آسایی را طی می‌کرد، در 43 سالگی و در تاریخ 8 دسامبر سال 1995 دچار سکته مغزی شد که ساقه مغزش را درگیر کرد و دچار وضعیتی موسوم به سندرم قفل‌شدگی یا locked-in syndrome شد. در این وضعیت علیرغم فلج همه عضلات ارادی بدن، بیمار هوشیاری کامل دارد، می‌بیند و می‌شنود و از لحاظ قوای ذهنی آسیبی نمی‌بیند. تنها وسیله ارتباطی این بیماران با دنیای خارج تنها حرکت عمودی چشم و حرکت پلک فوقانی آنهاست.

باوبی هم دقیقا چنین وضعیتی داشت. او توانست با کمک یک منشی و تنها با چشمک زدن کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را بنویسد. کتابی که با 200 هزار بار چشمک زدن نوشته شد. با وجود اینکه باوبی و منشی‌اش هر روز پنج ساعت برای نوشتن کتاب وقت صرف می‌کردند، ولی به خاطر کندی این نحوه نوشتن کتاب، هر روز بیشتر از یک تا دو صفحه نوشته نمی‌شد.

 The Diving Bell and the Butterfly (4).jpg

دو روز بعد از انتشار این کتاب در سال 1997 در فرانسه، باوبی در گذشت. استقبال فراوانی از کتاب شد، طوری که روز نخست همه 25 هزار نسخه به چاپ رسیده آن به فروش رسید و تعداد نسخه‌های به فروش رسیده در هفته اول به 150 هزار نسخه رسید.

اقتباس از رمان‌های بزرگ، کار بسیار دشواری است، مخصوصا در مورد کتابی که شخصیت اصلی‌اش باید در بیشتر اوقات بی‌تحرک، روی تخت بیمارستان نشان داده شود. اما اشنابل هم در دقایقی که محیط پیرامون باوبی را از زاویه دید چشم او، نشان می‌دهد و هم در هنگامی که خاطرات و فلش‌بک‌های ذهنی باوبی را به تصویر می‌کشد، موفق عمل کرده است.

رونالد هاروود -نویسنده فیلمنامه پیانیست- با استفاده از همین کتاب، فیلمنامه را نوشت. ابتدا قرار بود «جانی دپ» نقش شخصیت اصلی فیلم را بازی کند ولی به خاطر درگیر او با فیلم «دزدان دریایی کارائیب» ، «متیو آمارلیک» نقش باوبی را بازی کرد.

 The Diving Bell and the Butterfly (5).jpg

به اشنابل پیشنهاد شده بود که کارگردانی «گنگستر آمریکایی» را قبول کند، اما او در نهایت «اتاقک غواصی و پروانه» را انتخاب کرد. او در مورد دلیل قبول چینن کار متفاوتی، می‌گوید:

«عوامل متعددی داشت. عواملی مانند آشنایی‌ام با «فرد هیوز» که از دوستانم بود و از بیماری ام‌اس رنج می برد. فرد سال‌ها با اندی وارهول کار می‌کرد و بعد از مرگ اندی بیماری‌اش شدت بیشتری گرفت و در نهایت کار به جایی رسید که در اتاق نشیمن خانه‌اش زمین‌گیر شد. معمولاً به خانه فرد می‌رفتم و برایش چیزهایی می‌خواندم تا اینکه یک روز «دارن مک کورمیک» که پرستار فرد بود، کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را به من هدیه کرد. چند سال بعد پدرم هم به مریضی سختی دچار شد و نتوانست من و بچه‌هایم را در سفر تابستانی به مکزیک همراهی کند. در همان ایام یعنی در دسامبر سال ۲۰۰۳ فیلمنامه این فیلم از طرف کاتلین کندی به دستم رسید و بعد از آن بود که با پروژه درگیر شدم و نتواستم رهایش کنم. پدرم زمانی فوت کرد که هراس و ترس زیادی از مرگ داشت و من هم مانند اکثر مردم این روزگار همیشه مشکلاتی با مرگ داشته‌ام و نتوانسته‌ام با آن کنار بیایم. فکر می کنم ژان-دومینیک باوبی تا حد زیادی به من کمک کرد تا مانند خود او با مساله مرگ کنار بیایم و دیگر به چشم مشکل به آن نگاه نکنم. گرچه نتوانستم به پدرم در حل این مساله کمک کنم، اما فکر کردم با ساختن این فیلم می‌توانم به داد فرد یا افراد دیگری برسم و بعد دیگری از مرگ را به آنها نشان دهم؛ بعدی فاقد جوانب و جلوه‌های ترسناک که می‌تواند با جذابیت و شیرینی خاصی هم همراه باشد.»

اشنابل این فیلم را به زبان فرانسوی کار کرده است ودر برابر فشارهایی که برای ساختن فیلم به زبان انگلیسی به او وراد می‌شد، مقاومت کرد، چرا که معتقد بود که محتوای غنی این فیلم نمی‌تواند به زبان انگلیسی ترجمه شود.

 The Diving Bell and the Butterfly (6).jpg

فیلم تعدادی شخصیت فرعی دارد: یک متخصص گفتار درمانی، یک فیزیوتراپیست (که بازیگرش همسر واقعی اشنابل است)، منشی، پدر باوبی و سلین، همسر جدا شده و مادر سه فرزند او. سلین با صبوری وصف‌ناپذیری حاضر می‌شود با باوبی بی‌وفا کمک کند و ساعت‌های زیادی را صرف پرستاری از او کند و از این کار غفلت نکند، حتی اگر مترجم حرفهای او با معشوقه جدید باوبی باشد!

در فیلم نشان داده می‌شود که باوبی با لحنی کنایی مشکلات خود را به گردن سرنوشت می اندازد؛ سرنوشتی که به قول او فراموش کرده دو قسمت اصلی وجود او یعنی «تخیل» و «حافظه» را از کار بیندازد تا او بتواند از اتاقک غواصی خود که در اعماق دریا گرفتار شده است فرار کند و مانند یک پروانه در آسمان اوج بگیرد.

فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» با عنوان فرانسوی Le Scaphandre et le Papillon، نخستین بار در کن 2007 به نمایش درآمد و برنده نخل طلای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 15:42 توسط |

 
مطلب زیر از سایت  عصرایران نقل میشود .
 
خوب کاری کردی جوون!
در حاشیه فروش طرح مبتکر ایرانی به انگلیسی ها
 
*مصطفی بدرالسادات جوان مخترع اصفهانی که طرح ابداعی خود را به یک شرکت انگلیسی فروخت، نه اولین کسی است که حاصل تراوشات فکری و علمی خود را در اختیار خارجی ها می گذارد و نه آخرین آنها محسوب خواهد شد.

او، توانسته بود طرح هواپیمای بدون سرنشین با سوخت تولید شده از کودهای گیاهی را ابداع نماید و مسوولان علم پرورمان نیز برای قدردانی ، یک سکه بهارآزادی (البته تمام بهار!) و یک لوح تقدیر به او دادند!

طرح این جوان ایرانی، پس از شرکت در جشنواره هانداک آلمان، مورد توجه یک شرکت انگلیسی قرار گرفت و در نهایت، این شرکت موفق شد با پرداخت 200 میلیون تومان، طرح را از آن خود کند و جالب اینکه شرکت انگلیسی فرمول خریداری شده را یک هفته پس از انجام معامله، برای سوخت هواپیماهای مسافربری به کار گرفته و بدین ترتیب سود مستمر میلیاردی را برای خود تضمین کرده است.

"تراژدی نخبگان" در ایران، مستندی است که همچنان ادامه دارد و هیچ دورنمای قابل توجهی نیز برای بهبود این وضعیت اسفناک مشاهده نمی شود.

هم اکنون سالهاست که در کشور ما، مسابقات بزرگ علمی برگزار می شود. از کنکور دانشگاه ها تا المپیادهای علمی و جشنواره خوارزمی و رقابت های ربات ها و ...

وجه مشترک همه این رویدادهای علمی نیز این است که در نهایت نخبه ترین دختران و پسران ایرانی مشخص می شوند ، سپس مراسمی برگزار می شود و جوایزی به دارندگان رتبه های برتر، مخترعان، مکتشفان و مبتکران جوان داده می شود و .... و دیگر منتظر مرحله بعدی در این سوی مرز نباشید: اینک نوبت خارجی هاست که با جیب های پر، بر سر سفره آماده بنشینند و طرح ها و اختراعاتی که توسط جوانان ایرانی و با امکانات ایرانی به ثمر نشسته اند را با خود ببرند.

انگار همه بخش های علمی و آموزشی ایران بسیج شده اند تا با برگزاری رقابت های گوناگون برترین های کشور را به خارجی ها معرفی کنند و وظیفه خود را تمام شده انگارند!

مروری بر اخبار علمی رسانه های داخلی بیندازید، تقریبا هیچ هفته ای نیست که خبری از یک اختراع یا دستاورد علمی که تماما توسط ایرانی ها و مخصوصا جوانان عرضه شده است، منتشر نشود ولی در عمل هیچ استفاده ای از این ابداعات و اختراعات در کشور نمی شود و یا اگر می شود"النادر کالعدم"

مثل ما، مثل باغبانی است که عمری تلاش می کند تا درختی به بار آید ولی پس از آنکه میوه ها رسید، آنها را نمی چیند و سرانجام میوه ها یا توسط رهگذران خورده می شوند یا بر زمین می ریزند و می پوسند و باغبان نیز از گرسنگی سنگ بر شکم می بندد.

 در فقدان یک سازوکار عملیاتی، نخبگان ایرانی، یا در گذر زمان، اندک اندک به استعدادهای هرز شده تبدیل می شوند و خودشان می مانند و لوح های تقدیری که بر درودیوار اتاقشان آویزان است. یا آنکه راهی خارج می شوند تا دیگران را از دانش و نوآوری های خود بهره مند سازند و یا اگر در کشور هم می مانند، ثمره تحقیقاتشان را به خارجی ها می فروشند تا آنچه عاید می شود را به زخم زندگی شان بزنند و گذران روزگار کنند.

بیایید تصور کنیم که اگر این جوان مخترع ایرانی می خواست پیشنهاد انگلیسی ها را رد کند و آن را در کشور خود عملیاتی نماید.
 در چنان صورتی، او باید سالها از این اداره به آن وزارتخانه، از سازمان محیط زیست تا وزارت صنایع، از سازمان استاندارد تا هواپیمایی کشوری، از پتروشیمی تا وزارت کشاورزی و هزار جای مربوط و نامربوط دیگر می رفت و احیانا ناگزیر می شد "دم خیلی ها را هم ببیند" و دهها و صدها نفر را توجیه کند و در نهایت هم به خانه اول برگردد زیرا در این کشور، به سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند: "هواپیماهایمان با همین سوخت فسیلی می پرند، چه نیازی هست به سوخت گیاهی و اصلا چه معنایی دارد سودی به این بزرگی به جیب یک جوان برود؟!"

پس همان بهتر که طرح خود را به انگلیسی ها فروخت تا ، لذت اجرای طرح اش را در سطح بین المللی بچشد و هم حق الزحمه ای دریافت کند تا بتواند به تحقیقاتش ادامه دهد والا اگر دل به آن سکه و لوح خوش می داشت ، پول حاصل از فروش سکه اش ، حتی کفاف کرایه تاکسی هایش را هم نمی داد ، در مسیری که باید برای اجرای طرح اش در ایران می پیمود!

جالب اینجاست که همین مسوولانی که در داخل طرح او را نادیده گرفتند ، در آینده ، با شرکت انگلیسی وارد مذاکره خواهند شد تا بلکه بتوانند با پرداخت مبالغ میلیاردی ، سوخت تولید شده با فرمول این جوان ایرانی را خریداری کنند و به داخل کشور بیاورند!
نظیر این ماجرا ، بارها و بارها تکرار شده است ولی گویا مسوولان ، تصمیمی برای بیدار شدن و حمایت واقعی (و نه حمایت های مشمئز کننده شعاری) از نخبگان ایرانی ندارند.
یتیمی و بی سرپناهی نخبگان ایرانی کی به سر می آید؟!

 

 حکایت ، همان حکایت همیشگی است . گفتنی ها را گفته اند . شما هم  لطف کرده نظرتان را بگویید .



+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 16:22 توسط |

 

امام علی(ع) :اگر کوهها بلرزه در آمد تو پا برجا و استوار باش.

 

 

سقراط : با پدر و مادرچنان رفتار کن که از اولاد خود توقع داری.

 

امرسون : در قلب خود بنویسید هر روز بهترین روز زندگی من است .

 ضرب المثل چینی : تمام گلهایی که در آینده خواهند رویید در دل بذرهای امروز نهفته اند.

آلبرکامو : آزادی تنها ارزش جاودانه ی تاریخ است .

 

سعدی: به گرسنگی مردن بهتر که نان فرو مایگان خوردن .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:57 توسط |

 

تمام افکارتان را روی کاری که دارید انجام میدهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند .

" گراهام بل "

 ------------------------------------------------------------

لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد .

" بودا "

-------------------------------------------------------------

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری ،  آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی .

 " مهاتماندا گاندی  "

 --------------------------------------------------

کسی که دارای عزمی راسخ است  جهان را مطابق میل خود عوض میکند .

 " گوته "

-------------------------------------------------------------

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم ، غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند .

 " دکتر علی شریعتی "

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 11:12 توسط |

 

امروز صبح وقتی که بخش نظرات وبلاگم رو چک میکردم دیدم یکی از دوستان خوب وبلاگی و خواهری مجازی  یادداشتی برام گذاشته که خیلی نگران کننده بود . بلافاصله به وبلاگش مراجعه کردم و با نهایت ناباوری مطلب مربوط به درگذشت  پدر بزرگوارش رو خوندم .  برای دقایقی خشکم زد و نفسم در سینه ام حبس شد .حقیقتش تا بحال افتخار آشنایی نزدیک با مرحوم   " امیرسعید پ  " نداشتم ولی  بعد از مطالعه مطالب وبلاگ   (جوجه گرافیست ) و توضیح وی در مورد فوت پدر عزیزش خیلی ناراحت شدم و غم وغصه زیادی روی دلم نشست . دست خودم نبود ولی بی اختیار اشک گرمی از گوشه چشمام سرازیر شد . دور و برم رو نگاه کردم که کسی نباشه و این حالتم رو ندیده باشه . آخه برای مرد خوب نیست که ضعفش رو ببینن . ولی از طرفی با خودم  فکر کردم که این نقطه قوت یک انسانه که در نبود انسان شریفی و در همدردی با خانواده اش  غصه دار بشه و حتی اشکش هم سرازیر بشه .  سطر به سطر مطلب زهره خانم رو با دقت خوندم و مرتب بر اندوهم  افزوده شد . لحظه ای برای درگذشت آن مرحوم بزرگوار  ناراحت میشدم ، لحظه ای وضعیت ناراحتی و دلتنگی خانواده اش رو تصور میکردم .  لحظه ای  به وظیفه ای که دوستان برای اظهار همدردی  با خانواده آن مرحوم دارند فکر میکردم .  لختی به مصیبتی که پارسال برای   دایی جان زهره پیش اومد و به رحمت خدا رفت . آخه من دایی کاظمش رو خوب میشناختم  ، چون یکی از همکاران بسیار خوب و با صداقتمون بود . و بعد از فوت ناگوارش چند تا مطلب هم در موردش نوشتم .

خلاصه اینکه یکی از دوستان خوب وبلاگی ( زهره ، جوجه گرافیست بزرگ )  در موقعیت روحی نامناسبی قرار داره که خیلی خوبه بهش سر بزنیم و باهاش اظهار همدردی کنیم .    (چون سعدی علیه رحمه میگه که : بنی آدم اعضای یگدیگرند    / که در آفرینش ز یک گوهرند / چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو ها را نماند قرار  / تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی  ) به همین سبب ضمن عرض تسلیت از جانب خودم به این خواهر گرامی و خانواده ارجمندش  از کلیه دوستان  و بازدید کنندگان این وبلاگ خواهش میکنم که بر این بنده حقیر منت گذارده و ضمن مراجعه به وبلاگ   (jeghjegheh.blogfa.com  )  با زهره گرامی اظهار همدردی کنند . پیشاپیش از لطف و محبت همه شما سپاسگزارم .

حق نگهدارتان .

 

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 19:0 توسط |

 

آورده اند که  اسمیرک میرزا  در باب سفری از سفرهای خاطره انگیز خویش چنین روایت نموده است که : خدمت  آقا و بانویی که شما باشید عرض شود که در احدی از سفرها که به اتفاق هزار مرد جنگی و بنگی  در سرزمین های جنوبی قاره کهن امیریکیا  داشتیم  ، آن گاهی که از کوچه های باریک  کوی  کفار برای رسیدن به مسجد مسلمین آن دیارجهت اقامه نماز پیشین یا پسین ، عشا  یا شامگاهی  گذر داشتیم  مادری که کودکی شش ماهه در آغوش داشت  با زحمت بسیار خود را به اینجانب رسانید و با کلام  شیرین و محلی خود به ما فرمود   :  ما  مردم این بلاد شما را  دوست بداریم . ما که از این سخن به وجد آمده بودیم مر او را  پرسیدیم : مگر شما ما را میشناسید ؟ ما  از مردم  سرزمینهای دوری هستیم با زبان و فرهنگی دیگر . چگونه است که نسبت به ما شناخت داشته اید ؟  ما که هر جا قدم نهیم سایه مان را با تیر کمان زنند .  عجوز نوزاد در آغوش  ،  پاسخ داد که خیر ،  مگر خاطر مبارک نباشد که افزون از هزاران سکه زر  هر ماهه جهت اصلاح امور کشورداری و رفع فقر و فاقه به  دولت بلاد  ما  حواله داشته اید  ؟  یا جهت سامان  و اسکان بی خانمانهای بلاد ما افزون از  هفتصد هزار  باب منزل بنای مرصوص بنا داشته اید ؟ خلاصه انکه  لابد از بزرگ منشی  یا  شکسته نفسی  یا حفظ  آبروی  ما و دولت فقیر و فلاکت زده ماست که سخنی از امدادها بر زبان نمی آورید . ما  که خود نمی دانستیم آن کمکهای  ناچیز  که از  سفره مردمان خود  بدانجا برده ایم اینقدر  هواخواه داشته است  بر خود بالیدیم و با بادی بر غبغب  فرمودیم . آری  ما  ذاتا" مردمانی فقیرنواز و دیگرنوازیم  و یقین بدانید تا هر گاه که شما دوستان ، نیاز داشته باشید از پول و درآمد خدا داده مان  حواله خواهیم نمود  . تا کور شود هر آنکه نتواند دید .

سپس مادر فرنگی مذهب ،  با کلام شیرین خود که ما را شیفته  کرده بود فرمود  : شما در اینجا به  اسمیرک طایی  شهرت گرفته اید  ،از  آن جهت که وجود مبارکتان را  همچون حاتم طایی ، دستی بخشنده باشد .  و برای اثبات اینکه همه مردمان آن دیار ما را میشناسند رو به نوزاد خود کرده و گفت : مادر این مردک  که باشد ؟ نوزاد که برق مخصوصی در چشمانش  حادث شده بود با زبانی که ما هم فهمیدیم  گفت :  این که عمو اسمیرک  است . و برای بار دوم نیز با صدایی رسا ما را خطاب کرد که : عمو ، عمو ، عمو اسمیرک  . و در آن هنگام  مردمان همصدا ندا دادند که :

اسمیرک را چو باشد  برگ و سرای سلطان

ما را چه غم ز مسکن ، ما را چه غم ز تنبان

هم نان و گوشت و سبزی ، هم قرمه و تربچه

هر روز عرضه دارد ، حتی سیگار و قلیان

نازیم این مرامت ، به به از این کلامت

صد مرحبا به اسمیرک ، ای آفرین به ایران

ایثار را نگه کن  ، اندیشه در کله کن

از خود بریده  ، بخشند ، ای آفرین به یاران

از مرغ و دوغ  و دوشاب ،  هم خربزه گرگاب

از نفت و آب و آداب ، هر توشه ای فراوان

کفش و لباس و پسته ، هم میوه های شسته

گردو ،  هلو و کشمش ، هر خوردنی اینسان

احسنت بر تو اسمیرک  ،  احسنت برتو اسمیرک

این رسم دوست داریست ، هم احترام دوستان

آری  چنین شد که که اسمیرک میرزا هر روز  بر عمل نیک خود ترغیب شده و مردمان و یاران دیگری را از سایر بلاد به دوستی گرفت .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 16:34 توسط |

 

 به مناسبت  بهار و عید فرخنده نوروز  هدیه دیگری از خودم با تخلص  " احقر " تقدیم میکنم .

ای آه  از  آن طراوت  ،  کز  چهره ات عیان شد

از شوق ماه رویت  ، خندان لب زمان شد

چون آمدی ، چمنزار ، فرش زمردین یافت

 از چشم مست نرگس ،  بستان ،  رخش جوان شد

در دل طرب فکندی ، بر دیده برق حیرت

از سر خیال و اندوه ، از دل ، برون خزان شد

 هر کس تو را ببیند ، ناگه  ، زبان بگیرد

در وصف تو همین بس ، الکن ز تو زبان شد

از دیدن جمالت  ، روی زمانه بشکفت

 شادی زنان هلا زد ، چون چیره بر فغان شد

در فصل نو گل سرخ ، داوودی و بنفشه

بر فصل کهنه از  نو ، گویی که ارمغان شد

با عشق روی لاله ،  وز بوی عطر نرگس

احقر غزلسرا گشت ، بلبل قصیده خوان شد

 

عید فرخنده نوروز را پیشاپیش  به  شما  دوستان  گرامی  شادباش  میگویم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 15:32 توسط |

 

 دیشب داشتم توی نمایشگاهی قدم میزدم  که یه مرتبه دیدم یه آقایی پوستر و تقویم مربوط به یه کاندیدای مجلس  رو به طرفم دراز کرد .  تقویمش  رو گرفتم و به راهم ادامه دادم . چند قدم اون طرف تر آقای جوانی دوباره عکس و تقویم و بروشور تبلیغاتی همون آقای کاندیدا  را میخواست بهم بده که بش  گفتم  دارم  . بلافاصله دستش  رو برد توی جیبش  و عکس  یه  کاندیدای  دیگه  رو  به طرفم  دراز کرد . یه  لحظه  شوکه شدم . بهش  گفتم  تو طرفدار کدوم یکی هستی ؟ داری  برای  دوتاشون تبلیغ میکنی ؟   خندید و جوابم داد  : برادر  زندگی  خرج داره  و ما هم زن وبچه داریم .باید خرجشونو یه جوری در بیاریم . گفتم یعنی از هر دوتاشون برای تبلیغ  پول جداگانه گرفتی  ؟  جواب  داد :  هی   یه  چیزی تو همین  مایه ها .

بعد از اون کلی خدا رو شکر کردم که هیچ بنده ای  رو بی روزی نمیذاره .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 13:57 توسط |

 

چون قرار بر آن بودی تا بیش از هزار طرح نوسازی و عمرانی را که بلدیه مامور ساخت آن بودی   به دست اسمیرک پر توان افتتاح گردد  ،  والی ولایت  جنوب  ، شیخ الشیوخ را بدانها دعوت  نمود . شیخ نیز که بدون اجازه رئیس  تشریفاتش قدمی ننهادی پس از مشورت با وی  گفتی : به دلیل ذیق  وقت  ما تنها از همین فاصله و با اراده قلبی مان  همه طرحهای عمرانی  را افتتاح کرده  و تبرک دهیم   و  برای رتق و فتق  امور به پایتخت  بازگردیم  لیکن پیش از بازگشت ، در سخن را  نیز با شما مردم همیشه بیدار  ( مقصود همان  پاسبانان ، شب زنده داران  و داروغگان )  خواهیم سفت .در همین حین صدای تکبیر و سلام و درود بر شیخ بلند شده و با اشارت دستی از همراهان ، جمعیت ساکت و به سخن وی گوش سپردی . شیخ فرمود : اکنون که به میمنت همت و تلاش ملتی دلیر ،  ما توانسته ایم  قله های بلند افتخار را فتح نماییم  ، دشمنان و اجنبی تباران  را چشم دیدن  نیست  .  مهر و ماه بر حال شما غبطه خوردی  از این مهری که ما به شما ارزانی داشتیم .مهر  ما روزافرون است ومهرپروری در ذات ماست .   در یک کلام بگوییم که ما توانسته ایم ، می توانیم و خواهیم توانست  .بعد از آن نیز شور و ولوله خلق بر پاخاست  و یکصدا گفتی :

ما همه آواره تو اسمیرک جان

واله و بیچاره تو اسمیرک جان

پس از آن  اسمیرک میرزا  این سخن را  نیک افتاد و  غلامان را فرمود تا  خلق الله را به سکه های زری که از تجار به رسم خراج  اخذ شده بود  خوشنود گردانند . از طرفی والی عباس آباد  نیز سیاهه ای از اسامی خادمین و غلامان و چاکران تدارک دیدی  تا بعد از عزیمت اسمیرک میرزا به مرکز  ، ایشان  را نیز از هدایا و سکه های سیم و زر بهره مند گردانند . درچندین طریق و گذرگاه نیز ، وقتی که  بزرگ مهرورزان  شیخ الشیوخ  با  سربازانی دون پایه  چشم در چشم شدی و رودررو   و ایشان بوسه بر دست و پای اسمیرک میرزا زدی ، در دم غلامان و چاکران را فرمود که  به آن سربازان درجات امیری اعطا کنند  و بلادرنگ  درجات امیری را با دست خویش بر شانه ایشان متبرک نمود .  چون مردمان را این وقایع دیدی و شنیدی  ، در بوسه زنی دست و پای و اعضای  شیخ الشیوخ سبقت گرفتی و هر یک به نوایی رسیدی .

در یکی از مجالس که اسمیرک میرزا شیخ الشیوخ  ، مشغول وعظ  و ارشاد خلق بودی ،  پیرزنی  عجوز  پیش آمدی و در حالی که  نوزادی بر دست داشتی  شیخ را فرمودی  ،  یا شیخ  این طفل  شیرخواره    نوه دختری ام بوده و در حال  ،  وی را حالی نزار است. از کرمت منتی گذاشته و وی را شفای عاجل ده . شیخ نیز که بر نفس و  دم خویش ایمان داشتی  کودک را پیش خواندی و  از بزاق دهان  متبرکش  قطراتی در دهان طفل چکاندی . چکاندن بزاق دهان شیخ همان و هلاکت طفل بیگناه همان . بعد ها طبیب الاطبا طبیب حاذق خطه جنوب و حومه ،  علت هلاکت را  مسمومیت تریاق  تشخیص دادی و گفتی شیره تریاق  بوده نه  بزاق   .

کلام کوتاه آنکه  ،  پس از یک روز گشت و سیاحت و رتق و فتق امور  ، اسمیرک میرزا به مرکز عزیمت نمودی و همه کارها به سامان شد .

تا مجالی و حکایتی دیگر باقی بقایتان .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:5 توسط |

 

آورده اند که اسمیرک میرزا را عزم بر آن شد تا بر بندگان و رعایا منت گذارده و از بلاد عباس آباد  زیارتی کند  . چاکران و خادمان جان نثار  ، از مدتها پیش  در گذرها علم وکتل آویخته و با نقوش و  نوشته جات غلوگونه  قدومش را خوشامد گفتند .هر یک از والیان و دست اندر کاران  ولایتی  و حکومتی سعی در ربودن گوی سبقت در مجیزگویی از دیگری داشت .یکی گفتی : شیخنا بزرگ مهرورزان اسمیرک میرزا   ،  خداوند علم  است و ادب و کل عالم را چونان وی نباشد .  دیگری گفتی : آنگاه که  سپهر دامان گشود شیخ الشیوخ  را بهر حاکم نمودن عدالت و مهر ،  به زمینیان  تحفه داد . آن دیگر گفتی : عدل و انصاف و داد  را ، خداوندی به از وی نباشد .  خلاصه از مجیزیات هر کسی سخنی راندی و زیاده گفتی .  از طرفی  ،  خادمان وچاکران را که بیم جان شیخ الشیوخ اسمیرک میرزا میرفت  ، عزم کردی تا امرا و والیان ولایت و شارستان را فرموده ، کل گزمه ها و پاسبانان و جیره خوران راماهها پیشتر ،  از نقاط دور و نزدیک فراخوانده و به بلاد مذکور گسیل دارند تا  ولایت را از ظن توطئه تهی گردانند و  راهزن ، شورش مرد یا زنی  یا  ستمدیده ای  قصد جان شیخ یا حتی خیال آنرا نکند . گزمه ها و پاسبانان نیز که بر حسب سابقه آگاه  بودندی که  در این سفر چه منافع و سودهایی خسبیده  ، با  حرص و ولع  وصف ناپذیری  مشتاق اعزام  و انجام وظیفه بودندی . ابتدا  گزمه ها در محل ها و گذرهایی که گمان میرفت  گذر شیخ  باشد شبانه روز فانوس روشن کرده ، در معابر کمین کردی و  اقسام بیرق آویختندی .  بلدیه را فرمودی تا  راهها و قطاع را  پاکیزه و جاروب کشیده و  خالی از کثافات کنند . هر یک از مریدان در وصف کرامات شیخ سخنها رانده و مقالات نوشتی  به حدی که در ولایت عباس آباد از شرق تا غرب  قحطی کاغذ و جوهر فتادی  . به فرمان والی و امیر لشکر ولایت ، کل  راهها  را  پاسبان و مامور گماشته تا توطئه ها خنثی گردد .  در معابر و بازار و حجره ها و اماکن عام  برخی با لباس مبدل فال گوش ایستاده و مکالمات مردمان را بشنیدی  تا مگر جانیان  و اجنبی تباران  را فرصت خیانت نباشد .خلاصه انکه همه کلاسهای درس و بحث مکتبخانه ها و حوزه های علمی و دینی به پاس قدوم پر خیر و برکتش تعطیل و همگان را به پیشباز گسیل داشتندی . کلیه حقوق بگیران حکومتی و ولایتی و مزدوران  در این امر اجیر شده تا  جمعیتی عظیم گرد آید . از سحرگاهان عده ای مامور بر  دروازه شارستان به انتظار نشسته و تیزچشمان و ریز بینان  همچو عقاب  راه ورود به شارستان را پی زدندی  و با شنیدن صدا  یا  آوایی  به گمان اینکه قافله شیخ  آید  هلهله  کردندی .  پس از چندی  بالاخره انتظار به پایان رسیده و شیخ الشیوخ  اسمیرک میرزا  و جمعیت کثیر  در  رکاب  ،  با  شور  و ولوله و هیاهو  وارد شهر شدی  اما پیش از ورود به هر شارع و گذری ، چهار سگ با نژاد رومی   با شامه های  تیز هر گونه شیئ مشکوکی را کشف نمودی . روایات بسیار بود  و برخی گفتی خراج  شش ماه بلاد جنوب را در ازای بیع آنها پرداخته بودندی  .  جمعیت گرد امده از اقصی نقاط ولایت و حکومت شیخ ،  به تصوری که شاید زیارت شیخ دردی درمان کند هر یک تعجیل کردی و با  بی تابی مشتاق زیارت بودی . جمع کثیری از مالباختگان و غارت شدگان و فقرا  هر یک با عریضه ای در دست در مسیر شیخ در کمین بودی و با تلاش دوچندان مترصد ملاقات  رودررو  بودی . شیخ نیز  در میان سیل مزدوران و اجیر شدگان مسلح به انواع شمشیرهای ابدیده ،  سوار بر مرکبی  برای جمعیت دست تکان دادی . گاه نیز از میان دیوار جمعیت صورت شیخ را دیدی که تبسم فرموده و ابراز احساسات کردی . افزون از دویست نفر مامور دریافت عریضه های آحاد مالباختگان و غارت شدگان و فقرا بودی . در این اثنا جمعیتی نیز که از قبل توجیه شده بودی  یکصدا و هماهنگ در وصف شیخ شعارها گفتی و فریاد  " صل علی محمد   اسمیرک الدین  خوشامد   "  سر دادی  .

ادامه دارد .........

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 14:35 توسط |

 

  با دعوت سالی گرامی ( وبلاگ بابا لنگ دراز )  ما هم به  یک بازی دعوت شدیم .  بازی از این قراره که هر کس تعداد هفت تا از ترانه یا تصنیف های مورد علاقه اش رو توی وبلاگش بنویسه . بازی زیاد سختی نبود ، مخصوصا" برای ما که همیشه یه چیزی زیر لب زمزمه می کنیم . خوب زیاد حاشیه نمیرویم و صاف  میرویم سر اصل مطلب : ترانه یا تصنیف های مورد علاقه من بیشتر ترانه هایی هستند که در  شعر  و آهنگ چیزی برای گفتن داشته باشند و فقط سرگرمی و وقت گذرانی نباشه یا خواننده آنها شاهکاری به خرج داده باشه . پس لطفا"  انتظار نداشته باشین  که از خواننده های امروزی که بیشترشون از خانواده قهر کرده اند و جز اهانت به ساحت هنر کاری دیگری نکرده اند ،  چیزی  بنویسم یا  یاد کنم .

1)اولین تصنیف مورد علاقه ام که  اغلب زمزمه میکنم  " مرغ سحر "  است که شعرش از  ملک الشعرای بهاراست  و  تصنیف را تاج اصفهانی ، نادر گلچین ، هنگامه اخوان و استاد شجریان  خوانده اند .

 

2)تصنیف بعدی " تا به تو افتدم نظر یا  چهره به چهره  " با اجرای استاد شجریان است که شعرش رو طاهره قره العین قزوینی گفته و بخشی از تصنیف اینه :

 تا به توافتدم نظر چهره به چهره  رو به رو

شرح دهم غم تو را  نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

 

3)  " باز آمدم  باز آمدم  " با صدای پریسا و با شعری از  مولانا جلال الدین محمد بلخی ( البته قبلا" قمرالملوک وزیری و هنگامه اخوان نیز آنرا  خوانده اند .)  :

باز آمدم  باز آمدم   از پیش آن یار آمدم

در من نگر  در من نگر   بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم   از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد   تا من به گفتار آمدم

......... و  تصنیف هایی دیگر از همین خواننده  همچون " همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما "   - " چشم بی سرمه سیاهش نگرید "  -  " الا ای پیر فرزانه "  - " ای یوسف خوش نام ما " – " ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "

 

4) "  از کفم رها  " که شعر از عارف قزوینی و توسط افراد زیر در سالهای مختلف اجرا شده : استاد شجریان ، سیما مافیها ، مرضیه   .

از کفم رها  شد قرار دل

نیست دست من اختیار دل

 

5)"  غوغای ستارگان " با  صدای پروین  :

 امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

 

۶) "  الهه ناز " با صدای مخملی استاد بنان  و شعر کریم فکور :

 باز ای الهه ناز با دل من بساز

کاین غم جان گداز برود ز برم

گردل من نیاسود  از گناه تو بود

بیا تا از سر گنهت گذرم

خوب مثل اینکه 7 تا تصنیف را نام بردم  و  ترانه های مورد علاقه بسیاری مانده اند، پس من ادامه میدم و با یه معذرت خواهی از طراحان بازی موضوع رو ماست مالی میکنم .

 

۷)" به رهی دیدم برگ خزان  " با صدای بانوی آواز ایران مرضیه و شعر بیژن ترقی :

به رهی دیدم برگ خزان   پژمرده زبیداد زمان    از شاخه جدا بود

چو زگلشن رو کرده نهان    در رهگذرش باد خزان   چون پیک بلا بود

 

۸) " طاووس زیبا "  با صدای مرضیه  ، شعر  رحیم معینی کرمانشاهی  و آهنگ  پرویز یاحقی :              

   ( باراخلاقی ترانه را دفت بفرمایید ـ در مذمت غرور بی جا  )  

در کنار گلبنی خوشرنگ وبو طاووس زیبا

با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا

 از غرورش هرچه من گویم یک از صدها نگفتم

نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم

تاج رنگینی به سر داشت

خرمنی گل جای پر داشت

در میان سبزه هر سو

بی خبر از خود گذر داشت

هر زمان برخود نظر بودش سراپا

نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا

بی خبر از کار دنیا

من که خود مفتون هر نقش و جمالم

هر زمان پابند یک خواب و خیالم

خوش بدم گرم تماشا

چوشد ز شور او

فزون غرور او

پای زشتش شد هویدا

هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

چو غنچه بسته شد

پرش شکسته شد

تا بدید این زشتی پا

هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا

من همان  طاووس مستم

چتر خود نگشاده بستم

یک جهان ذوق وهنر

هستم ولی با صد دریغا

سینه ای بی کینه دارم

روح چون آیینه دارم

گنج شعر و شور و حالم

این همه نقدینه دارم

جلوه آن مرغ شیدا

 گفته جان پرور من

پای آن طاووس زیبا

هستی رنج آور من

 

۹) "  سروی و بیدی " با صدای مرضیه  ، شعر رحیم معینی کرمانشاهی و آهنگ پرویز یاحقی :           ( در مذمت  خودپسندی )

سروی و بیدی   بر لب جویی  گرم سخن بودند

بی خبر از خود   هر چه تو گویی  چون دل من بودند

سرو دل آرا   مست و طرب زا بر سر ناز آمد

بید کهن را    دید و بگفتا    کز تو چه باز آمد

من که تو بینی   سر کش و سبزم    شاهد گلشن ایجادم

مست غرورم و آزادم من

کرده به قامت   شور قیامت    پیکر خرم و آزادم 

غرق سرورم و دلشادم من

آسیب خزان هرگز   کی برگ و برم ریزد

گر برف زمستانها    یکجا به سرم ریزد

چون پیری    که دهد پندی   به سخن بید آمد

من آشفته سر  ای جوان جهان دیده ام

ز من بشنو که دلسردی خزان دیده ام

ز گشت زمان چه دانی  ؟

تو را هرگز کسی سایه ای  نبیند به بر

که بگذارد خسی یا گلی در آن سایه سر

چه حاصل ز سر گرانی ؟

اگر افتاده حالم   وگر بشکسته بالم

همین بس مرا   که هر کس مرا    بخواند به سایبانی

 

۱۰) " جمعه " با صدای  فرهاد سوادکوهی ( مهراد )  و شعر شهیار قنبری  و آهنگ  اسفندیار منفرد زاده  ( اولین بار اجرا در فیلم خداحافظ رفیق  - سال 1350 )  :

توی قاب خیس این پنجره ها      عکسی از جمعه خونین میبینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا      تو چشاش ابرای سنگین میبینم

داره از ابر سیاه خون میچکه    جمعه ها خون جای بارون میچکه

..........

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 9:23 توسط |

 

 سخنی  از دکتر علی شریعتی :

  "  امام حسین (ع) بیشتر از آب  ،  تشنه لبیک بود ، افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند .  "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 8:55 توسط |

 

شعر طبیب درد را با تخلص شعری ام  " احقر "  تقدیم میکنم .

ای موج پر نشیب ، کجا می بری مرا

ای روزگار عجیب ، کجا می بری مرا

این بحر پر فراز و فرود ، خانه من است

وز خانه با فریب ،  کجا می بری مرا

دوزخ ، اگر بری ، فروزان سراچه ای است

اندر میان لهیب ، کجا می بری مرا

طوفان حادثه هر دم  به  ما وزد

ای باد ناشکیب ، کجا می بری مرا

با جزر روزگار،  زمانه عقب نشست

ای آشنای غریب ،  کجا می بری مرا

از عشق و عقل هرآنکس برد نصیب

بی قسمت و نصیب ، کجا می بری مرا

در این سرای محقر چو گم شوم

در دشت صد جریب  ، کجا می بری  مرا

آنکس که شست را ، ز جمالش برید ، دید

بی رویت حبیب  ؛ کجا می بری مرا

احقر دواش بود چو مجنون طبیب درد

بی مرهم و طبیب ، کجا می بری مرا   

 

+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:43 توسط |